تبلیغات
وبلاگicon
ققنوس در آتش - مطالب ابر اشعار
 

سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه دوم آذرماه سال 1390-16:58

 

 

یوسف، ای گمشده در بی سر وسامانی ها!

این غزل خوانی ها، معرکه گردانی ها

 

سر بازار شلوغ است،‌ تو تنها ماندی

همه جمع اند، چه شهری، چه بیابانی ها

 

چیزی از سوره یوسف به عزیزی نرسید

بس که در حق تو کردند مسلمانی ها

 

همه در دست، ترنجی و از این می رنجی

که به نام تو گرفتند چه مهمانی ها

 

خواب دیدم که زلیخایم و عاشق شده ام

ای که تعبیر تو پایان پریشانی ها

 

عشق را عاقبت کار پشیمانی نیست

این چه عشقی است که آورده پشیمانی ها؟

 

"این چه شمعی است که عالم همه پروانه اوست؟"

این چه پروانه که کرده است پر افشانی ها؟

 

یوسف گمشده! دنباله این قصه کجاست؟

بشنو از نی که غریب اند نیستانی ها

 

بوی پیراهن خونین کسی می آید

این خبر را برسانید به کنعانی ها

 

مهدی جهاندار



دنبالک ها: آیات غمزه 

قسمت آخر

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه بیست و سوم آبانماه سال 1390-11:39

 

 

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه‌ی پر‌حادثه حاضر باشم

 

حکم پیشانی‌ام این بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

 

تو پری باشی و تا آنسوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

 

قسمت این بود‌، چرا از تو شکایت بکنم؟!

یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

 

شاید اینگونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده‌ی اسم خوش شاعر باشم

 

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده‌ی ایمان به تو کافر باشم

 

دردم این است که باید پس از این قسمتها

سالها منتظر قسمت آخر باشم

 

غلامرضا طریقی



من چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تواند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه سوم آبانماه سال 1390-10:26



اینکه دلتنگ توام اقرار می‌خواهد مگر؟

اینکه از من دلخوری انکار می‌خواهد مگر؟

 

وقت دل کندن به فکر باز پیوستن مباش

دل بریدن وعده دیدار می‌خواهد مگر؟

 

عقل اگر غیرت کند یک بار عاشق می‌شویم

اشتباه ناگهان تکرار می‌خواهد مگر؟

 

من چرا رسوا شوم؟ یک شهر مشتاق تواند

لشکر عشاق پرچم‌دار می‌خواهد مگر؟

 

با زبان بی زبانی بارها گفتی برو

من که دارم می روم‌؛ اصرار می‌خواهد مگر؟

 

روح سرگردان من هر جا بخواهد می‌رود

خانه دیوانگان دیوار می‌خواهد مگر؟


مهدی مظاهری




غزلی گفته‌ام از گونه‌ی گل نازک‌تر

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه پانزدهم شهریورماه سال 1390-19:50

لنگر انداخته در اسکله، کنگر خورده

این عقابی که مسیرش به کبوتر خورده

 

موج با شوق تو می‌آید و برمی‌گردد

متلاشی‌شده، بی حوصله و سرخورده

 

گاه یک صخره‌ی پنهان‌شده را رد کرده‌ست

گرچه هر بار به یک صخره‌ی دیگر خورده

 

بوسه‌ات سرخ‌ترین میوه‌ی فصل است انگار-

سیلی موج که بر گونه‌ی بندر خورده

 

«بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم»

هر که بد گفت به چشمان تو شکَّر خورده!

 

چشم تو معدن الماس ولی لبخندت-

سینه‌ی ترد اناری ست که خنجر خورده

 

غزلی گفته‌ام از گونه‌ی گل نازک‌تر

من به جز شعر چه گفتم که به تو برخورده!؟


عبدالحسین انصاری



دنبالک ها: آیات غمزه 

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه ششم شهریورماه سال 1390-22:58

 

 

شهر، منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

 

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

 

چند برگی است دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

 

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی

 

ای طلسم عدد ها به نامت، حاصل جزر و مد ها به کامت!

وی ورق خورده ی احتشامت، هر چه تقویم فرخنده فالی!

 

چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد!

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

 

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هرسه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

 

حسین منزوی



دنبالک ها: موج وحشی 

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه سی و یکم مردادماه سال 1390-01:44

 

 

تقدیم به اسطوره دادگری که «قتل فی‌محراب عبادته لشده عدله»

 

امام، رو به پریدن... عمامه روی زمین!

قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین

 

خطوط آخر نهج‌البلاغه ریخت به خاک

چکید هر طرفی صد چکامه روی زمین...

 

خودت بگو که به دل خوش کنند بعد از تو

گرسنگان «حجاز» و «یمامه» روی زمین؟!

 

زمان به خواب ببیند که باز امیرانی

رقم زنند برسم تو نامه روی زمین

:

«مرا بس است همین یک دو قرص نان ز جهان

مرا بس است همین یک دو جامه روی زمین..»

 

... تو رفته‌ای و زمین مانده است و ما ماندیم

و میزهای پر از بخشنامه؛ روی زمین!

 

محمدمهدی سیار



دنبالک ها: آیات غمزه 

انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه سی و یکم مردادماه سال 1390-01:34

 

 

یک کوچه غیرت ای قلندر تا علی (ع) مانده است

شمشیر بر دارد هر آن کس با علی (ع) مانده است

 

دیشب تمام کوچه های کوفه را گشتم

تنها علی(ع)، تنها علی(ع)، تنها علی(ع) مانده است

 

ای ماهتاب آهسته تر اینجا قدم بگذار!

در جزر و مد چاه، یک دریا علی(ع) مانده است

 

از خیل مردانی که می گفتند می مانیم

انگار تنها ابن ملجم با علی(ع) مانده است

 

ای مرد! بر تیغت مبادا خاک بنشیند

برخیز! تا برخاستن یک «یاعلی»(ع) مانده است

 

مهدی جهاندار



دنبالک ها: آیات غمزه 

خشکی‌ام را بهانه می‌گیرند که رهایم کنند و در بروند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه دوم مردادماه سال 1390-18:26

 

 

حیف آنها که بالشان دادم شاخه شاخه پریده‌اند از من

از رفیقان راه می پرسی؟ پیش‌ترها بریده‌اند از من

 

هرچه دادند زود پس دادم هر چه را خواستند رو کردند

عشق را در سخاوتم روزی، به پشیزی خریده‌اند از من

 

کرم‌هایی که در تن خشکم شادمان می‌خزند و می‌لولند

سالها پیش در بهاری سبز، ریشه‌هائی جویده‌اند از من

 

خشکی‌ام را بهانه می‌گیرند که رهایم کنند و در بروند

خودشان نیز خوب می دانند، رگ به رگ خون مکیده‌اند از من

 

هر کجا از نفس می افتادند باز سنگ صبورشان بودم

گریه‌هایی به من فروخته‌اند، خنده‌هائی خریده‌اند از من

 

محو کردند ردّ پایم را که ندانی کجا گرفتارم

بعد تا هر چه دورتر بشوند، سمت دیگر دویده‌اند از من

 

چشم ها جور دیگری هستند، حرف ها روی دیگری دارند

وای هرجا که پا گذاشته‌اند، قصّه‌ای آفریده‌اند از من

 

مهدی فرجی



مانده‌ام در شلوغ شهر فرنگ

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه دوم مردادماه سال 1390-18:08

 

 

در خودم پیچ می خورم هرشب؛ هر طرف مثل دود سیگارم

خسته‌ام از تمام آدم ها؛ باز هم با وجود سیگارم

 

دیدن چهره‌های رنگارنگ؛ دکه‌ی روزنامه‌های قشنگ

مانده‌ام در شلوغ شهر فرنگ؛ چه کنم در نبود سیگارم

 

پرسه‌های مدام غم‌گونه؛ حرف‌های غریب و وارونه

بغض‌هایی که باید آب شوند ؛ لای ابر کبود سیگارم

 

بین این سنگ ها و ماشین ها؛ باز هم حس رفتنم سبز است

می روم در خودم صعود کنم؛ باز هم با فرود سیگارم

 

طعم شیرین تلخ ثانیه‌ها؛ لحظه ی انفجار این ریه‌ها

خسته‌ام از تمام زاویه ها؛ غیر خط عمود سیگارم

 

وقت آن است فکر دار کنم ؛ نفس خسته را قمار کنم

باید از شهرتان فرار کنم ؛ عاقبت مثل دود سیگارم...

 

مهدی پرویز

 



دنبالک ها: آیات غمزه 

چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه دوم مردادماه سال 1390-17:49

 

 

درد یک پنجره را پنجره‌ها میفهمند

معنی کور شدن را گره‌ها می‌فهمند

 

سخت بالا بروی، ساده بیایی پایین

قصه‌ی تلخ مرا سرسره‌ها می‌فهمند

 

یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن

چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها می‌فهمند

 

آنچه از رفتنت آمد به سرم را فردا

مردم از خواندن این تذکره‌ها می‌فهمند

 

نه نفهمید کسی منزلت شمس مرا

قرن‌ها بعد در آن کنگره‌ها می‌فهمند

 

کاظم بهمنی



دنبالک ها: آیات غمزه 

دریا! چه سود از این همه دست نوازشت؟

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه هفتم تیرماه سال 1390-00:18

 

 

از خیر بازگشت به ساحل گذشته است

موجی که از کران مقابل گذشته است

 

مثل نسیم هستی‌اش از رفتن است موج

کار از «سلوک» و«سیر منازل» گذشته است

 

تا صخره دل سپرد به موجی که می‌رسید

یک باره دید ای دل غافل گذشته است

 

دریا! چه سود از این همه دست نوازشت؟

دیری‌ست آب از سر ساحل گذشته است

 

دریا... دلی که با شفق از خون خود گذشت

امشب خدای من چه بر این دل گذشته است

 

سید صابر موسوی



دنبالک ها: آیات غمزه 

کاش در باغ زمین هم میوه‌ی ممنوعه بود

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه ششم تیرماه سال 1390-23:58

 

 

باغ‌ها در خویش می‌خواهند مدفونم کنند

تا درختان هم چو یاران پنجه در خونم کنند

 

کاش در باغ زمین هم میوه‌ی ممنوعه بود

بلکه آدم‌ها از این ویرانه بیرونم کنند

 

عشق نایاب است اینجا گرچه لیلی‌های شهر

با فریب رنگ می‌خواهند مجنونم کنند

 

بگذر از خیر حسابم با کرام الکاتبین

امر کن فکری به حال زار اکنونم کنند

 

گوشه ویرانه‌ام امشب درختی سبز شد

باغ‌ها در خویش می خواهند مدفونم کنند

 

سید صابر موسوی



دنبالک ها: آیات غمزه 

از دوست به هر جوری بیزار نباید شد

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1390-01:33

 

 

از دوست به هر جوری بیزار نباید شد

از یار به هر زخمی افگار نباید شد

 

ور جان و دل و دین را افگار نخواهی کرد

با عشق خوش شوخی در کار نباید شد

 

گر زان که چو عیّاران از عهده برون نایی

دلداده‌ی آن چابک عیّار نباید شد

 

هر گه که به ترک جان آسان نتوانی گفت

پس عاشق آن دلبر خونخوار نباید شد

 

چون سوختن دل را تن در نتوان دادن

از لاف به رعنایی در نار نباید شد

 

خواهی که بیاسایی مانند «سنایی» تو

هرگز ز می عشقش هشیار نباید شد

 

خواهی که خبر یابی از خود ز نگار خود

الّا ز وجود خود بیزار نباید شد



دنبالک ها: گنجور 

دوستت دارم پریشان‌

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه بیست و چهارم خردادماه سال 1390-15:20

 

 

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟

دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

 

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌

ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

 

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

 

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

 

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

 

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه‌ی مردانه می‌خواهی چه کار؟

 

ِ



دنبالک ها: موج وحشی 

ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
سه شنبه بیست و چهارم خردادماه سال 1390-02:40

 

 

ساقی بده آن باده که اکسیر وجود است

شوینده‌ی آلایش هر بود و نبود است

 

بی زیبق و گوگرد که اصل زر کانی‌ست

مفتاح در گنج طلا خانه‌ی جود است

 

بی گردش خورشید کم و بیش حرارت

کان زر از او هر چه فراز است و فرود است

 

قرعی نه و انبیقی و حلی و نه عقدی

در بوته گداز زر و نه نار و نه دود است

 

سیماب در او عقد وفا بسته بر آتش

از هردو عجب اینکه نه بود و نه نمود است

 

هم عهد در او سود و زیان همه عالم

وین طرفه که در وی نه زیان است و نه سود است

 

در عالم هستی که ز هستی به در آییم

ما را چه زیان از عدم سود وجود است

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

***

مطرب به نوای ره ما بی‌خبران زن

تا جامه درانیم ره جامه دران زن

 

آورد خمی ساقی و پیمانه بر آن زد

تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن

 

زان زخمه که بی‌حوصله از شحنه هراسد

خنجر کن و زخمش به دل بی‌جگران زن

 

آن نغمه بر آور که فتد مرغ هوایی

زان رشته گره بر پر بیهوده پران زن

 

بانگی که کلاه از سر عیوق در افتد

بر طنطنه کوکبه‌ی تاجوران زن

 

این میکده وقف است و سبیل است شرابش

بر جمله صلایی ز کران تا به کران زن

 

بگذار که ما بی‌خود و مدهوش بیفتیم

این نعمه‌ی مستانه به گوش دگران زن

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی‌هست در این میکده مستیم

***

ساقی بده آن می که ز جان شور برآرد

بردار اناالحق سر منصور برآرد

 

آن می که فروغش شده خضر ره موسی

آتش ز نهاد شجر طور برآرد

 

آن می که افق چون شودش دامن ساغر

خورشید ز جیب شب دیجور برآرد

 

آن می که چو ته مانده فشانند به خاکش

سد مرده سر مست سر از گور برآرد

 

آن می که گر آهنگ کند بر در و بامم

ماتم ز شعف زمزمه‌ی سور برآرد

 

آن می که چو تفسیده کند طبع فسرده

سد «العطش» از سینه کافور برآرد

 

آن می به کسی ده که به میخانه نرفته ست

تا آن میش از مست و ز مستور بر آرد

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

***

کو مطرب خوش نغمه که آتش اثر آید

کان نغمه برآرد که ز جان دود بر آید

 

آن نغمه که سر می و میخانه کند فاش

تا زاهد پیمانه شکن شیشه گر آید

 

آن نغمه که چون شعله فروزد به در گوش

از راه نفس بوی کباب جگر آید

 

آن نغمه که چون گام نهد بر گذر هوش

جان رقص کنان بر سر آن رهگذر آید

 

آن نغمه‌ی شیرین که پرد روح به سویش

مانند مگس کاو به سلام شکر آید

 

آن نغمه‌ی پر حال که در کوی خموشان

هر ناله‌اش از عهده‌ی سد جان به درآید

 

ز آن نغمه خبرده به مناجاتی مسجد

بی آنکه چو ما از دو جهان بی‌خبر آید

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

***

دیری ست که ما معتکف دیر مغانیم

رندیم و خراباتی و فارغ ز جهانیم

 

لای ته خم سندل سر ساخته یعنی

ایمن شده از دردسر کون و مکانیم

 

چون کاسه شکستیم نه پر ماند و نه خالی

بی‌کیسه‌ی بازار چه سود و چه زیانیم

 

ما هیچ بها بنده کم از هیچ نیرزیم

هر چند که اندر گرو رطل گرانیم

 

شیریم سر از منت ساطور کشیده

قصاب غرض را نه سگ پای دکانیم

 

پروانه‌ای از شعله ما داغ ندارد

هر چند که چون شمع سراپای زبانیم

 

هشیار شود هر که در این میکده مست است

اما دگرانند چنین، ما نه چنانیم

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

***

رندان خرابات سر و زر نشناسند

چیزی به جز از باده و ساغر نشناسند

 

بی‌خود شده و برده وجود و عدم از یاد

درویش ندانند و توانگر نشناسند

 

رطلی که بغلتید شناسند و دگر هیچ

دور فلک و گردش اختر نشناسند

 

یابند که در ظلمت میخانه حیات است

آن چشمه که می‌جست سکندر نشناسند

 

بازان کم آزار نظر بسته ز صیدند

غیر از می چون خون کبوتر نشناسند

 

دشنام و دعا را بر ایشان دوییی نه

شادی ز غم و زهر ز شکر نشناسند

 

هستند شناسای می و میکده چون ما

فردوس ندانسته ز کوثر نشناسند

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

***

تا راه نمودند به ما دیر مغان را

خوش می‌گذرانیم جهان گذران را

 

از مغبچگان بسکه در او غلغل شادیست

نشینده کس آوازه‌ی اندوه جهان را

 

دیری نه، بهشتی، ز می و مغبچه در وی

از کوثر و از جام فراغت دل و جان را

 

آن دیر که هر مست که آنجا گذر انداخت

خود گم شدو گم کرد ز خود نام و نشان را

 

دیری که سر از سجده‌ی بت باز نیاورد

هرکس که در او خورد یکی رطل گران را

 

مسجد نه که در وی می و می‌خواه نگنجد

سد جوش در این راه هم این را و هم آن را

 

غلتیده چو ما پیش بتی مست به بویی

هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

***

ترسا بچه‌ای کز می و جامش خبرم نیست

خواهم برمش نام ولی آن جگرم نیست

 

کافر شدم از بس که کنم سجده به پایش

این است که زناری از او بر کمرم نیست

 

ناقوس نوازم که مناجات بت اینست

در حلقه‌ی تسبیح شماران گذرم نیست

 

آنجا که صلیب است نمودار سر دار

پایم شد و کم گشت و سراغی ز سرم نیست

 

گر خدمت خنزیر کند امر چه تدبیر

گیرم ره خدمت که طریق دگرم نیست

 

شیخی پس سد چله پی دختر ترسا

آن کرد، از او غیرت دین بیشترم نیست

 

ترسا بچه گو باده از این مست ترم ساز

تا بستن زنار بگویم خبرم نیست

***

ما گوشه نشینان خرابات الستیم

تا بوی میی هست در این میکده مستیم

***



ادامه مطلب

دنبالک ها: گنجور 


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


صفحات جانبی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:






 
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسان
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسانابزارهای متنوع وبلاگدریافت کد لودینگ برای وبلاگ
br