تبلیغات
وبلاگicon
ققنوس در آتش - مطالب یک جرعه غزل
 

همیشه عاشق آواز آبی‌ات بودم

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه هفدهم مهرماه سال 1391-15:52

 

 

خوش آمدی ز فرا دست آسمان باران

به پایتخت جهنم، به این جهان باران!

 

 

بزن به صورت این خانه های سیمانی

مگر گشوده شود چشم هایشان باران

 

 

بشوی از تن این كوچه ها سیاهی را

ببار تا دم خورشید، بی امان باران

 

 

همیشه عاشق آواز آبی ات بودم

برای من غزل تازه ای بخوان باران

 

 

كویر بی كسی ام، بی ستاره ای مایوس

رها مكن تو مرا نیز ناگهان باران

 

 

به یك اشاره ی تو سفره ی دلم وا شد

كنار سفره ی من امشبی بمان باران

 

 

ز عشق دم نزنی، مردم از تو می رنجند

رفیق ساده ی یكرنگ مهربان باران!

 

 

مرو به خاطر من، من كه دوستت دارم

نرنج از سخن تلخ دیگران باران

 

 

سید ابوالفضل صمدی



دریغا پیرو بودا به کار زنده سوزاندن

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه سی و یکم تیرماه سال 1391-11:05



سروده شد با دلی سوخته برای مردم میانمار

 

 

به این آتش برس! هیزم مهیا کن! مهیاتر!

گلستانیم ما در آتش نمرود زیبا تر

 

مهیا کن که ما از آتش شیطان نمی‌ترسیم

که در آغوش آتش می‌شود ققنوس ماناتر

 

خبر از دود آه ما به دلها می‌رود مادام

تو در هر شعله نفرینی‌تری هر شعله رسواتر

 

تو مست از شعله فریاد ما آرام می‌گیری

و ما را ناله‌ای مانده‌ست صدها بار گیراتر

 

دریغا پیرو بودا به کار زنده سوزاندن

دریغاتر از این غوغای خاموشی! دریغاتر !

 

 

شما را مردگانی هست - سر تا پای در آتش-

شما در زندگانی نیز می‌سوزید، پیداتر

 

بسوزانیدمان، خورشید محشر نیز در راه است

خدا، تنها خدا با ماست با مایی که تنهاتر

 

... اغثنی یا غیاث المستغیثین! راه دشوار است

اگرچه نیست در رنج سفر از ما شکیباتر

 

 

میلاد عرفان پور



دنبالک ها: فارس 

داغ این کوچه بن بست، خیابان را کشت!

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه بیست و هفتم تیرماه سال 1391-16:41

 

  

 

ماه بی حوصله‌ی دشت، بیابان را کشت

سیب سرخی شد و چرخی زد و ایمان را کشت

 

سبد خالی امسال به سیبی ننشست

خاک بی برکت این مزرعه باران را کشت

 

حجرالاسود ما روشنی باغچه بود

قبله آنقدر عوض شد که مسلمان را کشت

 

کوچه در کوچه زمین خورد و به راهی نرسید

داغ این کوچه‌ی بن بست، خیابان را کشت

 

دشنه‌ای داشت پدر تشنه تر از اسبم بود

درد آنقدر فرو رفت که درمان را کشت

 

شعله دست تو روشن که در این شهر هنوز

می‌شود با دف تو نصف خراسان را کشت ...

 

 

رضا بروسان



غزل یکصد و چهل و پنجم

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه بیست و ششم تیرماه سال 1391-01:47

  

 

شاعر! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت

تو مشکلی و هرگزت آسان، کسی نشناخت

 

کنج خرابت را بسی تـَـسخـَـر زدند اما

گنج تو را، ای خانه‌ی ویران کسی نشناخت

 

جسم تو را، تشریح کردند از برای هم

اما تو را ای روح سرگردان! کسی نشناخت

 

آری تو را، ای گریه‌ی پوشیده در خنده!

وآرامش آبستن توفان! کسی نشناخت

 

زین عشق ورزان نسیم و گلشن ات، نشگفت

کای گردباد بی سر و سامان! کسی نشناخت

 

وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان، کسی نشناخت

 

گفتند: این دون است و آن والا، تو را، اما

ای لحظه‌ی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت (1)

 

با حکم مرگت روی سینه، سال‌های سال

آن جا، تو را در گوشه‌ی یمگان، کسی نشناخت (2)

 

فریاد «نای»ت را و بانگ شکوه‌هایت را

ای طالع و نام تو نا هم خوان! کسی نشناخت (3)

 

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

با آن دریده سینه‌ی عرفان، کسی نشناخت (4)

 

ای جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده!

ذات تو را ای جوهر برّان، کسی نشناخت (5)

 

روزی که می‌خواندی: مخور می محتسب تیز است!

لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت (6)

 

وقتی که می‌کندند از تن پوستت را نیز

گویا تو را زان پوستین پوشان، کسی نشناخت (7)

 

چون می‌شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو

خاتون شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت (8)

 

آن دم که گفتی، باز گرد ای عید! از زندان

خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت (8)

 

چون راز دل با غار می‌گفتی تو را، هم نیز.

ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت (9)

 

حتــّا تو را در پیش روی جوخه‌ی اعدام

جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت (10)

 

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

امّا تو را، ای عاشق انسان! کسی نشناخت.

 

 

1. مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه ، نه این جا باش ، نه آن جا

« سنایی غزنوی »

 

2. ناصر خسرو قبادیانی

3. مسعود سعد سلمان

 

4. عطار نیشابوری

5. سیف فرغانی

 

6. حافظ : اگر چه باده فرخبخش و باد گلبیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

 

7. عمادالدین نسیمی از پیروان نهضت حروفیه که به دستور یکی از اعقاب تیمور ظاهرا ، پوست از تنش ، زنده زنده کندند .

 

8 . فرخی یزدی : سوکواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

 

9. م. امید و شعر قصه ی شهر سنگستان :

 

سخن می گفت سر در غار کرده

شهریار شهر سنگستان...

 

10. خسرو گلسرخی...



دنبالک ها: سلطان غزل 

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
جمعه بیست و ششم خردادماه سال 1391-12:58

 

بهار آمده اما هوا هوای تو نیست

مرا ببخش اگر این غزل برای تو نیست

 

به شوق شال و کلاه تو برف می آمد...

و سال هاست از این کوچه رد پای تو نیست

 

نسیم با هوس رخت های روی طناب

به رقص آمده و دامن رهای تو نیست

 

کنار این همه مهمان چقدر تنهایم!؟

میان این همه ناخوانده،کفش های تو نیست

 

به دل نگیر اگر این روزها کمی دو دلم

دلی کلافه که جای تو هست و جای تو نیست

 

به شیشه می خورد انگشت های باران...آه...

شبیه در زدن تو...ولی صدای تو نیست

 

تو نیستی دل این چتر، وا نخواهد شد

غمی ست باران...وقتی هوا هوای تو نیست...!

 

اصغر معاذی



هر شب برای من دو سه رؤیا می‌آوری

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
جمعه بیست و ششم خردادماه سال 1391-12:14


هر شب برای من دو سه ـ رویا می‌آوری

خورشیدی و ستاره بـــــه دنیا می‌آوری!

 

 

با یک پیاله آب خوش و چند پُک هوا

مثل گذشته، حال مرا جا می‌آوری

 

 

تنها معلّمی تو که از این همه کتاب

زنگ حساب دفتــرانشا می‌آوری!

 

 

در آیه ی نخست اشارات هر شبت

«والّیل» را به خاطر لیلا می‌آوری!

 

 

گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم

می خوانی و بهانه ی بی جا می‌آوری!

 

 

با این که با اشاره به خشکیدن درخت

در بین وعده های خود «امّا» می‌آوری

 

 

من کـودکانه منتظر سیب هستم و

هر شب دلم خوش است که فردا می‌آوری !

 

غلامرضا طریقی



اسیر جاذبۀ حُسن یوسف یاسم

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه دوازدهم آذرماه سال 1390-03:06

 

 

اگر چه مثل محرّم نمی شوم هرگز

جدا ز روضه و ماتم نمی شوم هرگز

 

مرا ببخش مرا چون که خوب می دانم

که توبه کردم و آدم نمی شوم هرگز

 

اسیر جاذبۀ حُسن یوسف یاسم

که محو در گل مریم نمی شوم هرگز

 

گناهکارم و حتی بدون اذن شما

بدان نصیب جهنم نمی شوم هرگز

 

به جان عشق قسم غیر چهارده معصوم

به پای هیچ کسی خم نمی شوم هرگز

 

قسم به قلب سپیدت سیاهپوش کسی

به جز شهید محّرم نمی شوم هرگز

 

نَمی فُرات بیاور چرا که من قانع

به سلسبیل و به زمزم نمی شوم هرگز

 

در انتهای غزل من دوباره می خواهم

فقط برای تو باشم نمی شوم هرگز



سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه دوم آذرماه سال 1390-16:58

 

 

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!

این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 

سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی

همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها

 

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

 

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

 

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

 

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"

این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 

یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟

بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 

بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

 

مهدی جهاندار



دنبالک ها: آیات غمزه 

قسمت آخر

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه بیست و سوم آبانماه سال 1390-11:39

 

 

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه‌ی پر‌حادثه حاضر باشم

 

حکم پیشانی‌ام این بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

 

تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

 

قسمت این بود‌، چرا از تو شکایت بکنم؟!

یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

 

شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده‌ی اسم خوش شاعر باشم

 

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده‌ی ایمان به تو کافر باشم

 

دردم این است که باید پس از این قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم

 

غلامرضا طریقی



من چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تواند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه سوم آبانماه سال 1390-10:26



اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟

اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟

 

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟

 

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم

اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

 

من چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشاق پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟

 

با زبان بی زبانی بارها گفتی برو

من که دارم می روم‌؛ اصرار می‌خواهد مگر؟

 

روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود

خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟


مهدی مظاهری




غزلی گفته‌ام از گونه‌ی گل نازک‌تر

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه پانزدهم شهریورماه سال 1390-19:50

لنگر انداخته در اسکله، کنگر خورده

این عقابی که مسیرش به کبوتر خورده

 

موج با شوق تو می‌آید و برمی‌گردد

متلاشی‌شده، بی حوصله و سرخورده

 

گاه یک صخره‌ی پنهان‌شده را رد کرده‌ست

گرچه هر بار به یک صخره‌ی دیگر خورده

 

بوسه‌ات سرخ‌ترین میوه‌ی فصل است انگار-

سیلی موج که بر گونه‌ی بندر خورده

 

«بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم»

هر که بد گفت به چشمان تو شکَّر خورده!

 

چشم تو معدن الماس ولی لبخندت-

سینه‌ی ترد اناری ست که خنجر خورده

 

غزلی گفته‌ام از گونه‌ی گل نازک‌تر

من به جز شعر چه گفتم که به تو برخورده!؟


عبدالحسین انصاری



دنبالک ها: آیات غمزه 

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه ششم شهریورماه سال 1390-22:58

 

 

شهر، منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

 

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

 

چند برگی است دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

 

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی

 

ای طلسم عدد ها به نامت، حاصل جزر و مد ها به کامت!

وی ورق خورده ی احتشامت، هر چه تقویم فرخنده فالی!

 

چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد!

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

 

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هرسه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

 

حسین منزوی



دنبالک ها: موج وحشی 

خشکی‌ام را بهانه می‌گیرند که رهایم کنند و در بروند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه دوم مردادماه سال 1390-18:26

 

 

حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده‌اند از من

از رفیقان راه می پرسی؟ پیش‌ترها بریده‌اند از من

 

هرچه دادند زود پس دادم هر چه را خواستند رو کردند

عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده‌اند از من

 

کرم‌هایی که در تن خشکم شادمان می‌خزند و می‌لولند

سالها پیش در بهاری سبز، ریشه‌هائی جویده‌اند از من

 

خشکی‌ام را بهانه می‌گیرند که رهایم کنند و در بروند

خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده‌اند از من

 

هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم

گریه‌هایی به من فروخته‌اند، خنده‌هائی خریده‌اند از من

 

محو کردند ردّ پایم را که ندانی کجا گرفتارم

بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده‌اند از من

 

چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند

وای هرجا که پا گذاشته‌اند، قصّه‌ای آفریده‌اند از من

 

مهدی فرجی



مانده‌ام در شلوغ شهر فرنگ

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه دوم مردادماه سال 1390-18:08

 

 

در خودم پیچ می خورم هرشب؛ هر طرف مثل دود سیگارم

خسته‌ام از تمام آدم ها؛ باز هم با وجود سیگارم

 

دیدن چهره‌های رنگارنگ؛ دکه‌ی روزنامه‌های قشنگ

مانده‌ام در شلوغ شهر فرنگ؛ چه کنم در نبود سیگارم

 

پرسه‌های مدام غم‌گونه؛ حرف‌های غریب و وارونه

بغض‌هایی که باید آب شوند ؛ لای ابر کبود سیگارم

 

بین این سنگ ها و ماشین ها؛ باز هم حس رفتنم سبز است

می روم در خودم صعود کنم؛ باز هم با فرود سیگارم

 

طعم شیرین تلخ ثانیه‌ها؛ لحظه ی انفجار این ریه‌ها

خسته‌ام از تمام زاویه ها؛ غیر خط عمود سیگارم

 

وقت آن است فکر دار کنم ؛ نفس خسته را قمار کنم

باید از شهرتان فرار کنم ؛ عاقبت مثل دود سیگارم...

 

مهدی پرویز

 



دنبالک ها: آیات غمزه 

چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه دوم مردادماه سال 1390-17:49

 

 

درد یک پنجره را پنجره‌ها میفهمند

معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند

 

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین

قصه‌ی تلخ مرا سرسره‌ها می‌فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند

 

کاظم بهمنی



دنبالک ها: آیات غمزه 


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


صفحات جانبی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:






 
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسان
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسانابزارهای متنوع وبلاگدریافت کد لودینگ برای وبلاگ
br