تبلیغات
وبلاگicon
ققنوس در آتش - مطالب اساطیر
 

پایان جهان (راگناروک)

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه ششم شهریورماه سال 1390-10:41


 

اقوام اسکاندیناوی، اعتماد زیادی نسبت به تداوم اشیا، در رابطه با سایر موجودات انسانی دیگر هم‌زمان خود، یا قبل از خود، نداشتند. آن‌ها به فرایند کیهانی نه به عنوان پیشرفت ثابت و آرام، بلکه به صورت مبارزه‌ای مداوم میان نیروهای متخاصم می‌نگریستند یعنی آن نیروهایی که به نظم و آفرینش تعلق داشتند و در مقابل به نیروهایی که هرج و مرج آغازین از آن‌ها ناشی می‌شد، می‌اندیشیدند. جهان به توسط بشر قابل سکونت شد و در اطراف مرزهای زمین خوب و حاصل‌خیز، نیروهایی در کارند که این منطقه را پیوسته تهدید می‌کنند. بدین معنا که می‌توانند به زمین وارد شوند و کار و امید انسان را از میان ببرند.

 

آفرینش، همان فرایندی بود که به توسط نیروهای الهی، نظم را از دل بی‌نظمی بیرون کشید. پایان جهان، آن زمان فرا می‌رسد که دیگر، نیروهای نظم قادر به مقاومت در مقابل نیروهای بی‌نظمی و آشوب نباشند. بلایای طبیعی، همچون برف، یخ، فوران آتش‌فشان‌ها، سیل و زمین‌لرزه، نشان از آن دارند که انحلال پایانی چگونه رخ می‌دهد و خدایان به چه صورت، به عقب رانده می‌شوند.

 

پایان جهان با سه جنگ زمستانی اعلام می‌گردد و سپس، با سه زمستان سرد و بی‌رحم و وحشتناک، یک گرگ، خورشید را، و گرگ دیگر، ماه را می‌گیرند. ستارگان ناپدید می‌شوند و زمین لرزه‌های شدید و وحشتناک رخ می‌دهد. سپس فنریر، گرگ بسته در زنجیر، رها می‌گردد و فک بزرگ و وسیعش برای بلعیدن جهان، باز می‌شود. میدگاردمار بر آسمان و دریا سم می‌پاشد و همة هیولاها، یا دیوان جهان بی‌نظمی، جهت حمله آماده می‌شوند.

 

هیمدال، نگهبان آسگارد، در شیپور شاخی و عظیم خود می‌دمد و خدایان، سواره، برای جنگیدن بیرون می‌آیند. تور به سرعت، با میدگاردمار؛ فری با سورت، غول آتش؛ تیر با سگ شکاری عظیم گرم و هیمدال با لوکی درگیر می‌شوند. همة خدایان، دلیرانه و بیهوده، به نبرد می‌پردازند در حالی که درخت جهانی، از ترس به لرزه در می‌آید. خود اودین توسط فنریر بلعیده می‌شود و خدایان به قتل می‌رسند. سورت، آتش بر جهان پرتاب می‌کند و جهان در دریا فرو می‌رود.

 

تنها چیزی که بر جای می‌ماند آتش و دود است که از بهشت برمی‌خیزد و سرانجام اوقیانوس گرما و آتش را می‌بلعد. جهان از هستی باز نمی‌ایستد، اما به حالتی که از آغاز از آن آمده بود باز می‌گردد.

 

اما شاید این پایان جهان نباشد. بهشت هنوز برجاست و روزی جهانی تازه از دریا، به صورتی سبز و ملایم و سرشار از مزارع غله، برمی‌خیزد. پسران اودین و تور نجات می‌یابندو به بالدار زیبای بازآمده از سوی مردگان، می‌پیوندند. آنان، انهدام راگناروک را، فقط به عنوان رؤیایی بد به خاطر می‌آورند. دو موجود تازة انسانی یعنی لیف و لیفت راسیر، دوباره به جهان پا می‌گذارند، تا زندگی را پر از انسان سازند. مصیبت شاید نه نهایت، بلکه بدایت هستی جدید و شکوه‌مند بوده باشد.

 

آن‌چه که برای جهان رخ می‌دهد، دربارة مردان و زنان نیز صدق می‌کند. هر کسی در چنگال نیروهای اسرارآمیز است و از آن، گریزی نیست. نزد همة اقوام ژرمنی، اعتقاد به سرنوشت که در اسطوره‌شناسی اسکاندیناویایی به صورت سه نورن (پری) تجلی یافت، وجود دارد و نورن‌ها دوشیزگانی بودند که در کنار یک چشمة مقدس، زیر یکی از ریشه‌های درخت کیهانی زندگی می‌کنند. آنان با نام‌های اوردی (گذشته)؛ وداندی (حال) و اسکولد (آینده)، نامیده می‌شوند. بعدها این سه پری، به صورت سه جادوگر در مکبث اثر شکسپیر ظاهر می‌گردند. آنان در اصل، از سرزمین غول‌ها آمده و از همان لحظه، حتی سرنوشت خدایان نیز مُهر و موم شده بود، یعنی هنگامی که نظم جهان به سوی پایان به پیش می‌رفت. هیچ‌کس نمی‌تواند با نیروی سرنوشت به خاطر امور خوشایند یا ناخوشایند آن به مبارزه برخیزد، اما می‌تواند در جستجوی نشانه‌ها یا علاماتی، برای آگاهی از امور اسرارآمیز باشد تا دریابد که چه سرنوشتی برای وی رقم خورده است.

 

به نظر می‌رسد که پایان جهان و محکومیت خدایان، تأییدی بر محدودیت جهان است و این نمی‌تواند فقط شامل میراها شود، بلکه به نیروهایی مربوط است که حتی خدایان در مقابل آن‌ها ناتوانند.

 

ریچارد کاوندیش، اسطوره شناسی: دایره‌المعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمه‌ی رقیّه بهزادی، تهران، نشر علم، چاپ اوّل، ۱۳۸۷



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان اسطوره‌ها

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه ششم شهریورماه سال 1390-10:37


 

با وجود تلاش‌هایی که طی دو قرن، دربارة اسطوره و دین اقوام شمالی، صورت گرفته است اما، گسترة باور پرستشی آنان هنوز به زحمت، قابل دریافت است. هرگونه تصوری از اقوام شمالی از گوش فرادادن به متون ادّا و حماسه‌های اسکاندیناویایی، به مفهوم آن که این مطالب بتوانند حاکی از باور قلبی آنان بوده باشد، خطاست، مطالب مکتوب، نقش کم‌اهمیتی در امر باورهای آنان برعهده دارد. دربارة الگوهای نیایشی، موضوعات زیادی در دست نیست، اما بدون تردید، همة مفاهیم نیایشی با فصل‌ها، آهنگ طبیعت و جوامع کشاورزی مربوط بوده و همة آن‌ها، عمدتاً، به سوی خدایان و ایزد ـ بانوانی که مسئول باروری در طبیعت بودند، کشیده می‌شدند. در نیمة زمستان، جشنواره‌های مهمی برپا می‌شد که ردپای برخی از آن‌ها، در مسیحیت کنونی و جشن سال نو نیز، مشاهده می‌گردد. زیربنای این نگرش، پیوسته، در جهت حفظ کمک نیروهای طبیعت بوده است. پرهیزگاری در مفهوم متداول و قابل درک امروزی، احتمالاً، نقش چندانی نداشته است.

 

نغییر دین مردم ژرمنی به مسیحیت، روندی کُند و آرام داشت. در آلمان و بریتانیا، افراد بسیاری، و نه همة آن‌ها، تا قرن هشتم مذهب خود را تغییر داده بودند. ایسلند در سال ۱۰۰۰، رسماً مسیحی شد و نروژ نسبتاً زودتر، و سوئد تا دو قرن بعد از آن، به مسیحیت گروید. در این فرایند، کشاورزان و رعایا خدایان خود را تغییر دادند، اما الزاماً، باور دینی خود را عوض نکردند. رفتار آنان نسبت به جهان غیرقابل رؤیت، شاید به همان صورت اصلی باقی ماند. اکنون بسیاری از آیین‌های فصلی را انجام می‌دهند، رونی یا الفبای ژرمنی نیرو و، راز خود را محفوظ می‌دارد. اماکن مقدس، تقدس خود را دارند. خدایان بزرگ از تخت خود پایین کشیده شدند و اسطوره‌ها از حرکت باز ماندند. و اگر به خاطر آثار اسنوری و استورلوسون نبود، بدون بر جای نهادن اثری، از بین می‌رفتند.

 

دلیل مسیحی شدن شمال تقریباً آشکار است. زیرا از یک طرف، تغییر مذهب، اسکاندیناویا را، بخشی از اروپای کاتولیک به حساب می‌آورد و از طرفی دیگر، مسیحیت مبشّر امنیت بعد از مرگ بود که دین کهن، تأمین کنندة این امنیت نبود و در مبارزة میان «مسیح سفید» با تور و اودین، مسیح به پیروزی رسید.

 

سرانجام، اسطوره‌های کهن شکست خوردند، زیرا جدیت و هماهنگی میان آن‌ها وجود نداشت. اودین خائن بود، ولی مسیح چنین نبود. تور می‌توانست فریب‌کاری کند، مسیح نمی‌توانست. فری و فریا نیروی زیادی در جهان داشتند، ولی در فراسوی آن، ضعیف به شمار می‌رفتند. دین کهن، از لحاظ آیین و نظم، دارای مرکزیتی نبود و به مثابه آمیزه‌ای از عناصر و اعمال جداگانه‌ای به شمار می‌رفت که برای مبارزه و متحیّر ساختن ما، بر جای ماند. اما اکثراً، در میان ما انسان‌های معاصر، بازگشت به خاطره‌ها وجود دارد، یعنی ما مردان و زنانی را به یاد می‌آوریم که برای مدت زمانی، بدون کشیدن بار تقدیر، تو را ستایش می‌کردند، زیرا به قدرت خود ایمان داشتند.

 

ریچارد کاوندیش، اسطوره شناسی: دایره‌المعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمه‌ی رقیّه بهزادی، تهران، نشر علم،چاپ اوّل، ۱۳۸۷



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر قوم های باستانی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:36


 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

اشاره:

در باورهاى اسطوره‏اى، جهان به عنوان یک مخلوق که ساخته و پرداخته دست خدایان است؛ آغازى دارد و انجامى. آغاز جهان، آفرینش آن است که در اساطیر مختلف به شیوه‏هایى گوناگون شکل مى‏گیرد. حوادث پایانى جهان مرگ این دنیاست، و جهان مانند هر مخلوق دیگر، پس از چند صباحى حیات، ویران خواهد شد. اما در پس آن ویرانى شروعى دیگر نهفته است که چرخه حیات به صورت مطلوب‏تر دوباره به حرکت درخواهد آمد، همانند انسان که روزى به‏وجود آمده و روزى مى‏میرد و پس از مرگ دوباره زندگى خواهد کرد.

 

آنچه در پى خواهد آمد نگاهى است اجمالى به باور اساطیرى اقوام و ملل مختلف جهان درباره پایان جهان.

 

اساطیر پایان جهان یا رستاخیز در بین بسیارى از اقوام و ملتها رایج است. این اساطیر مى‏توانسته است به دو صورت: اول به قیاس با آفرینش و آغاز جهان و دوم ـ که صبغه‏اى فلسفى دارد ـ براساس وضعیت جامعه انسانى به‏وجود آمده باشد. در نوع اول چون انسان براى جهان آغازى قائل است که طى آن جهان به دست خدایان به‏وجود مى‏آید، به ناچار پایانى نیز خواهد داشت؛ زیرا براى اذهان بشرى تصور ابدیت و ازلیت مشکل بوده است به همین جهت جهان را محصور بین دو حادثه آفرینش و قیامت تصور مى‏کرده‏اند. این دیدگاه به نوبه خود از عوامل طبیعى و تجربه روزمره انسان پدید مى‏آید؛ زیرا همه چیز در اطراف انسان در حال کون و فساد و ایجاد و تباهى است. طبیعى است که این عادات ذهنى که بر پایه مشاهده طبیعت استوار است، براى انسانها به صورت قانون درآید که بتوان آن را به همه چیز تعمیم داد. در این میان، آنچه که از حوادث جارى این جهان، پایه اصلى قیاس براى تصور آغاز و انجامى براى جهان شده است، خود انسان، زندگى، خلقت، مرگ و جهان پس از مرگ است؛ یعنى انسان با قیاس از زندگى خویش که از دو طرف محدود به آغاز و انجام است براى جهان نیز این الگوى پیدایش و مرگ را جارى و سارى دانسته است.

 

دیدگاه دوم که باعث اعتقاد به پایانى براى جهان شده است؛ ناشى از توجیه و بیان فلسفه جامعه انسانى است. انسان تا زمانى که در این جهان زندگى مى‏کند پیوسته در کنار خوشیها، گرفتار مرارتها و تلخیهاى زندگى است. همیشه در کنار خوبیها، بدیها را مى‏بیند که گاه غالب و گاه مغلوبند. ظلم، قدرت، ثروت، شهوت، شهرت، آنچنان در زندگى اجتماعى انسان ریشه دوانیده است که زندگى را بر اکثریت مردم سخت و مشکل کرده است، گذشته از آن که بقیه نیز مشکلات خویش را دارند. بنابراین، چنین وضعیتى هرگز نمى‏توانسته است انسانها را قانع کند و چون این ناهماهنگیهاى جامعه، از نظر انسانها به هیچ عنوان قابل اصلاح نبوده است، دست به خلق و تصور جهانى آرمانى زده‏اند؛ دنیایى که در آن همه خیر مطلق است و شر را در آن راهى نیست. چون این مدینه فاضله در این جهان و با این مردمان قابل تصور نیست، پنداشته‏اند که به ناچار روزى فرا مى‏رسد که خدا یا خدایان دست به کار مى‏شوند و این نظم موجود را که در واقع بى‏نظمى است، بر هم مى‏زنند و طرحى نو درمى‏اندازند. در آن هنگام است که دو جهان شکل مى‏گیرد: یکى براى نیکان و دیگرى براى بدان و هر دو ابدى‏اند.

 

اساطیر پایان جهان، در بین برخى از ملل مانند هندوها و یونانیها واقعا پایانى براى جهان است. پایانى که در طى آن همه چیز، چه نیک و چه بد، از بین مى‏رود و بار دیگر که خدا قصد آفرینش جدیدى کند همه چیز را دوباره از نو مى‏آفریند. اما در باورهاى دیگر اقوام مانند زرتشتیان، پایان جهان در واقع مرگى عمومى است که انسانها، بعد از آن به جاودانگى مى‏رسند. در واقع بنا بر این عقیده، آن حادثه، پایان عمر جهان نیست؛ بلکه تحولى عظیم در جهت بهبودى و عدالت‏گسترى است.

 

پایان جهان با حادثه‏اى ماوراء طبیعى صورت نخواهد گرفت بلکه همین عوامل طبیعى مانند باد، باران، زلزله و آتش هستند که در آن زمان رخ مى‏دهند و جهان را به ویرانى مى‏کشند. این حوادث در هر منطقه جغرافیایى که اسطوره پایان جهان دارند، با همان عواملى رخ مى‏دهد که براى مردمان آنجا آشناست؛ مثلاً در سرزمین پر بارانى مانند هند، بارانهاى طولانى است که سرانجام همه را در خود فرو خواهد برد و به عمر جهان خاتمه خواهد داد و یا در اساطیر اسکاندیناوى، زمستانى پیوسته و طولانى در پایان جهان رخ خواهد داد و پرواضح است که در آن منطقه، زمستان و سرماى طولانى مدت، بیشتر ایام سال را دربر مى‏گیرد.

 

در ادامه، اساطیر مربوط به پایان جهان را به تفکیک ملتها و اقوام بیان مى‏کنیم و اگر به ادیان آسمانى و دیدگاه آنان در این باره اشاره شود، قصد اسطوره پنداشتن آنها نیست بلکه صرفا جهت آگاهى و اطلاع بیشتر ذکر مى‏شوند.

 

الف) اساطیر یونان

یونانیان عمر حیات انسان را به پنج نسل تقسیم کرده‏اند. آنها معتقدند که نسل آخر که ما در آن زندگى مى‏کنیم، نسل آهن است. در این دوره، مردمان در پلیدى و زشتى زندگى مى‏کنند. طبیعت آنها نیز به سمت پستى و بدى گرایش دارد و در طى نسلهاى متمادى بدتر نیز مى‏شوند و هر نسلى پلیدتر از نسل قبلى است. در آن هنگام که انسانها از ارتکاب بدى، ناراحت نشوند و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نکنند، «زئوس» که امیدى در اصلاح آنان نمى‏بیند، مردمان را از بین خواهد برد۱٫

 

رواقیون فرقه‏اى با گرایشهاى فلسفى و عرفانى بوده‏اند که در یونان کهن مى‏زیسته‏اند. بن‏مایه‏هاى اصلى عقاید آنان، همان اساطیر یونان کهن است با قدرى چاشنى نجوم و دیگر علوم جدید آن زمان. آنها درباره پایان جهان دیدگاهى مبتنى بر علم هیأت آن روزگار داشتند. آنها مى‏گفتند: هرگاه سیارات در دوره ثابتى از زمان به همان جایگاه پیشین خود و طول و عرضى که در آغاز داشتند، برسند؛ آتش‏سوزى پدید مى‏آید و هر آنچه را که وجود دارد، نابود مى‏کند. سپس کیهان درست با همان نظم و ترتیبى که پیش از آن داشته است، بار دیگر از نو برقرار مى‏شود؛ ستارگان دوباره در مدارهاى خود مى‏گردند و هر یک گردش خود را بى‏هیچ تغییرى در همان مدت زمان پیشین، انجام مى‏دهد. «بالبوس» به عنوان سخنگوى این مکتب مى‏گوید: «فلاسفه مکتب ما بر این باورند که تمامى جهان در آتش خواهد سوخت و این حادثه در آخرالزمان روى مى‏دهد. سپس از این آتش الهى، جهان جدیدى زاده مى‏شود و از نو با شکوه و جلال پدیدار مى‏گردد». زمان میان یک آتش‏سوزى و آتش‏سوزى بعدى؛ یعنى طول عمر کیهان را حرکت سیارات و ستارگان تعیین مى‏کرد و آن را سال بزرگ مى‏نامیدند. آنها معتقد بودند آتش‏سوزى زمانى صورت مى‏گیرد که خورشید و ماه و این پنج ستاره۲، دوره خود را تمام کنند و به همان وضعیت سابق خود، که در آغاز جهان داشته‏اند، باز گردند. عده‏اى طول این سال را ۱۰۸۰۰، برخى ۲۴۸۴ و عده‏اى طول آن را ۶۴۸۰۰۰۰ سال برآورد کرده‏اند۳٫

 

منابع :

 ۱ .همیلتون، ادیت (۱۳۷۶)، سیرى در اساطیر یونان و روم، ترجمه عبدالحسین شریفیان، تهران: انتشارات اساطیر، ص۹۱٫

 

۲ .منظور از پنج ستاره، زمین، عطارد، زهره، زحل و مشترى مى‏باشد.

 

۳ .اولانسى، دیوید (۱۳۸۰)، پژوهشى نو در میتراپرستى، ترجمه مریم امینى، تهران: نشر چشمه، ص۱۱۵٫

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر هند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:26


 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

در باورهاى هندوها، دو نوع قیامت وجود دارد: یکى قیامت بزرگ که پایان واقعى عمر عالم است و دیگر قیامتى است که جهل انسانها را به خاطر فساد و تباهى اخلاق فرا مى‏گیرد. هندوها عمر جهان را به ادوارى تقسیم مى‏کنند. هر دوره را یک «مهایوگا» مى‏نامند که شامل چندین یوگاست. هر یوگا شامل یک دوره از نسل حیات بشرى است و مى‏توان هر یوگا را برابر یکى از ادوار یونانى؛ مانند نسل زرین، سیمین، آهن و قرار داد. این دورانها یا یوگاها را براساس وضعیت اخلاقى جامعه بشرى دسته‏بندى کرده‏اند. عصر ما که در اساطیر یونان عصر آهن است از نظر هندوها «کالى یوگا» نام دارد. در پایان این یوگا که پایان یک مهایوگا نیز مى‏باشد، «ویشنو»، خداى بزرگ در دهمین و آخرین تجلى خود، به نام «کالکى» ظاهر خواهد شد۸٫ «در این دوره، زندگى اجتماعى و معنوى به نازل‏ترین حد، سقوط مى‏کند و موجبات زوال نهایى را فراهم مى‏سازد. در این عصر مردمان کوته‏بین داراى قدرت هستند و از قدرت خویش، نهایت استفاده را مى‏کنند. فرمانروایان رعایاى خویش را مى‏کشند و مردمان همسایگان خویش را. هیچ چیز معنوى را ارزشى نیست، حتى برهمنان را یاراى خاموش کردن آتش هوسهاى مردمان نیست و آنان به راه خود مى‏روند. مردمان جویاى زر و زورند و ارزشهاى واقعى را بهایى نیست دزدان و غارتگران، قوانین فرمانروایى را وضع مى‏کنند و خود فرمانروا مى‏شوند.

 

سرانجام تمدن و شهروندى نیز از میان مى‏رود و مردمان به زندگى حیوانى روى مى‏آورند. جز پوست درختان، جامه‏اى نمى‏پوشند. از میوه‏هاى جنگلى تغذیه مى‏کنند و همه چیز در معرض نابودى قرار مى‏گیرد.

 

این مرحله از انحطاط، «ویشنو» سوار بر اسبى سفید و به هیأت انسان بر زمین نمایان مى‏شود. سراسر جهان را سواره و با شمشیرى رخشان و آخته در مى‏نوردد و بدى را نابود مى‏کند و با نابود کردن جهان، آفرینشى دیگربار آغاز مى‏شود تا در مهایوگاى آتى، بار دیگر فضیلتها، ارزش یابند۹». ویشنو در این تجلى از موبدى به نام «ویشنو یاشاس» ( Visnu Yasas ) متولد خواهد شد، همانگونه که در تجلیات قبلى خویش به صورت برخى از قهرمانان و بودا متولد شده است. مدتى پس از ظهور کالکى، خشم شیوا (خداى مرگ و نابودى) به اوج خواهد رسید و جهان و هر چه در آن است به قعر نابودى فرا خواهد رفت. البته اینگونه ویرانى مربوط به قیامت بزرگ است که در پایان هر هزار مهایوگا اتفاق مى‏افتد. در آن زمان است که نابودى واقعى جهان رخ مى‏دهد. در پایان این عصر بزرگ هزار مهایوگایى «شیوا» ویرانگر عالم است. هر چند او را تجلى ویشنو به حساب آورده‏اند، اما او از خدایان کهن و متعلق به عصر آریائیان هند است. او بر مجموعه عالم، شبى را حاکم مى‏گرداند که از نظر زمانى، معادل یک روز از عمر جهان است. نخست از پرتو خورشید آغاز مى‏کند و براى مدت صد سال چنان آن را شدت مى‏بخشد و گرمایى تا بدان اندازه سوزان ایجاد مى‏کند که تمامى آبهاى سطح زمین بخار مى‏گردد. به روایتى دیگر که در مهابهاراتا آمده است، «افق برافروخته و آتشین خواهد شد. هفت یا دوازده خورشید در آسمان پدیدار خواهند شد و دریاها را خشک خواهند کرد. زمین خواهد سوخت و آتش «سام وارتاکا» ( Sam Vartaka ) همه عالم را از بین خواهد برد۱۰». به واسطه تابش صد ساله خورشید، هر سه جهان؛ یعنى آسمان، زمین و جهان زیرین، خشک مى‏شوند و مى‏سوزند.

 

ى عالم را پر مى‏کند و با پایان یافتن صدمین سال، هیچ موجود زنده‏اى برجا نمى‏ماند. پس از این گرماى سخت، «شیوا ـ رودرا» ابرهایى توفانزا و مرگبار مى‏فرستد. این ابرها که با رعد و برق هراسناک همراهند، بر فراز زمین به حرکت درمى‏آیند و خورشید را مى‏پوشانند و جهان را در تاریکى فرو مى‏برند. رگبارى از بارانهایى سیل‏آسا براى مدت صد سال شب و روز باریدن مى‏گیرد تا این‏که همه چیز در اعماق آبهاى به‏وجود آمده از این سیل ویرانگر، محو مى‏شود. به‏جز این دریاى ویرانگر، تنها پروردگار اعظم، ویشنو، است که همچنان حیات دارد. زمانى که همه عالم و خدایان دیگر نابود شدند، تخمى طلایى و بزرگ پدیدار مى‏شود که بذر تمامى اشکال حیات را در خود دارد. پس از آن که هر سه جهان در اعماق آب فرو رفتند، ویشنو بادى خشک مى‏فرستد. این باد براى صد سال وزیدن مى‏گیرد و ابرهاى توفانى را مى‏پراکند. بقیه سالهایى که، از این هزار مهایوگا ـ که شب عمر جهان است ـ باقى مى‏ماند، ویشنو به خواب مى‏رود و جهانى نیز همراه با او آرام مى‏گیرد۱۱٫

 

اسطوره هندى درباره پایان جهان، هر دو دلیلى را که براى بوجود آمدن اساطیر پایان جهان، ذکر کردیم در خود دارد: آن که «قیامت بزرگ» است و در پایان هزار مهایوگا رخ مى‏دهد، در برابر داستان آفرینش پدید آمده است و دیگرى که «قیامت کوچک» است و پایان عمر یک مهایوگاست، توجیه و تفسیرى فلسفى براى پاسخ به ایرادات و نابسامانیهاى اجتماعى مى‏باشد که در طى آن به خاطر وضعیت غیر قابل بهبود اجتماع، خداوند تصمیم به نابودى نوع بشر مى‏گیرد. آنچه که در این دو نوع قیامت قابل توجه است، بر خلاف اساطیر دیگر ملل متمدن؛ مانند ایرانیان و عبریان، پایان جهان در اساطیر هند به قصد نابودى صورت مى‏گیرد و زندگى دیگرى براى مردمان فعلى در پس آن ویرانى متصور نیست؛ زیرا در آفرینش بعدى همه چیز از نو شکل مى‏گیرد، بدون حضور موجودات قبل؛ در حالى که قیامت در اساطیر ایرانى و دیگر ادیان یک تحول عظیم به قصد اصلاح جهان و جامعه انسانى است نه نابودى کامل مردمان و جهان.

 

منابع :

 

۸ .تجلیهاى دیگر ویشنو به صورت برهما، مانو، بودا و بوده است.

 

۹ .ایونس، ورونیکا (۱۳۷۳)، اساطیر هند، ترجمه باجلان فرخى، تهران: انتشارات اساطیر، ص۱۲۵٫

 

۱۰٫الیاده، میرچا (۱۳۶۲)، چشم‏اندازهاى اسطوره، ترجمه جلال ستارى، تهران: انتشارات توس، ص۶۸ .

 

۱۱٫روزنبرگ، دونا (۱۳۷۵)، اسطوره‏هاى خاور دور، ترجمه مجتبى عبداللّه‏نژاد، مشهد: انتشارات ترانه، ص۱۹٫

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر اسکاندیناوى

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:19


 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

اساطیر اسکاندیناوى در بسیارى از داستانها و بن‏مایه‏هاى خویش، فوق‏العاده به اساطیر زرتشتى نزدیک است. در اساطیر زرتشتى در پایان جهان، به یک گرگ عظیم‏الجثه و یک مار غول‏پیکر برمى‏خوریم که در دوران «اورشیدر» و «هوشیدر ماه» از بین مى‏روند که این دو موجود عجیب در اساطیر اسکاندیناوى نیز ایفاى نقش مى‏کنند. در باورهاى مردمان اسکاندیناوى یک غول یا ضد خدا به نام «لوکى» وجود دارد که در آغاز جهان، توسط خدایان به بند کشیده شده است و در پایان جهان بندها را مى‏درد و به نبرد با خدایان برمى‏خیزد و یادآور ضحاک ایرانى است که توسط فریدون در دماوند به بند کشیده شده است و در پایان جهان آزاد مى‏شود و باعث ویرانى بخشى از آفرینش و برهم زدن نظم جهان مى‏گردد. در اساطیر زرتشتى در پایان عمر جهان، هر خدا با ضد خویش به نبرد برمى‏خیزد و آن را نابود مى‏کند، شبیه این حادثه را مى‏توان در اساطیر اسکاندیناوى سراغ گرفت، با این تفاوت که در عقاید اسکاندیناویها همیشه خدایان پیروز نیستند؛ مثلاً «فریا» به نبرد «سورت» مى‏رود که چون خوب مسلح نیست از ابر بر خاک مى‏افتد؛ «تور» با «یورمون گاند»، مار غول‏پیکر جهانى، نبرد مى‏کند که زهر مار او را از پاى در مى‏آورد و «اودین»، خداى بزرگ، طعمه گرگ «فنریر» مى‏شود. در اساطیر هر دو ملت سخن از زمستانهاى طولانى در میان است که به خاطر طولانى بودن آن زمستانها، عده بى‏شمارى از مردمان هلاک مى‏شوند. در این هنگام است که قهرمانانى که به عنوان یاریگر خدایان براى چنین روزى نگهدارى شده‏اند به یارى خدایان مى‏آیند. براساس اساطیر ایرانى، «ور» که ساخته جمشید است، در گرد آمده‏اند تا پس از این زمستانهاى طولانى به روى زمین آیند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهایى، یاور خدا، اهورا مزدا، و دیگر ایزدان باشند. در اساطیر اسکاندیناوى نیز، جنگجویان زبده، که توسط «اودین» انتخاب شده‏اند در تالارى بزرگ گردهم آمده‏اند تا در نبرد نهایى یاریگر او باشند.

 

اساطیر اسکاندیناوى به خاطر این که در قرن دهم میلادى؛ یعنى هنگامى که مسیحیت در آن منطقه رواج یافته بود، مکتوب و منظوم شده‏اند از تأثیر این دین برکنار نمانده‏اند؛ مثلاً قبل از حوادث پایانى جهان، سخن از وحشتى است که در باورهاى مسیحى با آمدن ضد مسیح یا دجال شکل مى‏گیرد. خورشید به تیرگى مى‏گراید؛ ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند و آتش تا به آسمان زبانه مى‏کشد. نمونه‏هاى همه این حوادث را در روایات مسیحى مى‏توان یافت.

 

واقعه پایان جهان در باور اسکاندیناویها، «رگناروک» (سرنوشت خدایان) نام دارد. در حوادثى که در پایان جهان رخ خواهد داد، خدایان از بین خواهند رفت و روزگار نهایى این جهان با نشانه‏هایى هولناک آغاز و زمستانى سخت حادث خواهد شد که «فیم بول‏وتر»؛ به معنى «زمستانى هیولایى»، نامیده مى‏شود سه زمستان پى در پى که هیچ تابستانى در بین آنها نخواهد بود. کشمکش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتى درون خانه‏ها. ماه و خورشید در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالى که گرگها، آنها را دنبال مى‏کنند تا بخورند. یکى از گرگها خورشید را قورت خواهد داد که باعث مصیبت انسانها خواهد شد. گرگى دیگر ماه را مى‏گیرد و مانع از حرکت او مى‏شود. ستارگان از آسمان بر زمین فرو خواهند افتاد. سراسر زمین و کوهها چنان به لرزه درخواهند آمد که درختان از زمین کنده خواهند شد. بر اثر این لرزشها، زنجیرها از هم مى‏درند و گرگ «فنریر» آزاد مى‏شود. مار جهانى، «یورمون گاند» با حالتى هجومى از اعماق دریا بالا مى‏آید و امواجى عظیم پدید مى‏آورد که کشتى «ناگل فار»۴ را به این طرف و آن‏طرف پرتاب مى‏کند. این کشتى حامل غولى به نام «هرایم» است که معلوم نیست چه کسى است. «لوکى» که از بند رها شده است سکاندار آن کشتى است. گرگ «فنریر» دهان را چنان باز کرده که آرواره بالایش بر آسمانها و آرواره پائینش بر زمین است. «همیدال»، یکى از خدایان، در شیپور خود مى‏دمد تا خدایان را به شوراى جنگ فرا خواند. این شیپور و دمیده شدن در آن گویا از عناصرى است که از باورهاى مسیحى وارد اعتقادات این مردم شده است.

 

زیرا در مکاشفه یوحنا، از دمیده شدن در شیپور سخن به میان آمده است. خدایان مسلح مى‏شوند، اما دیر شده است. «فریا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد مى‏کند، اما به خوبى مسلح نیست و از ابر بر زمین مى‏افتد. «تور» سعى مى‏کند «یورمون‏گاند» را از بین ببرد، اما مغلوب زهر هیولا مى‏شود و جان مى‏سپارد. «فنریر»، «ادوین» را قورت مى‏دهد. «ویدار» فرزند «اودین»، انتقام مرگ پدرش را باز مى‏ستاند؛ او پاى خویش را بر آرواره این گرگ مى‏نهد و او را دو شقه مى‏کند. «گارم» که یک سگ شکارى هیولا مانند است و «تایر» که از دیوان است، یکدیگر را مى‏کشند. «لوکى» و «همیدال» که از دشمنان قدیمى همدیگرند، یکدیگر را مى‏کشند. سپس «سورت» بر سراسر زمین آتش مى‏پراکند و همه جا را مى‏سوزاند. «رگناروک» در واقع پایان کار خدایان کهن است اما پایان کار جهان نیست. اگر کسى پرهیزکار بوده باشد، در فضایى شادى‏بخش خواهد زیست. زندگى آنها مى‏تواند در تالارى به نام «بریمیر» و یا تالار زرین دیگر به نام «سندرى» ادامه یابد. در برابر این جهان نیکى و خوشى، محلى ناخوشایند به نام «ناستروند» به معنى «سواحل جسد» قرار دارد که درهایش به سمت شمال باز مى‏شود. منفور بودن شمال نیز از عناصر مشترک با اساطیر ایرانى است؛ چون در اساطیر ایرانى، شمال جایگاه دیوان است که خود به محل نخستین زندگى ایرانیان مربوط است که شمال آن را یخبندانهاى سیبرى فرا گرفته بوده است و در اساطیر اسکاندیناوى نیز شمال منفور است؛ زیرا جایگاه سرماى بیشتر و زمستان طولانى‏تر است. این تالار از مارهاى درهم بافته‏اى ساخته شده که زهرشان ساختمان را آلوده کرده است. کسانى که در این محل مأوا مى‏گزینند، سوگندشکنان و قاتلان ددمنش‏اند. اما نوعى تجدید حیات دیگر نیز وجود دارد که در ادبیات رؤیاگونه زیر بیان شده است:

 

او شاهد برآمدن زمینى دوم است

 

از دل دریا بار دیگر سبز

 

آبشاران فرو مى‏ریزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمى‏آیند

 

و در آبهاى جارى کوهستان، ماهى شکار مى‏کنند.

 

ایس‏ها (خدایان) بار دیگر در آیداوول۵ دیدار مى‏کنند

 

و از مار جهانى نیرومند سخن مى‏گویند

 

و به یاد مى‏آورند داوری‌هاى نیرومند را

 

و رازهاى کهن خود، خدایان بزرگ را [باز مى‏گویند].

 

پس از طى این دوره، عصرى طلایى فرا خواهد رسید. فرزندان خدایان کهن، میراث خود را باز خواهند یافت و انسان که با تغذیه از ژاله صبحگاهى از آن آتش‏سوزى فراگیر پایانى، نجات یافته است؛ نسل جدیدى بر زمین به‏وجود خواهد آورد۶٫ این حوادث، در اشعارى که براى نمونه از مجموعه «شعر ادایى» انتخاب شده است چنین بیان مى‏شود:

 

خورشید به تیرگى مى‏گراید و زمین در دریا غرق مى‏شود

 

و ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند

 

و آتش تا به آسمان زبانه مى‏کشد

 

آنگاه ملکوتى نو و زمینى نو

 

با زیبایى شگفت‏انگیز، دوباره متجلى مى‏شود

 

و خانه‏ها سقفى از طلا مى‏یابند

 

و کشتزارها میوه‏هاى رسیده مى‏دهند

 

و شادى ابدى بر همه جا سایه مى‏گسترد

 

در آن هنگام فرمانروایى فردى فرا مى‏رسد که از اودین نیرومندتر است و اهریمن نیز نمى‏تواند بر او چیره شود:

 

که بزرگتر از همه است

 

و من جرأت نمى‏کنم نامش را بر زبان آورم

 

و اندک هستند کسانى که مى‏توانند وراى زمان

 

پس از شکست اودین را ببینند۷٫

 

منابع :

 

۴ .«ناگل فار» به معنى «ناخن ـ کشتى» است و اعتقاد بر این بود از ناخنهاى گرفته شده مردگان ساخته مى‏شود.

 

۵ .«آیداوول» به معنى «دشت همیشه سبز» است یعنى جایى که «اودین»، «ویلى» و «و» پس از ساخت نخستین جهان در آنجا گرد هم نشسته‏اند.

 

۶ .پیج، ر.ى (۱۳۷۷)، اسطوره‏هاى اسکاندیناوى، ترجمه عباس مخبر. تهران: نشر مرکز، تلخیص از صفحات ۸۴ تا ۸۹ .

 

۷ .همیلتون، ادیت، پیشین؛ ص۴۳۳٫

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر بومیان آمریکا

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:17


  

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

از بین اقوام بومى ساکن آمریکاى جنوبى دو قوم «مایا» و «آزتک»، براى دنیا پایانى قائل‏اند. آزتکها تقویمى دارند که براساس آن در روزهاى مشخصى عمر هر یک از ادوار قبلى جهان به پایان رسیده است. هر یک از دنیاهاى قبلى داراى خورشیدى مشخص بوده‏اند که در پایان آن دوره، آن خورشید نیز نابود شده است. به نظر آنان، علت ویرانیهاى پیشین، اختلاف بین دو ایزد مهم این قوم؛ یعنى «کتسال کوآتل» و «تسکاتلیپوکا» بوده است. هر کدام از آن دو، اقدام به آفرینشى مى‏کند و دیگرى آن را ویران مى‏سازد. آنها تاریخ حدوث ویرانیهاى قبلى را چنین مشخص کرده‏اند: «ببر ـ ۴»، «باد ـ ۴»، «باران ـ ۴» و «آب ـ ۴» و دنیاى ما، دنیاى پنجمین خورشید است که روزى به نام «زلزله ـ ۴» ویران خواهد شد۱۲٫

 

آزتکها در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، انتظار وقوع این حادثه هولناک را داشته‏اند. در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، مراسم بیدار ماندن اضطراب آلودى برپا مى‏کرده و آتشى مى‏افروخته‏اند. آنها معتقد بودند که اگر برپایى این آتش جدید با موفقیت همراه نشود، ستارگانى هیولایى به نام «تسى تسى میمه» کنترل جهان را به دست مى‏گیرند۱۳٫

 

مایاها نیز به چهار دوره براى جهان اعتقاد داشتند و فکر مى‏کردند سه دوره قبلى با حادثه‏اى به پایان رسیده‏اند. به نظر آنان در دوران اول، فقط کوتوله‏ها مى‏زیستند. آنها فکر مى‏کردند که این کوتوله‏ها شهرهاى بزرگى را که آثار آنان برجاى مانده است، ساخته بوده‏اند. زمان آنها در تاریکى بود؛ زیرا هنوز خورشید خلق نشده بود. هنگامى که خورشید تابیدن گرفت، همه آنها به سنگ تبدیل شدند و دنیاى آنان با طغیان آب ویران شد. در دومین دنیا، مجرمان و متخلفان مى‏زیستند که باز طغیان آب آن را ویران کرد. در دنیاى سوم تنها مایاها مى‏زیستند که نژاد قبلى این قوم بوده‏اند و با آب ویران شده است. چهارمین دنیا، عصرى است که همه انسانها در آن زیست مى‏کنند که باز با طغیانى دیگر ویران خواهد شد۱۴٫ مایاها در پایان هر سال ۳۶۵ روزه، انتظار این ویرانى را مى‏کشیدند. به همین خاطر پایان سال براى آنان، زمانى بسیار خطرناک بود و در هول و اضطراب به سر مى‏بردند. شاید این اضطراب پایان سال مایاها را بتوان با مراسمهاى آشوب و هرج‏ومرج بین‏النهرین باستان قیاس کرد. در بین‏النهرین باستان نیز مردمان در پایان سال و قبل از عید «اکیتو»، که در اوایل بهار برپا مى‏شد، به کوچه‏ها و خیابانها مى‏ریختند که آن را سمبل آشفتگى و هرج و مرج نخستین کیهانى مى‏دانستند که به عقیده آنان خدایان از آن آشفتگى نخستین، جهان را نظم بخشیده‏اند که به مناسبت این نظم جهانى، عید اکیتو برپا مى‏شد.

 

منابع :

۱۲٫کندرى، مهران (۱۳۷۲)، دین و اسطوره در آمریکاى وسطا (پیش از کلمب)، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى (پژوهشگاه)، ص۱۵۰٫

 

۱۳٫توب. کارل (۱۳۷۵)، اسطوره‏هاى آزتکى و مایایى، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز، ص۱۹٫

 

۱۴٫کندرى، مهران، پیشین؛ ص۲۴۳ .

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

شیوه‌های تعبیر اسطوره‌ها

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1390-00:33


 

طی صد سال اخیر، علاقه به اسطوره‌شناسی، پیوسته رو به فزونی بوده است. این توجه، بیشتر بدان جهت حائز اهمیت شد که اسطوره‌ها دیگر صرفاً، داستان‌هایی کودکانه یا توصیفاتی غیرعلمی از جهان تلقی می‌شوند، بلکه نگرشی جدی از حقیقت به شمار می‌روند. اساطیر در جوامع حال و گذشته، با حضور پیوستة خود به صورت بخشی از تار و پود حیات بشر، بیان باورها، شکل‌دهندة رفتارها و توجیه رسوم، ارزش‌ها و سنت‌های آنان درآمده‌اند. درک بشر، جدا از شناخت اساطیرش امکان‌پذیر نیست

 

اسطوره‌ها روایاتی خیالی، دربارة طبیعت، تاریخ و سرنوشت جهان، خدایان، انسان‌ و جامعه‌اند. آن‌ها  مفاهیمی هستند که برای توجیه معانی خود نیاز به توجهی جدی، دارند؛ زیرا درک مفاهیم اساطیری، برای باوردارندگان به آن، کلیدی است برای حل پیچیدگی‌های اساسی زندگی. کاربردهای نادرست و مطرود اسطوره، در معنا و مفهوم داستانی ابلهانه یا پنداری دروغین، نادیده انگاشتن اهمیت آن است؛ حال آن که در واقع، درست خلاف این امر صادق است. زیرا آن چه همواره نزد مردم شایان اهمت بوده، در اسطوره‌های آنان تجلی یافته است.

 

در عین حال نادیده انگاشتن آن جامة تخیلی که اسطوره‌شناسی در بردارد، نیز امری ناممکن می‌نماید. عبارت «داستانی دربارة خدایان»، تعریفی عام و ناقص از اسطوره است؛ و عبارت «داستانی مقدس» تعریف دیگری با گستردگی بیشتر است. ولی هیچ یک از این دو تعریف جامع نیستند. بی‌شک بسیاری از اساطیر، روایاتی دربارة ماجراهای مربوط به خدایان و موجودات فراطبیعی‌اند، ولی با این حال ممکن است در برگیرندة حقیقتی از نوع دیگر و با ژرفایی بیشتر باشند.

 

با آن که اسطوره‌های دینی راهی برای تبیین حقایق قدسی‌اند، همة آن‌ها دارای جنبة باورهای دینی نیستند. برخی از اسطوره‌ها در درجة نخست، مفهومی اجتماعی و تاریخی دارند و ممکن است که خدایان در آن‌ها، نقشی کم اهمیت‌تر داشته‌، یا اصلاً نقشی نداشته باشند. اسطوره‌ها، تاریخ و منطق استدلالی یک جامعه، شعائر دینی، سنّت یا توسعة اجتماعی آن جامعه را تشریح می‌کنند. برای مثال، یک اسطوره در بازگویی داستان یک ملت، از وحدت، اهداف، اعتماد و غرور آنان گفتگو می‌کند. رومیان بیشتر اسطوره‌های دینی خود را از یونانیان به وام گرفتند. اسطوره‌های خود آنان عموماً در ارتباط با تاریخ روم بود: از جمله چگونگی پیدایی شهرها، در امان ماندن از حملات و خطرات، شیوه‌های دست‌یابی به قدرت، و نیز نحوة زیست نیاکان به مثابه الگویی برای رومیان آن روزگار. حتی اگر این افسانه‌ها بر اساس رویدادهای واقعی باشند، باز هم اسطوره‌هایی از این دست، بیستر شامل و حامل داستانی اخلاقی‌اند تا رویدادی تاریخی. هیچ‌گونه کوششی در راستای تمایز میان داستان‌های واقعی و غیرواقعی صورت نپذیرفته است. اسطوره‌سرایی هنری است کهن‌تر از تفسیر تاریخ، و ارزش آن بر صحبت تاریخی مبتنی نیست.

 

تعریف اسطوره به عنوان «داستان» نیز نادرست است، زیرا بسیاری از اسطوره‌ها، حالت داستانی ندارند. اسطوره‌شناسی برخی از جوامع، نقش‌ها یا زمینه‌های دلخواه گوناگونی از ایزدان یا ایزد ـ بانوان را بازتاب می‌دهند. مثلاً خدایی ناظر بر امور کشاورزی، دیگری مسئول جنگ، و سومی سرور دریاست و دیگران نیز بر همین روال‌اند. علاه بر این، اصطلاح اسطوره، برای آن دسته از سنت‌های دینی و دنیوی به کار می‌رود که بر نگرش‌های حیاتی بشر نفوذ نیرومندی دارند، اما برای صحت حقیقی آن، دلایل موجهی در دست نیست. اندیشة دوزخ، نمونه‌ای از این زمره است؛ به تصور مسیحیان کهن دوزخ مکانی حقیقی و اردوگاهی از آتش و شکنجه در اعماق زیرزمین به شمار می‌رفت، ولی بسیاری از مسیحیان کنونی، آن را یک اسطوره می‌دانند. حقیقت موجود در این اندیشه، صورت‌های گوناگونی دارد: برای مثال، انسانی که منکر وجود خداوند می‌شود، بایست ناگزیر به سبب این انکار، پادافراه گردد. به همین لحاظ است که اندیشة دوزخ در مسیحیت و برخی ادیان دیگر، در این‌جا به منزلة یک اسطوره تلقی می‌شود.

 

اسطوره داستان یا روایتی، مدعی پاسداری از یک حقیقت اساسی دربارة جهان و زندگی آدمی است، که در محیط اجتماعی خود، یک اصل موثق در نظر گرفته می‌شود، اما حقیقت آن، دقیق، علمی یا تاریخی نیست. روایت کتاب مقدس، مبنی بر این که خداوند جهان را در هفت روز آفرید، از نظر علمی توجیه‌پذیر نیست، روایت آفرینشی نزد هندی‌ها، تبتی‌‌ها، چینی‌ها و یونانیان، بر اساس آفرینش هستی از یک بیضه، نیز به همین سیاق از لحاظ علمی محقّق نیست. اما این مطالب، بازتاب دهندة نکتة اصلی اسطوره‌ها نیست، و واقعی و غیرواقعی بودن آن‌ها، نیز دیگر اهمیت ندارد. در هر صورت، اسطوره چنان عملاً در تاروپود جامعه تنیده می‌شود، که به منزلة یک واقعیت مورد پذیرش قرار می‌گیرد. کشفیات و نگرش‌های تازه و شیوه‌های زندگی نوین، در اسطوره‌ها موجب آسیب‌رسانی به آن می‌شود.

 

هنگامی که اسطوره‌های کهن به فراموشی سپرده می‌شوند، اسطوره‌های جدید سر برمی‌آورند. اسطوره‌ها به شکوفایی می‌رسند، رنگ می‌بازند، و سرانجام می‌میرند، اما اسطوره‌های تازه‌ای تولد می‌یابند و اسطوره‌های کهن احیا می‌شوند. با گذر زمان، یا تخلیط فرهنگ‌ها، اسطوره‌های کهنه و نو درهم می‌آمیزند. اسطوره‌ها صرفاً، ویژة تعلیم نیافتگان یا اقوام بدوی یا جوامع کهن نیستند. جوامع پیچیدة کنونی نیز خالق اسطوره‌اند. برای مثال، در جهان پیشرفتة غرب، اسطوره بر رفتار و رشد سیاسی آن سرزمین تأثیر ژرفی گذاشته است. جنبش‌های سیاسی چپ و راست، تأثیر و نیروی انکارناپذیر از اسطوره‌ها دریافت می‌دارند، و هر دو جناح، اسطوره‌های ارزشمند کهن را به اسطوره‌هایی تازه و آرمان‌گرایانه تغییر می‌دهند. ظاهراً هیچ جامعه‌ای، نمی‌تواند بدون اسطوره‌ها که در برگیرندة تصویر آن جامعه از گذشته و حال و مقاصد آن است، به شایستگی به وظایف خود عمل کند.

 

شیوه‌های بسیاری جهت تعبیر اسطوره‌ها در کار است، اما انواع اصلی آن‌ها را می‌توان به سه دستة کارکردی، نمادین، و ساختاری طبقه‌بندی کرد. هر یک از این روش‌ها، تحلیلی چشم‌گیر را از اسطوره‌هایی خاص، یا گروهی از اسطوره‌ها، فراهم می‌آورند، اما این که کدام یک از این رویکردها به خودی خود، توضیحی قابل قبول از اسطوره‌‌شناسی را به دست دهند، مشخص نیست؛ به ویژه آن که این مقولات دقیقاً تفکیک شده نیستند و روش‌های کارکردی و نمادین، و ساختاری از تعابیر، اغلب درهم ادغام می‌شوند.

 

رویکرد کارکردی اسطوره‌ها را امور واقعی توجیه‌پذیر اجتماعی در نظر می‌گیرد. برای مثال افراد خاصی، که به طور سنّتی از راه صید ماهی گذران زندگی می‌کنند، اسطوره‌ای مخصوص به خود دارند مبنی بر این که چگونه موجودی فراانسانی در روزگاران کهن به نیاکان آن‌ها هنر ماهی‌گیری را آموخت. این داستان، شیوة زیست‌ آن‌ها را توجیه می‌کند و به روش‌های صید ماهی و سنت‌های مربوط به آن‌ها، اعتبار می‌بخشد. این روایت، احساس داشتن حیاتی مشترک با نیاکان را نیز در عرصة حیات به آنان انتقال می‌دهد.

 

بسیاری از اسطوره‌ها، نظام همسانی از اعطای اختیار به گروه‌ها، نهادها، شعائر، تمایزات جامعه‌شناختی، قوانین و رسوم، معیارهای اخلاقی، ارزش‌ها و نظرات را، عرضه می‌دارند. اسطوره‌ها در سراسر جهان، قوانین خویشاوندی، رسوم مربوط به ازدواج، روش‌های شکار، کشاورزی، هنر و جنگ، روال قربانی کردن، اقتدار سرکرده و فرمانروا، اطاعت زنان و جنبه‌های بی‌شمار دیگری از ساختارهای اجتماعی را توجیه می‌کنند. اسطوره‌ها در تمایز میان رفتارهای پسندیده و ناپسند دارای عملکردهای اخلاقی مهمی‌اند. برخی از آن‌ها همچون اسنادی نانوشته، برای ادعاهای مالکیت افراد به کار می‌روند. بعضی از آن‌ها، جهت مقاصد سیاسی یک حکومت، اشراف سالاری، یا روحانیت عمل می‌کنند؛ همانند آن چه در مصر، روم، ژاپن، و نیز در میان آزتک‌های مکزیک یا اینکاهای پرو به وقوع پیوست.

 

این‌گونه اسطوره‌ها، به دست‌آوردهای حاضر اعتبار می‌بخشند. ظاهراً برای این‌گونه تأییدها و اعتبارها، در طبیعت آدمی نیازهای مبرمی وجود دارد، و این نوع توانایی از استدلال‌های منطقی درمی‌گذرد، و مثال‌های آن‌ها صرفاً به جوامع قبیله‌ای محدود نمی‌شود. در انگلستان و فرانسة قرن هفدهم، قدرت متعالی شاهان، بدین‌گونه توجیه می‌شد که آنان منتخب خداوندند، این طرز تلقی همان بینش سیاسی بود که در سنّت‌های اساطیری ریشه داشت. نگرش متضاد با این نظر، یعنی دموکراسی، با اسطورة قرارداد اجتماعی تعریف می‌شود. در آلمان نازی، بخشی از اعمال تجاوزکارانه، نفرت‌انگیز، وحشیانه و نژادپرستانه، بر اساس احیای اسطوره‌شناسی ژرمنی توجیه می‌گردید. امپریالیسم ژاپن قبل از سال ۱۹۴۵ میلادی نیز، همین امر را از طریق احیای اسطوره‌های مربوط به ملی‌گرایی، نظامی‌گری و اعتقاد به مشیت الهی، رواج می‌داد.

 



ادامه مطلب

دنبالک ها: تاریخ ما 

جشن‌های ایران باستان: سیزده فروردین

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه چهاردهم خردادماه سال 1390-01:16


تیر و فروردین ماه، ۱۳ نوروز

 

سیزدهمین روز از هر ماه تیر یا تشتر نام دارد. در باور ایرانیان پیش از اشو زرتشت تشترایزد باران است و ایرانیان باستان از بامداد روز تیر از ماه فروردین سفره نوروزی را بر می‌چیدند و سبزه‌ها را با خود بر می‌داشتند و به دشت و صحرا می‌بردند وبه آب روان می‌سپاردند و با نیایش به درگاه اهورا مزدا آرزوی بارش باران و سالی پر از فراوانی و شادی می‌نمودند. شاید ناخجستگی روز سیزده در نزد ایرانیان باستان درآن باشد که در روز تیر سیزدهمین روز از ماه تیر آرش قهرمان ایرانی، در حالی صلح را در ایران برقرار می‌سازد که جان خود را فدای آزادی ایران می‌سازد.



دنبالک ها: تاریخ ما 

خدایان عمده‌ی مصر باستان

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه هفتم خردادماه سال 1390-20:40


 

آمن ـ رع: خدای بلند مرتبة سرزمین سلسلة هجدهم، ترکیبی از آمون + رع

آمن، آمون: خدای آفریننده تبس (طیوه): خدای باروری و حاصلخیزی در رابطه با قوچ و غاز

آنوبیس: خدای مومیایی: در ارتباط با سگ یا شغال

آپیس: گاو مقدّس در ممفیس، که در جایی توسط کاهنان مراقبت می‌شد: مومیایی کردن همة گاوهای آپیس بعد از مرگ

آتن: قرص خورشید، که فرعون آخناتن دستور وحدانیت او را (قرن چهاردهم پیش از میلاد) صادر کرد: شعاع‌های پایان یابنده به دست‌ها

آتوم: خدای آفرینندة هلیوپولیس، جایی که وی در آن‌جا، به رع پیوست. جانور مقدّس او گاو نر منه‌ویس

باست، باست، ایزد ـ بانوی بوباستیس: گربه جانور مقدس وی

بس: خدای بخت خوب، عشق و ازدواج موسیقی: کوتوله

بوتو: ایزد ـ بانوی عمدة دلتا: در ارتباط با مار

گب: زمین ـ خدا (هلیوپولیس)

هاپی: تجسم نیل، با تاجی از گیاهان آب‌زی همچون نیلوفر یا پاپیروس

هارپوکراتس: هوروس کودک، نوزاد پسر ایسیس: تصویر وی نشسته بر زانوی مادر تأثیر وی بر شمایل‌نگاری مسیحی، به عنوان مادر و کودک

هاثور: ایزد ـ بانوی عشق و شادی، همسر هوروس: حیوان مقدس او گاو: پیوستن بعدی او با ایسیس

هوروس: پسر اوزیریس: در ارتباط با سلطنت فرعون: نشان دادن او به صورت شاهین یا عقاب

ایمحوتپ: درمان ـ خدا؛ در اصل یا در آغاز به صورت انسان، مشاور و معمار فرعون زوسر (سدة ۲۸ پیش از میلاد) و سازندة هرم پله‌دار در سقّاره

ایسیس: همسر اوزیریس، همسر، زن و مادر مطلوب: ستوده شده در سراسر جهان رومی

خپری، خپرا: خورشید طالع: در رابطه با سرگین غلتان

خنوم: سفالگر: آفریدگار شهر الفانتین، شکل دادن انسان بر چرخ کوزه‌گری: قوچ جانور مربوط به او

خونس: ماه ـ خدا (طیوه)، بعدها درمان ـ خدا

مآت: ایزد ـ بانوی حقیقت، عدالت و نظم جهان: پر نماد او

مسخنت: ایزد ـ بانوی زایمان یا تولّد، حاضر در روز داوری

مین: ایزد باروری و حاصلخیزی، نماد او آلت نرینة به حالت نعوظ: بعدها، خدای جاده‌ها و محافظ مسافران: بیشتر همراه هوروس

منه‌ویس: گاو مقدس که در هلیوپولیس مراقبت می‌شد و تجلی آتوم ـ رع

نوت: ایزد ـ بانوی آسمان (هلیوپولیس)

اوزیریس: خدای طغیان نیل، کشاورزی، ذرت، ماه، مرگ و احیای زندگی: غالباً به صورت ذرت در حال رشد و مومیایی

پتاه: خدای آفرینندة ممفیس، متجلی به صورت گاو نر آپیس

رع: خورشید ـ خدا، مشخص با آتوم در هلیوپولیس، خدای اولیه پرستش سلطنتی: ساخته شدن انسان‌ها و جانوران از اشک وی

رنه‌نت: ایزد ـ بانوی حامی کودکان

سِبِک: خدای تمساح‌گونه، مورد پرستش در شدت در قیوم و اومبوس در مصر علیا

سخمت: جنگ ـ الهه، گونه‌ای از هاثور: همسر پتاه: در ارتباط با ماده شیر و صحرای سوزان

سراپیس: خدای اصلی سرزمین در دورة بطلمیوسیان: پیوند اوزیریس و آپیس، درمان ـ خدا و خدای زندگی بعد از مرگ

ست: برادر و دشمن اوزیریس: گاهی تجلی صحرا، زمین بایر و تاریکی: شناخته شده به عنوان خدای شرّ و پلیدی

ساهی: سرنوشت ـ خدا، حاضر در روز تولّد و داوری

شو: هوا ـ خدا (هلیوپولیس)

تائورت: زایمان ـ الهه: مشخص شده با اسب آبی

تفنوت: رطوبت ـ خدا باران، شبنم (هلیوپولیس)

تحوت: خرد ـ خدا، خدای هنرها، دانش‌ها، جادوگری (هلیوپولیس): کاتب توانای خدایان: در ارتباط با لک‌لک گرمسیری و بوزینه

 

منبع: ریچارد کاوندیش، اسطوره شناسی: دایرهالمعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمهی رقیّه بهزادی، تهران، نشر علم، چاپ اوّل،۱۳۸۷،ص۱۵۴

 



دنبالک ها: تاریخ ما 

قصر بعل

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
پنجشنبه پنجم خردادماه سال 1390-15:56


 

بعد از شکست یم، دومین مشکل بعل، نداشتن قصر یا معبد است. برای کسب رضایت اِلْ و جهت برپایی قصر، وی از افسون دو ایزد ـ بانو استفاده می‌کند. الهة نخست یعنی آنات بدین‌گونه توصیف می‌شود که وی با حنایی که برای زیباسازی هفت دختر کافی بود، خود را می‌آراید و خوشبو می‌کند و آرایشی ارغوانی می‌نماید. این آماده‌سازی، نه به جهت عشق، بلکه ویژة جنگ است. هنگامی که آنات به مردم شهر که در دشت زندگی می‌کنند حمله می‌کند، صحنه‌ای دهشتناک به وجود می‌آید.

 

سرها به مانند توپ به زیر پای او می‌غلتند،

 

دست‌ها به مانند ملخ برفراز سر او به پرواز در می‌آیند،

 

دست‌های جنگجویان به‌سان ملخ‌های خشمگین

 

تا زانوان در خون نگهبانان فرو می‌رود.

 

جامة او آغشته به خون جنگجویان می‌شود.

 

وقتی که آنات به میزان کافی کشتار کرد، در حالی که سوار برابرها بود، خود را، با شبنم بهشت و روغن زمین و باران، شستشو داد.

 

بعل، از این ایزد ـ بانوی هراسناک است که تقاضای کمک می‌کند. آنات، می‌پذیرد که اِل اجازة برپایی قصر را بگیرد. ایزد ـ بانو چنین تهدید می‌کند که اگر پدرش اِلْ، یعنی گاو نر، رضایت ندهد:

 

من او را به‌سان یک بره، بر روی زمین می‌کشانم،

 

من موی خاکستریش را خونین می‌سازم،

 

من ریش خاکستریش را لختة خون‌ می‌کنم،

 

مأموریت آنات توأم با موفقیت نبود، و این که حملة وی به اِل صورت گرفته باشد یا نه، مشخص نیست، زیرا پایان لوحه از دست رفته است. بعل ناامید و مأیوس، از صنعتگر ـ خدایان یعنی کوتهار و خاسیس که در ممفیس مصر می‌زیستند، یاری می‌طلبد. کوتهار و خاسیس برای بعل، وسایل زیبای منزل را که دارای پوشش‌های زرّین و سیمین بودند، می‌فرستند (احتمالاً گونه‌های متداول در وسایل معبد کنعانیان). بعل و آنات به سوی ایزد ـ بانو آتهی‌رات، همسر زیبای اِلْ، که در کنار دریاچه نشسته و دوک می‌ریسد می‌روند و آن ایزد ـ بانو غرق در رؤیای عشق همیشگی خود، یعنی اِلْ است. آتهی‌رات از دیدن بعل و آناتِ درنده‌خو می‌هراسد، اما با دیدن اسباب و وسایل زیبا خوشنود می‌شود و موافقت می‌کند که به خاطر بعل، با ال به گفتگو بپردازد. در این زمان، بعل، به ستیغ کوه زفون می‌رود. این کوه محققاً بلندترین کوه ناحیه، یعنی کاسیوس است که امروزه جبل‌الاقرا نام دارد.

 

آتهی‌رات سوار بر الاغی با زین و یراق سیمین و زرین به نزد اِلْ می‌رود و ال به اندازه‌ای شیفتة او می‌شود که نمی‌تواند خواستة او را رد کند.

 

بدین ترتیب، من بنده‌ای در انتظار آتهی رات هستم.

 

اگر آتهی‌رات کنیزی است که آجر را شکل می‌دهد،

 

من برده‌ای هستم که ماله را نگاه می‌دارد.

 

بگذارید خانة بعل به مانند خانه خدایان دیگر برپا شود،

 

قصری به مانند قصر پسران آتهی‌رات.

 

کار ساخت قصر بلافاصله آغاز می‌شود و بعل مردد است که آیا بر دیوارها پنجره بگذارد یا نه، زیرا می‌ترسد که دخترانش پیداری («مه») و تالای («شبنم») از پنجره بگریزند، یا دشمن دیرینه‌اش یم، از راه پنجره وارد شود. سرانجام وی، به اندازه‌ای از داشتن اختیارات جدید خود شادمان می‌شود که بر قصر خود پنجره نیز می‌گذارد و از میان پنجره فریاد رعدآسای خود را سر می‌دهد.

 

برچیده از : ریچارد کاوندیش، اسطوره شناسی: دایره‌المعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمه‌ی رقیّه بهزادی، تهران، نشر علم،چاپ اوّل،۱۳۸۷



دنبالک ها: تاریخ ما 

مبارزه با مرگ

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
پنجشنبه پنجم خردادماه سال 1390-15:51

 

اکنون برای بعل فقط یک مشکل باقی ماند و آن، غلبه بر موت، یعنی خدای مرگ است. اسطوره می‌گوید که در هنگام خشک‌سالی شدید، بعل چگونه می‌میرد و دفن می‌شود، گو این که درستی و قطعیت ترجمة لوحه مورد تردید است. تصویرسازی ذهنی حیات کشاورزی در این مورد چنین است، هنگامی که اِلْ برای بَعْل به سوگواری می‌پردازد، اسطورة آن در جشن فصلی خوانده می‌شود، تا سال خوب کشاورزی را در پی بیاورد و نیز جهت تأکید بر زمستانی است که تولد بهار را در پی دارد.

 

در اسطوره‌، موت بعل را سرزنش و به وی یادآور می‌شود که در هنگامی که «بهشت می‌سوزد» (ظاهراً به معنای خشک‌سالی است)، بعل به درون حلق موت، پسر خدایان، فرو می‌رود. بعل به‌ اِلْ متوسّل می‌شود، اما به نظر می‌رسد که وی توسط خدایان تسلیم سرنوشت می‌گردد. اما، در مسیر خود به جهان فرودین، یعنی قلمروی مرگ:

 

او عاشق ماده گوساله‌ای در چراگاه بود،

 

او با آن گوساله هفتاد و هفت بار جفت‌گیری کرد،

 

گوساله به او اجازه هشتاد و هشت بار جفت‌گیری داد.

 

گوساله بار گرفت و مشابه او را به دنیا آورد.

 

چون لوحه در این‌جا شکسته شده است، روشن نیست که حادثة بعدی چیست، شاید بعل می‌گریزد و مشابه (معنای نامفهوم) او معلوم نیست و شاید به توسط موت کشته می‌شود. هنگامی که لوحه دوباره، قابل خواندن می‌گردد، آنانی که در جستجوی بعل بودند، گزارش می‌کنند که بعل را، افتاده بر زمین می‌یابند.

 

«بعل توانمند مرده، شاهزاده، سرور زمین به هلاکت رسیده است.» با این خبر اِلْ سنت سوگواری را به‌جا می‌آورد، بر زمین می‌نشیند، پلاس بر تن می‌پوشد، خاک بر سر می‌ریزد، با تیغی از سنگ چخماق ریش می‌تراشد.

 

او بازوان خود را به سختی می‌خراشد و سینة خود را مثل زمین شخم می‌زند،

 

او پشت خود را، مثل کاری که کلوخ شکن بر زمین می‌کند چنگ می‌زند،

 

او صدای خود را بلند می‌کند و فریاد می‌زند: «بعل مرده است.»

 

بعل را بر روی کوه زفون به خاک می‌سپارند و اِلْ تصمیم می‌گیرد که آتهتارت را، به جای بعل به‌شاهی بردارد (همان آتهتارت که در داستان یم و بعل ادعای پادشاهی کرد). وقتی آتهتارت به جای بعل بر تخت می‌نشیند، وضع وی مضحک به نظر می‌آید، زیرا پاهایش به زمین نمی‌رسند. سلطنت او به قدری بی‌تأمین است که مردم مجبورند آب بکشند و در خمره ذخیره کنند (شاید منظور کمبود باران است).

 

در هنگام ادامة خشک‌سالی، آنات ایزد ـ بانو به جستجوی بعل برمی‌آید و از موت استغاثه می‌کند که او را آزاد سازد. هنگامی که موت مخالفت می‌کند:

 

آنات ‌موت را دستگیر نموده و با شمشیر به دو نیم می‌کند،

 

آنات ‌موت را با آتش می‌سوزاند و در آسیاب خرد می‌کند،

 

آنات‌ خرده‌های موت را بر کشتزار می‌پاشد و پرندگان گوشت او را می‌خورند.

 

به عبارت دیگر، آنات به مثابه دانة غله‌ای با او رفتار می‌کند.

 

بعل به زندگی برگردانده شد بعد از آن که اِلْ بارش بارانی از روغن را در بهشت و جویباری از عسل را در آن جا، مشاهده کرده بود. شاپاش قول داد که هرگاه، آماده‌سازی‌های لازم کاملاً انجام شود، بعل را بازگرداند.

 

«شراب درخشان از خم ریخته شود،

 

حلقه‌های گل برای خانوادة خود بیاور

 

و من بعل توانمند را خواهم یافت.»

 

اگر این به واقع، یک اسطوره دربارة تکرار فصل‌ها باشد، این سطور، پیشنهاد دهندة گونه‌ای از اعمال سنتی دینی هستند که به همراه سرودخوانی انجام می‌گرفت.

 

به دلیل شکستگی، ۴ سطر لوحه، معلوم نیست که بعل چگونه به حیات مجدد دست یافت، یا آن که شاید او هرگز نمرده بود. در همان زمان، موت نیز دوباره ظاهر می‌شود (شاید او نیز به طرز سحرآمیزی زنده شد) و نبردی شدید میان بعل و موت صورت می‌گیرد. سرانجام، شاپاش به موت می‌گوید که مقاومت، بیهوده است و اسطوره با معرفی بعل به عنوان شاه بر حق، پایان می‌پذیرد. با پیروزی بعل احتمالاً، خشک‌سالی پایان می‌یابد و بارندگی آغاز می‌شود.

 

برچیده از : ریچارد کاوندیش، اسطوره شناسی: دایره‌المعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمه‌ی رقیّه بهزادی، تهران، نشر علم،چاپ اوّل،۱۳۸۷



دنبالک ها: تاریخ ما 

داستان بعل و دریا

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه دوم خردادماه سال 1390-13:17



داستان نخست دربارة مبارزه و برخورد بعل با یم، یعنی دریا ـ خداست. بر روی نخستین لوحه، مطلبی دربارة ساختن معبدی برای یم، به توسط صنعتگر ـ خدایان یعنی کوتهار و خاسیس آمده است. به نظر می‌رسد که ساخت معبد بنابر اجازة اِل خدای عمده صورت می‌گرفت، زیرا به وی اخطاری دربارة خطر وجود یم بدین‌گونه داده شده بود که یم، دریا ـ خداست و می‌تواند به سرعت بر روی زمین بیاید و موجب ویرانی شود. اِل، مطلب را دریافت، ولی به یم گوشزد می‌شود که می‌بایستی با بعل به مبارزه برخیزد و او را از تخت فرود آورد.

 بعل

لوحة دوم، آگاهی دیگری مبنی بر طرح نقشة حملة بعل، با کمک خدایی دیگر به نام هورون و ایزد ـ بانویی به نام آتهی‌رات را عرضه می‌دارد. یم قاصدانی به مجمع خدایان در «کوه شب» می‌فرستد و می‌گوید: بعل و خدمتگذاران او را تسلیم کنید، من صاحب طلای پسر داگون می‌شوم (در کتاب مقدس، داگون در ارتبط با فیلیسیتینی‌ها است). اِلْ می‌پذیرد که بعل بردة یم باشد. بعل به سختی مقاومت می‌کند، ولی به توسط دو ایزد ـ بانو، یعنی آتهی‌رات و آنات، در بند می‌شود. در این‌جا، شکستگی بزرگی در لوحه مشاهده می‌گردد، اما ظاهراً بعل، به توسط خدایان دیگر، تسلیم یم می‌شود.

 در آن جا که متن دوباره قابل خواندن می‌گردد به نظر می‌رسد آتهتارت خدا، مدعی حق فرمانروایی بعل می‌شود و در کار ساخت قصر یم دخالت و شکایت می‌نماید که وی خانه‌ای به مانند خانة سایر خدایان ندارد «درباری به مانند پسران مقدسین ندارد.» شاپاش، خورشید ـ الهه برای وی توضیح می‌دهد که او نمی‌تواند شاه باشد، زیرا او همسری، به‌سان همسران سایر خدایان ندارد.

 در پایان این لوحه، بعل با یم به نبردی سخت می‌پردازد. وی در حال نبرد بود که کوتهار و خاسیس، صنعتگر ـ خدایان، به او دو چماق جادویی دادند. بعل چماق‌ها را «دنبال کننده» و «گریزدهنده» می‌نامد و همین سلاح‌ها، موجب چشم‌پوشی یم از فرمانروایی می‌شود. بعل با چماق اول، به شانة یم کوبید، ولی یم نیفتاد و سپس، با چماق دوم به جمجمة وی کوفت، یم بر زمین افتاد، چهره‌اش لرزان و بدنش خرد و سرانجام، تسلیم شد.

 کلمات پایانی می‌تواند «وی را نوشید» ترجمه شود و این ممکن است بدان معنا و تأکیدی بر این مطلب باشد که در روزگار این اسطوره، آب دریا نوشیده می‌شد و در این جا، به خاطر نمادینه ساختن پیروزی بعمل به عنوان باران ـ خدا، بریم، که دریا ـ خدا بود به کار رفته است. بخش پایانی این لوحه، شامل این ادعاست که «یم محققاً مرده است و بعل شاه می‌شود.»

 

برچیده از : ریچارد کاوندیش،اسطوره شناسی: دایره‌المعارف مصوّر اساطیر و ادیان مشهور جهان، ترجمه‌ی رقیّه بهزادی، تهران، نشر علم، چاپ اوّل، ۱۳۸۷



دنبالک ها: تاریخ ما 

مقدمه ای بر اساطیر مناطق سوریه و فلسطین

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه دوم خردادماه سال 1390-13:13


 

در تورات ساکنان غیراسراییلی سوریه و فلسطین، در روزگاران کهن، کنعانیان نامیده می‌شدند. تا سال ۱۹۲۹، از اسطوره‌شناسی کنعانی اطلاعات زیادی در دست نبود تا آن که در آن سال، در دهکده‌ای در سوریه به نام رأس ـ شمرا (اوگاریت باستانی)، کتیبه‌هایی با زبانی ناشناخته کشف شد. این زبان، در روزگار کنونی اوگاریتی نام دارد و اکنون به اثبات رسیده است که منطقة اوگاریت، یک مرکز سیاسی ـ دینی کنعانی در شمال سوریه به شمار می‌رفته و در دوره‌ای حدود ۱۵۰۰ تا ۱۰۰۰ پیش از میلاد، از رواج و شکوفایی خاصی برخوردار بوده است. کتیبه‌های بسیار آسیب‌دیده و شکستة آن‌جا، شامل اشعاری دربارة خدای بعل به عنوان خدای باران و باروری و سوار بر ابرهاست. نام وی در متون غالباً به صورت هداد، توفان ـ خدا آمده است.

 

متأسفانه از آن‌جا که، واکه‌ها به ندرت در کتیبه‌ها به کار رفته‌اند، ترجمة دقیق آن‌ها، دشواری‌هایی را موجب می‌شوند و هر ترجمة تازه، تفاوتی چشم‌گیر با ترجمه‌ها قبل از خود دارد. قرائت کتیبه‌ها به دلیل ناتمام بودن آن‌ها، غیردقیق‌اند، و در این راستا، حدسیات و بازسازی‌های انجام‌یافته می‌بایستی، مدّ نظر قرار بگیرد. سه داستان اصلی موجود دربارة بعل، ارتباط بسیار کمی با یکدیگر دارند، و پیداست که این اسطوره‌ها، در طی مراسمی بازگو و بازی می‌شدند، و منظور از آن عمل، احیای باروری و زندگی موفق بر روی زمین، و تکرار آن‌ها، موجب احیای پیروزی‌های بعل به شمار می‌رفت.



دنبالک ها: تاریخ ما 

ققنوس (1)

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
جمعه بیستم اسفندماه سال 1389-11:00

ققنوس

ققنوس یك اسطوره ایرانی نیست. افسانه این پرنده كه نماد عمر دگربار و حیات جاودان است از مصر باستان برخاسته، به یونان و روم رفته، و هم سو با باورهای مسیحیت شاخ و برگ بیشتر یافته است. ققنوس در گستره شعر كهن فارسی هیچگاه جایی نداشته تا آن جا كه طی هزار سال، به جز یك مورد، مضمون قرار نگرفته است. فقط عارف نامی عطار، در برابر این باور دیرینه که ققنوس حیات جاودان دارد، با صراحت آن را فانی دانسته و بر همه گیر بودن مرگ تاكید ورزیده است.

در فرهنگ زبان انگلیسی، ققنوس Phoenix)) پرنده ای است افسانه ای و بسیار زیبا و منحصر به فرد در نوع خود كه بنا بر افسانه ها 500 یا 600 سال در صحاری عرب عمر می كند، خود را بر تلی از خاشاك می سوزاند، از خاكسترش دگر بار با طراوت جوانی سر بر می آورد و دور دیگری از زندگی را می گذراند و غالباً تمثیلی است از فناناپذیری و حیات جاودان. 

طی هشت قرن قبل از میلاد مسیح، روی هم در نه مرجع از پرنده ققنوس نام برده شده كه هشت مورد آن از طریق نقل قول مؤلفان بعدی به ما رسیده و فقط یك مورد اثر هردوت مورخ یونانی 484 تا 424 قبل از میلاد با شرح كامل محفوظ مانده كه برگردان آن از متن انگلیسی به فارسی در این جا آورده می شود.

مصریان پرنده مقدس دیگری دارند به نام ققنوس كه من آن را جز در تصاویر ندیده ام. این پرنده به راستی نادر است و به روایت مردم شهر Heliopolis، هر 500 سال یك بار آن هم پس از مرگ ققنوس قبلی در مصر می آید. آن طور كه از شكل و اندازه اش در تصاویر بر می آید، بال و پرش بخشی قرمز و بخشی زرد طلایی است و اندازه و شكل عمومی آن مانند عقاب است. داستانی هم از كار این پرنده می گویند كه به نظر من باور كردنی نیست و آن این كه این پرنده جسد والد خود را، كه با نوعی صمغ گیاهی خوشبو اندود شده، همه ی راه از سرزمین عرب تا معبد آفتاب با خود می آورد و آن را در آن جا دفن می نماید. می گویند برای آوردن جسد ابتدا گلوله ای آن قدر بزرگ كه بتواند آن را حمل نماید از آن صمغ گیاهی می سازد، بعد توی آن را خالی می كند و جسد را در آن می گذارد و دهانه آن را با صمغ تازه می گیرد و گلوله را كه درست همان وزن اولیه خود را پیدا كرده به مصر می آورد و در حالی كه تمامی رویه گلوله از صمغ پوشانده شده آن را همان طور كه گفتم درون معبد آفتاب می گذارد، و این داستانی است كه درباره این مرغ و كارهایش می گویند ...



ققنوس (2)

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
جمعه بیستم اسفندماه سال 1389-10:00

طی نخستین قرن میلادی، روی هم 21 بار توسط ده مؤلف از ققنوس یاد شده است. از مجموع این منابع چنین بر می آید كه خاستگاه اسطوره ققنوس تمدن قدیم مصر بوده و بعدها به ترتیب در تمدن های یونانی، رومی و مسیحی درباره آن سخن گفته اند. در میان مصریان، اسطوره ققنوس در اصل اسطوره خورشید بوده كه بعد از هر شب دگر بار در سحرگاه طلوع می كند و نام شهر هلیوپولیس در نوشته هردوت نیز باید در همین ارتباط باشد . واژه فنیكس در زبان عبری شامل سه بخش (fo-(en-ix به معنی یك آتش بزرگ است.  

یونانی دیگری به نام Claudius Aelianus مشهور به Aelian 200 سال بعد از میلاد مسیح نوشت:

«ققنوس بدون كمك از علم حساب یا شمردن با انگشت، حساب 500 سال را درست نگه می دارد زیرا او از طبیعتی كه عقل كل است همه چیز را می آموزد. با آن كه اطلاع در مورد ققنوس لازم به نظر می رسد معهذا گمان نمی‌رود در میان مصریان - شاید جز انگشت شماری از كشیشان - كسی بداند كه 500 سال چه وقت به سر می رسد، ولی دست كم ما باید بدانیم كه مصر كجاست و هلیوپولیس مقصد ققنوس در كجا قرار دارد و این پرنده پدرش را درون چه نوع تابوت می‌گذارد و در كجا دفن می كند.»

این مورخ، بر اساس متن انگلیسی، والد ققنوس را پدر می خواند ولی از ققنوس به صیغه خنثی (it) نام می‌برد. مؤلفان بعدی برای ققنوس غالباً از صیغه تأنیث استفاده كرده اند، اما از آن جا كه این پرنده افسانه ای تك و منحصر به فرد بوده و زاد و ولد آن از جفتگیری ناشی نمی شده، لذا بحث در مورد جنسیت آن چندان مهم به نظر نمی رسد...

ققنوس





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


صفحات جانبی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:






 
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسان
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسانابزارهای متنوع وبلاگدریافت کد لودینگ برای وبلاگ
br