تبلیغات
وبلاگicon
ققنوس در آتش - مطالب ابر تمدّن
 

خسرو اول انوشیروان دادگر (خسراو انوشک ربان عادل)

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه چهارم تیرماه سال 1390-19:43



 

 

طبری گوید وقتی که که قباد فرار کرده، نزد هیاطله رفت، دختر دهقانی را در نیشابور گرفت. از او خسرو متولد شد. قباد او را بسیار دوست می‌داشت، زیرا تولد او با فوت به لاش و بر طرف شدن جنگ خانگی متصادف شد و او این تصادف را به فال نیک گرفت.

 چون قباد پسران دیگری داشت که از خسرو به تخت سلطنت نزدیکتر بودند، در اواخر عمر خود بدین فکر افتاد که چنانکه امپراتور روم آرکادیوس پسر خود (تئودوس) را به یزگرد اول سپرد او هم خسرو را به یوستن امپراطور روم بسپارد تا بعد از فوت او با همراهی قیصر بر تخت نشیند.

 با این قصد اقدامی کردکه امپراطور جواب رد داد و دلیل مشخص بود :

 ممکن بود برای روم در آینده موقعیتی پیش آید و او مجبور گردد که سیاست را فدای درست قولی خود نماید. چنانکه یزدگرد در چنین موقعیتی واقع گردید.

 امر بدین حال بود تا قباد فوت کرد و بر سر تخت بین خسرو، کیوس و جام برادران او منازعه درگرفت، ولی از جهت همراهی مهبود که وزیر بود و سرعت اقدامات خسرو، اورنگ و دیهیم شاهی نصیب او گشت.

 کارهای مهم خسرو را باید به دو قسمت تقسیم کرد.

 

سیاست داخلی

در این قسمت، تمام توجه خسرو، در ابتدای امر به این موضوع متوجه بود که ایران را از حال انقلاب افکار بیرون آورده، به حالت طبیعی برگرداند. زیرا مذهب مزدک به حدی در ممالک ایران سرایت کرده و طرفدار یافته بود که حتی در ارمنستان مسیحی هم مردم به دو فرقه مزدکی و غیر مزدکی تقسیم و با هم در منازعه شده بودند.

 خسرو، دو نوع اقدام را لازم دید :

 برانداختن مزدک و مزدکیان و رفع جهاتی که باعث پیشرفت این مذهب شده بود. بنابراین با یکدست به قلع و قمع قائد این مذهب پرداخت و با دست دیگر اصلاحات مهمی انجام داد.

 مزدک چون در زمان قباد فرار نمود، سالم ماند ولی حالا به حکم خسرو دستگیر و با عده زیادی از پیروان خویش به قتل رسید.

 پس از آن چون خسرو میدانست که موجبات پیشرفت این مذهب سنوات قحطی زمان فیروز و تعدیات عمال دولتی به مردم و نفوذ نجبا و روحانیون بود به اصلاحات پرداخت و تعدیل مالیات‌ها را مقدم داشت.

 بالحاصل بر اثر ممیزی‌هایی که به جد و جهد خسرو به اتمام رسید تکلیف مالیات بده معلوم و بار او سبک‌تر گردید.

 ثانیا قضاتی به ولایات فرستاد تا به عرایض مردم رسیدگی و از تعدیات مامورین دولتی جلوگیری کنند.

نگاره خسرو انوشیروان دادگر در طاق بستان

 

 ثالثا برای سرعت اجرای احکام و جلوگیری از نفوذ متنفذین، ایران را به چهار قسمت تقسیم کرده، برای هر یک فرمانروایی با اختیارات فوق العاده معین نمود. هر یک از این قسمت‌ها را پادگس و فرمانروا را پادگس به ان می‌نامیدند.

 رابعا قشون چریکی در زمان او مبدل به قشون دائمی شد و برای سپاهیان و صاحب منصبان حقوق و جیره مقرر گردید. علاوه بر این اقدامات، شاه به شخصه به امور قضایی رسیدگی می‌کرد و احکامی که می‌داد به سرعت در تمام بلاد ایران اجرا می‌شد.

 پس از اصلاح امور لشگری و کشوری خسرو به معارف پرداخت، چنانکه در جای خود بیاید.

 راجع به امنیت مملکت علاوه بر جنگ‌هایی که خسرو با مردمان صحراگرد مانندهیاطله و خزرها و غیره کرد و آن‌ها را مطیع یا مخذول نمود قلاع و سدهایی متعدد لذای جلوگیری از تاخت و تاز آن‌ها ساخت، مانند سد دربند در قفقازیه و قلاع گرگان و اترک و غیره.

 از کارهای خسرو، یکی هم توجه مخصوصی است که نسبت به زراعت و صنایع و تجارت داشت :

 برای پیشرفت زراعت، زمین و تخم و حیوان اهلی به زارعین داد و برای ازدیاد سکنه، امر کرد هر مردی تاهل اخیار نماید. گدا و ولگرد را مجازات نمود و راه‌هایی برای رونق تجارت فراهم آورد و مسافرین خارجه را با مهربانی پذیرفت. چون این کارهای خسرو آرامش ایران و رفاه مردم را تامین کرد او را انوشه روان خواندند.

 

سیاست خارجی

 

وقتی خسرو بر تخت نشست، اوضاع مقتضی هیچ گونه خصومتی با روم شرقی نبود، چه خسرو به خوبی میدانست که باید به دوا به اصلاحات داخلی پرداخته، مملکت را به حالت طبیعی برگرداند.

 یوستی نین امپراتور بیزانس هم چون به امور ایتالیا و آفریقا مشغول بود و سردار نامی او بی لی زار پیشرفت‌های بزرگی داشت، هیچ نمی‌خواست در مشرق با ایران طرف شود، بنابر این دولتین عهدنامه‌ای به شرایط زیر منعقد نمودند :

 

۱- دولت بیزانس باید سالانه مبلغی به دولت ایران بپردازد و دولت ایران هم یک ساخلو قوی در دربند و جاهای دیگر قفقاز نگاه بدارد. (دولت روم از گنجاندن چنین ماده‌ای در عهدنامه احتراز داشت، چه تادیه مبلغی را همه ساله به ایران یک نوع باج تصور می‌کرد).

 ۲- هر قدر از ولایت لازیکا قبل از جنگ قباد با روم شرقی در تصرف طرفین بود منبعد هم به همان حال باقی خواهد ماند (گرجستان غربی امروزی را چنین می‌نامیدند و در زمان قدیم آنرا کلشید می‌گفتند).

 ۳- رومی‌ها می‌توانند شهر دارا را تصرف نمایند، ولیکن آنجا را نباید مرکز قوای خود در بین النهرین قرار دهند.

 ۴- ایران و بیزانس با هم متحد خواهند بود (۵۳۲ م).

 

نقش نگاره خسرو انوشیروان دادگر روی ظرفی از طلا

 

یوستی نین بعد از این صلح به جهانگیری در ایتالیا و آفریقا پرداخت و به واسطه سردار مشهور خود بی لی زار فتوحات درخشانی کرد.

 از این بهره مندیهای روم خسرو در اندیشه شد، زیرا قوی شدن امپراتوری روم شرقی را برای ایران خطرناک می‌پنداشت. در بادی امر، خسرو می‌خواست تعویضتی از یوستی نین بخواهد، ولیکن بزودی از این خیال منصرف گردید. زیرا بدین ترتیب مقصود اصلی او که ممانعت از قوی گشتن بیزانس بود حاصل نمی‌شد، این بود که تصمیم به جنگ گرفت.

 

جنگ اول با بیزانس

 

برای جنگ، بهانه‌ای لازم بود که بزودی به دست خسرو آمد. توضیح آنکه بین دو ملک عرب حارث ابن جبله و منذربن نعمان منازعه‌ای روی داد.

 

اولی ملک غسان و تحت الحمایه روم شرقی بود و دومی که در حیره سلطنت داشت از ملوک لخمی و دست نشانده ایران. یوستی نین در منازعه آن‌ها دخالت نموده، بدون رجوع به دولت ایران خود را حکم قرار داد.

 

انوشیروان که در پی بهانه بود از این قضیه استفاده کرده، با لشگری جرار از دجله گذشته به بین النهرین تاخت و بعد بیدرنگ از فرات گذشته و به طرف شامات و انطاکیه را که عروس شهرهای آسیای غربی بود تسخیر نمود و غنائم زیاد از آنجا آورد.

 

دولت بیزانس که در جاهای دیگر مشغول جنگ بود و این ضربت‌ها برای او ناگهانی بود مضطرب گردید. پس از آن مذاکرات صلح از طرف رومی‌ها شروع شد و انوشیروان که به مقصود خود رسیده بود پیشنهاد را پذیرفت.

 

شرایط صلح چنین بود که:

 

۱- دولت بیزانس پنج هزار لیبرای طلا (سیصد و بیست و پنج هزار مثقال طلا) برای غرامت جنگ بپردازد.

 

۲- مبلغ پانصد لیبرای طلا سالیانه برای نگهداری قوای ساخلو در دربندهای قفقازیه به ایران تادیه کند (۵۴۰ م).

 

این صلح هم دوامی نداشت و در سر لازیکا باز جنگ شروع شد. چنانکه ذکر شود.

 

نوشته‌اند شهر انطاکیه به قدری پسند خاطر انوشیروان شد که در نزدیکی تیسفون (مدائن) به توسط یونانی‌ها شهری مشابه آن ساخت که معروف به (به ازاندیو خسرو) گردید، یعنی شهر خسرو که بهتر از انطاکیه است.

 

جنگ دوم با بیزانس (جنگ برای لازیکا)

 

از جهت همجواری ایران و بیزانس با لازیکا نفوذ هر دو در این جا کاملا احساس می‌شد و روم در شهر پترا (در کنار دریای سیاه) حاکمی معین کرده بود. در این زمان حاکم آنجا تجارت را انحصاری کرد و پادشاه لازیکا که از این اقدام ناراضی بود بر ضد رومی‌ها قیام و از ایران استمداد نمود.

 

انوشیروان این موقع را مغتنم شمرد که حدود ایران را به دریای سیاه برساند و در آنجا بحریه ای تاسیس و قسطنطنیه را در مواقع لازم تهدید نماید.


 

نقش خسرو در روی سکه‌های ساسانی

 

این بود که فورا قشونی برداشته وارد لازیکا شد و شهر پترا را محاصره کرده، گرفت.

 

هر چند این ولایت به تصرف ایران درآمد، ولیکن رفتار ایرانی‌های زرتشتی با اهالی عیسوی ضدتی بین آن‌ها ایجاد کرد و به نقاصد انوشیروان صدمه زد. پس از چند سال جنگ چون طرفین خسته شده بودند و به علاوه انوشیروان در جاهای دیگر کارهای مهم‌تری داشت قراری راجع به متارکه ۵ ساله داده شد و این متارکه در ۵۶۲ م، با شرایط زیر مبدل به صلح پنجاه ساله گردید :

 

۱- دولت ایران لازیکا را تخلیه کرده، به روم واگذار می‌کند و دولت روم متعهد می‌شود که در ازی این اقدام در مدت پنجاه سال، سالی سی هزار سکه طلا به دولت ایران بپردازد. (تادیه سالیانه این وجه را باج تلقی کرده‌اند).

 

۲- مسیحیان ایران در مذهب خود آزاد خواهند بود، ولیکن حق تبلیغ نخواهند داشت.

 

۳- دولت ایران ساخلو قوی در دربند قفقازیه نگاه خواهد داشت.

 



ادامه مطلب

دنبالک ها: تاریخ ما 

تاریخ‌نگاری ایران باستان

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه چهارم تیرماه سال 1390-17:04


 

الف. چیستی

 

مراجع تاریخ نگارانه ایران باستان  را  می توان در سالنامه ها، کتیبه ها و متون تاریخی خلاصه نمود که برخی از آنها از بین رفته و اندکی هم باقی مانده است. بدون تردید منابع تاریخی ایران باستان خیلی فراتر از سه گانه یاد شده است. امّا چون بحث حاضر در مورد تاریخ نگاری است، بنابر این نمی توان  هر منبع تاریخی از قبیل سکه،  لوح، فرمان، مهر، فلز نوشته، سفال نوشته و را جزو آثار تاریخ نگارانه به شمار آورد. در اینجا مراد مراجع مکتوب تاریخی است که با هدف آگاهیدن آیندگان از حوادث و تحولات زمانه به نگارش درآمده است. با این فرض، دوره ی هخامنشی، نخستین دوره تاریخی ایران به شمار می آید که به گونه ای تاریخ نگارش یافته در آن یافت می شود.

 

پنج ستون کتیبه ی بیستون (به زبان و خط فارسی باستان) با ترجمه ی اکدی و عیلامی که به ذکر وقایع آغاز دوران فرمانروایی داریوش و شرح داستان بردیا و شورش های نواحی گوناگون می پردازد و از سرزمین هایی که فرمانبر داریوش هستند، سخن می گوید و از شش همکار صمیمی داریوش که در این مأموریت سرنوشت ساز همراه و همپای او بودند نام می برد، درحقیقت شرحی تاریخی، مستدل و مدون است.[۱] یا کتیبه سوئز که  از فتح مصر به دست داریوش و از کندن ترعه ای که نیل را به دریای سرخ می پیوندند، سخن می گوید، نیز گونه ای گزارش تاریخی واقعی است. یا کتیبه خشایارشا که از در هم کوبیدن نیایش گاههای پیروان آیین های دیگر سخن می گوید، نیز نگارشی تاریخی است.[۲]

 

در دوره ساسانیان، نگارش های تاریخی از حیث کمّی و کیفی وضعیت بسیار مطلوب تری دارد. در این دوران همانند عهد هخامنشی با تاریخ نوشته های همزمان روبرو هستیم که عبارت از کتیبه های دوره ساسانی است. تعداد کتیبه های بازمانده از این دوران، بسیار است. کتیبه هایی مانند کتیبه ی شاپور اوّل در کعبه زرتشت در نقش رستم. در این کتیبه نخست شاپور و اصل و نسب او معرفی شده و سپس نام استانهای کشور آمده است. سپس از لشکر کشی شاپور علیه قیصر روم و پرداخت خراج از سوی آنان سخن رفته است. در ادامه شرح دومین لشکر کشی شاپور و نام سرزمین های مفتوحه ذکر شده است. و در نهایت شرح سوّمین لشکرکشی شاپور آمده است که به اسارت والریانوس قیصر روم منتهی گردید.[۳]

 

از دیگر کتیبه های مفصّل این دوران، چهار سنگنوشته منسوب به کرتیر است. مطالب این سنگنوشته در حقیقت روایت تاریخ دین زرتشتی در دوره ساسانی به همراه شرح فعالیت های دینی دین مردان زرتشتی و مبارزه هایی است که با دین مسیحی و یهودی و آیین مانوی انجام گرفته است. نیز فهرست ایالت هایی که در زمان شاپور به تصرف ایران  در آمده است، در این سنگنوشته  ذکر  شده است.

 

سنگ نوشته مفصل دیگری را از  این دوران می توانیم نام ببریم و آن کتیبه نرسی در پایکلی است که متعلق به اواخر قرن سوم و آغاز قرن چهارم میلادی است. این کتیبه نیز شرحی تاریخی در باره حوادثی است که پس از درگذشت بهرام دوّم پیش می آید و به شکست و مرگ بهرام سوم و به تخت نشستن نرسی می انجامد.[۴]

 

با توجه به آنچه گفته آمد می توان نتیجه گرفت که بخش مهمّی از آگاهی های تاریخی در باره ایران باستان، از کتیبه ها استخراج می شود. اما نکته قابل تامل در این میان این است که در عهد باستان محتویات کتیبه ها در شکل دیگری و پیش از آن که در قالب کتیبه به نمایش در بیاید در دفاتر، اسناد، سالنامه ها و رویدادنامه های رسمی دولتی ثبت و نگهداری می شده است.[۵]می دانیم که در اکباتانه محلی ویژه برای نگهداری دفاتر شاهی وجود داشت.[۶]وجود اسناد بایگانی دولتی و دفتر های رسمی برای ثبت حوادث  در دربار شاهان ایران باستان یک رسم جا افتاده بود. همین سالنامه های رسمی، مهم ترین منابع مولفان ایرانی در تألیف خدای نامه ها و مورخان غیر ایرانی در تألیف تاریخ ایران باستان بوده است. کتزیاس در “پرسیکا” از سالنامه های رسمی ایرانی بهره برده است.[۷]همین طور آگاثیاس- مورخ بیزانسی قرن ششم میلادی- که همزمان با خسرو انو شیروان بوده، با واسطه ی دوستی به نام سرگیوس از آنها استفاده کرده است.[۸]

 

مضمون اصلی سالنامه ها، ذکر جنگ ها و حوادث برجسته سیاسی بوده، امّا بنابر نوشته پیگولوسکایا،[۹] در رویدادنامه هایی که از عهد سلوکی برجای مانده، علاوه بر اوضاع سیاسی از روابط اجتماعی و اقتصادی نیز سخن به میان آمده است.

 

علاوه بر سالنامه های دولتی و کتیبه های حکومتی مذکور، از دوره ی ساسانیان تعداد اندکی متون تاریخی و جغرافیایی به جا مانده که عبارتند از:

 

۱-کارنامه اردشیر بابکان که بازمانده یکی از کهن ترین متن های پهلوی است و می توان آن  را تنها اثر کامل تاریخی به زبان پهلوی دانست.[۱۰] این کتاب که حتی در اواخر دوره ی ساسانی و براساس روایات کهن تری در فارس نوشته شده، تاریخی است آمیخته با افسانه در باره اردشیر- نخستین پادشاه ساسانی- و در حقیقت باید آن را رمانی تاریخی به شمار آورد.

 

۲- شهرستانهای ایران که رساله کوچک چند صفحه ای به زبان پهلویست و تنها اثری است به این زبان که موضوع آن منحصرا جغرافیای تاریخی شهرهاست. البته در متن های دیگر همچون بندهشن و دینکرد و گزیده های زادسپرم نیز جای جای از جغرافیای باستانی ایران و خصوصیات نواحی و شهرها سخن رفته است.[۱۱] مهمترین برداشت های تاریخی قابل اقتباس از این رساله را می توان در موارد زیر خلاصه نمود: یکم، در “شهرستانهای ایران”، نام پهلوی کلیه شهرهای ایران ضبط شده است. دوّم، در این رساله در کنار نام شهر از بنیانگذار و یا بنیانگذاران آن نیز یاد شده است که بنیان بعضی از این شهرها به جمشید و ضحاک و فریدون و افراسیاب و برخی دیگر به اردشیر و شاپور و دیگر شاهان ساسانی نسبت داده شده است. سوّم، رساله “شهرستانهای ایران” با جغرافیای موسی خورنی- مورخ ارمنی- شباهت بسیاری دارد و احتمالا هر دو از یک منبع واحد استفاده کرده اند.[۱۲]

 

۳- خداینامه، مهمترین اثر تاریخی دوره ساسانی که در آن نام پادشاهان سلسله های ایرانی و وقایع ازمنه مختلف، البته آمیخته با افسانه، ضبط شده است. احمد تفضّلی بر این عقیده است که تدوین”خدای نامه”را باید به زمان انوشیروان منسوب داشت که دوران رونق تألیف و ترجمه و نهضت ادبی بوده است.[۱۳] در این زمان بر اساس دفاتر رسمی و نیز با استفاده از سنت های شفاهی و رسالت جداگانه ای که در مطالب گوناگون مرتبط با تاریخ از قبیل نسب نامه ها و فهرست جنگ ها یا شهرها و وقایع مربوط به آنها وجود داشته،”خدای نامه” تدوین شد و در سرگذشت هر یک از شاهان، قصّه هایی نیز گنجانده شد.

 

نلدکه که تحقیقات سودمندی در باره کتاب”خداینامه” انجام داده است، به نتایجی دست یافته که خلاصه آن به شرح زیر است: “خداینامه تاریخ عمومی کشور و مردم ایران از آغاز آفرینش تا پایان دولت ساسانی بوده است. در این کتاب گاهی روایات تاریخی با افسانه هایی که اصلا بسیار قدیمی بوده و با مرور زمان  نضج و تکمیل یافته و در عصر ساسانی شهرت فراوانی کسب کرده بودند، به هم آمیخته است. غیر از این روایات تاریخی مطالب دیگری هم از اصول عقاید زرتشتی و نسب نامه هایی که بیشتر آنها دارای اصول تاریخی بوده اند، در این کتاب وارد شده است. این بخش از محتویات کتاب مربوط به دوره های پیش از اسکندر بوده است. تاریخ داریوش آخرین پادشاه هخامنشی و داستان اسکندر که در زبان یونانی وجود داشته، بعدها به آن  افزوده شده است. در این کتاب از دوره مقدونی ها و اشکانیان مطالب بسیار کم و شاید تنها بعضی از نام ها باقی مانده بود. هرچه زمان پیشتر آمده، معلومات تاریخی این کتاب نیز بیشتر و صحیح تر شده و در دوره ساسانی این معلومات تاریخی رنگ ایرانی تندی به خود گرفته است. در باره اردشیر بابکان بنیانگذار سلطنت ساسانی داستانها و افسانه های بسیاری در این عصر شیوع داشته که بخشی از آنها تاریخی و بخش دیگر افسانه خالص بوده است. تمام این معلومات در خداینامه تدوین یافته و بعدا معلومات دیگری در باره  دیگر پادشاهان ساسانی به آن افزوده شده و بدین ترتیب تا روزگار یزدگرد اول پیش آمده است. بهترین دوره ای که در این کتاب معلومات تاریخی بیش از هر عصر دیگر وجود دارد، دوره ای است که از روزگار خسرو انوشیروان تا مرگ خسرو پرویز ادامه داشته است.[۱۴]

 

ظاهرا کتابهای دیگری هم  در اختیار مؤلفان  قرون نخستین اسلامی بوده که  از  بین رفته،  امّا در نوشته های آنها مانند مسعودی و ابن ندیم، جاحظ، ثعالبی واز آنان یادشده است. آثاری مانند آیین نامه و تاج نامه که مورد اشاره مورخانی مانند مسعودی در التبیه والاشراف[۱۵] و ابن الندیم  در الفهرست[۱۶] و ثعالبی در غرر ملوک الفرس[۱۷] قرار گرفته است. پر واضح است که از این دسته آثار می توان به تعداد بیشتری نام برد که  به گونه های مختلف  در منابع اسلامی با عنوان “کتب قدماء الفرس” از ایشان یاد شده، ولی اطلاعات موجود، بسیار کلی و ناچیز است.

 

با توجه به آنچه گفته آمد، می توان به این مسئله اذعان داشت که در ایران باستان نه تنها با حجم انبوهی از نگارش های تاریخی روبرو نیستیم، بل آن دسته از آثار تاریخی که به جا مانده و یا اطلاعاتی درباره آنها باقی مانده است، از حیث نگارش تاریخی، خیلی قابل اعتنا نیست.

 

به عبارت دیگر نگارش های تاریخی دوره باستان ایران هم از نظر کمّی و هم کیفی در وضعیت مطلوبی قرار ندارد. به همین سبب، بخش زیادی از آگاهی تاریخی ما در باره این دوره از تاریخ ایران، برگرفته از نگارش های غیر ایرانی به ویژه آثار یونانی و رومی است. بنابراین حجم اطلاعات و دانش ما از ایران باستان که بوسیله نگارش های غیر ایرانی، حاصل شده، بدون تردید قابل مقایسه با نگارش های بومی نیست.

 

امّا دقیقه ای که اینجا وجود دارد و نباید از آن غافل ماند، این است که ایرانیان اگرچه در عهد باستان در تولید آثار “تاریخ نگارانه”- بهر دلیل و علتی- موفق نبوده اند، امّا شواهد و قرائن زیادی وجود داردکه “وقایع نگاری” و توجه به تهیه اسناد و مدارکی در این باره، بسیار مورد توجه آنان بوده است. به همین سبب دوره باستان ایران از حیث مراجع وقایع نگارانه بویژه در دوره هخامنشی و ساسانی خیلی فقیر نیست. می دانیم که در دربار شاهان ایران باستان دبیران مخصوصی به این کار اشتغال داشتند. در تورات نیز به وجود دفتر یا دفترهایی در دربار هخامنشی برای ثبت وقایع تصریح شده است.[۱۸] در همان منبع به نامه ای اشاره شده که رؤسای یهود به داریوش بزرگ نوشته و درخواست کرده اند تا در کتابخانه سلطنتی جستجو شود و فرمانی را که کورش بزرگ در باره بنای بیت المقدس صادر کرده، بیابند و به دستور داریوش جستجو شده و چنین فرمانی یافته اند.[۱۹]

 

نویسندگان یونانی هم به سنت وقایع نگاری ایرانیان اشاره کرده اند. پلوتارخ که در سده ی اوّل میلادی می زیسته، جایی که نبرد دریایی ایرانیان و یونانیان را در سالامیس شرح داده، می نویسد:خشایارشا بر تختی از زر نشسته بود و عده ای از دبیران نیز برای نوشتن تفصیل آن نبرد در خدمت او حضور داشتند. از قرار معلوم در دوره ساسانی هم توجه خاصی به وقایع نگاری که معمولا در قالب سالنامه نویسی بوده، می شده است. چنان که نوشته اند یکی از منصب های مهم دربار ساسانی منصب نگهبانی سالنامه های سلطنتی بوده و ظاهرا این نگهبانان در دستگاه شاهی مقامی ارجمند داشته اند.[۲۰]

 

علاقه پادشاهان ایران باستان  به ثبت و ضبط حوادث و وقایع مهم زمانه و حفظ آن برای آیندگان مورد توجه نویسندگان و مورخان دوره اسلامی هم قرارگرفته است. جاحظ آورده است: ایرانیان به واسطه میل و رغبت فراوانی که به حفظ آثار و اخبار داشتند، وقایع بزرگ و کارهای عظیم خود و همچنین اندرزهای سودمند و اموری را که موجب شرف و سرافرازی ایشان  می بود در دل کوه می نگاشتند و یا در بناهای بلند و استوار به یادگار می گذاشتند و بدین سان آنها را از خطر زوال محفوظ داشته و برای همیشه پایدار می ساختند. نیز بیهقی حکایتی در این باره نقل کرده که:”چون جنگ های خسرو پرویز با بهرام چوبین به پایان رسید و کشور بر وی مسلم شد، دبیران را بفرمود تا آن جنگ ها و رخ داده ها را ازآغاز تا انجام بنویسند. دبیران چنان کردند و چون نوشته خود را برخسرو عرضه داشتند خسرو را دیباچه آن پسند نیامد، پس یکی از دبیران نو خاسته دیباچه بلیغی برآن بنوشت و به خسرو بنمود، شاه از آن خشنود شد و فرمان داد تا به پایگاه آن دبیر بیافزایند.”[۲۱]

 

ب- چرایی

 

اینکه چرا تاریخ نگاری ایران باستان وضعیت مطلوبی ندارد؟ علل و دلایل مختلفی می تواند در این قضیه دخیل باشد که در ادامه نوشتار در حدّ توان به تجزیه و تحلیل آنها می پردازیم. امّا بیشتر به این موضوع باید تأکید کرد که قضاوت در باره “تاریخ نگاری” را با مقوله “خودآگاهی تاریخی” ایرانیان در عهد باستان نباید خلط نمود که تمایز جدی بین این دو وجود دارد. شاید تاریخ نگاری باشکوهی در ایران باستان وجود نداشته باشد، امّا شواهد زیادی از آگاهی تاریخی بالای ایرانیان درآن دوره خبر می دهد. گفته ی هرودوت مبنی بر اینکه ایرانیان  از شعور بالای تاریخی برخوردارند، گواهی است بر این ادّعا. احتمالا راویان ایرانی که هرودوت با آنان سروکار داشته است و گزارش هایی که به هرودوت می دادند، از متقن ترین گزارش های تاریخی بوده که بدست این مورخ می رسیده و به این سبب او را  به اظهار چنین عبارتی در باره آگاهی تاریخی ایرانیان واداشته است. در همین زمینه، جمله ای از نیچه هم وجود دارد که شباهت زیادی به جمله هرودوت دارد و گویا اتفاق نظر زیادی بین این دو در باره  فهم تاریخی ایرانیان وجود داشته است. او در جایی نوشته است که ایرانیان اولین قوم و ملتی هستند که توجه جدّی به تاریخ نموده اند. جالب است که هگل هم در اینباره اظهار نظر کرده است به این مضمون که تاریخ به معنای صحیح آن  با تاریخ ملت ایران آغاز میشود.[۲۲]

 

این عبارات  و اقوال اندیشمندان بزرگ را اگر در کنار سنّت وقایع نگاری (نه تاریخ نگاری) ایرانیان قرار بدهیم، شاید به این نتیجه برسیم که ایرانیان به تاریخ به معنای دانشی که حال آدمی را برای آیندگان بجا میگذارد،  توجه و عنایت ویژه ای داشتند.به همین جهت است که سعی و تلاش زیادی به خرج دادند تا از حوادث مهم روزگار و زمانه خود به شیوه و اشکال مختلف و در قالب وقایع نگاری، آثار و نشانه هایی را بجا بگذارند. از این روست که تاریخ ایران باستان از حیث منابع تاریخی که بخش اعظم آنها را منابع وقایع نگارانه تشکیل می دهد، در وضعیت نامطلوبی قرار ندارد. امّا موضوعی که  در این جا بلافاصله باید اذعان نمود، این است که این آگاهی تاریخی به علل و عوامل مختلفی که در ذیل به آنها اشاره می کنیم، به خلق آثار تاریخ نگارانه ختم نشده است، زیرا:

 

۱-می دانیم که در ایران باستان سنت شفاهی، بسیار مقبول تر، پسندیده تر و عزیزتر از سنت کتابت بوده است. سنت حفظ سینه به سینه مطالب در طی سده ها و حتی هزاره ها، لزوم ثبت آنها را در درجه اهمّیت کمتری قرارداده است. حتی با وجود زیر بنای مستحکم دینی و ادبی در این  سرزمین، کتابت این گونه آثار نیز چندان مورد نظر نبوده است. ظاهرا تنها اسناد دولتی، سیاسی و اقتصادی را در خور نگارش می دیدند و نشانه این مطلب، سنگنوشته ها، چرم نوشته ها، نامه ها و لوحه های حاوی این مطالب است.[۲۳] زمان بسیار دراز گذشت تا کتاب اوستا، سند مهم دینی ایرانیان باستان که سده ها سینه به سینه نگاهداری شده بود، در دوره ساسانی به نگارش درآید، ولی حتی پس از ثبت اوستا، باز هم موبدان هنگام اجرای مراسم دینی از حافظه ی خود کمک می گرفتند و به ندرت به اوستای مکتوب رجوع می کردند. در جای جای نوشته های پهلوی نیز به برتری سنت گفتاری بر سنت نوشتاری اشاره شده است. گوسان های دوره پارتی و خنیاگران دوره ساسانی، این سخن سرایان و نوازندگان حرفه ای و غیر حرفه ای که داستانهای تاریخی و حماسی و عاشقانه ایران را به یاد داشتند و آن ها را با آواز بازگو می کردند، خود برپا نگاه دارنده سنت شفاهی بوده اند.[۲۴]

 

بنابراین در ایران باستان، سنت شفاهی از قداست خاصی برخوردار بود و حفظ آنچه  باید حفظ می شد، یک نوع عبادت تلقی می گردید و در مقابل، سنت کتابت نه تنها قداستی و به طور کلی مزیّتی نداشت، بلکه امری برخاسته از تنبلی و بی توجهی و بی اعتنایی، تلقی می شد. . عبارتی در دینکرد وجود دارد که “معقول این است که گفته زنده را بنیادین تر و اصیل تر از نوشته بدانیم.”[۲۵] همین جمله نشان می دهد که چقدر امر کتابت، ناپسند و نادرست  انگاشته می شد. طبیعی بود که در چنین فضایی، اقبالی به کتابت بطور عام و کتابت تاریخ بطورخاص وجود نداشته باشد.

 

ناگفته نماند که سنت کتابت  در ایران باستان هرچقدر به جلوتر می آییم- با ابداع خط اوستایی که احتمالا در زمان شاپور دوّم (قرن چهارم م) بوده، رشد پیدا می کند و شاید به همین علت باشه که  از همین زمان هم دیگر شاهد کتیبه های مختلف نیستیم و این سنت کتیبه نگاری جای خود را به اشکال دیگر از کتابت میدهد. امّا اتفاق مهم در این زمینه در زمان خسرو اول انوشیروان(۵۳۱-۵۷۹م.) رخ می دهد. وی با همکاری موبدان زرتشتی طرح نگارش تاریخ با در نظر گرفتن چهارهدف(حفظ سنت دینی زرتشتی، تحکیم مشروعیت سلطنت موروثی، ایجاد حسّ ملی گرایی و تأکید برسیاستهای توسعه طلبانه) را سامان داد.[۲۶] خداینامه های نگارش یافته، محصول همین نگرش است که در آن داستان ها و حماسه های جداگانه و نامرتبط، به صورت تاریخی و منظم گرد آمده است.

 

۲٫ در ایران باستان بر اساس حاکمیّت اندیشه فرّه ایزدی، قدرت و صاحبان آن همواره از قداستی با منشاء الهی و آسمانی برخوردار بودهاند. اندیشه سیاسی ایران باستان این قداست و الوهیت را ساخت قدرت را پذیرفته بود و با این پذیرش عملاً عرصه را برای نقد آن بسته بود. پورداود ” فرّ” را اینگونه تعریف میکند: « فرّ فروغی است ایزدی ، به دل هرکه بتابد از همگنان برتری یابد. از پرتو این فروغ است که کسی به پادشاهی رسد، برازنده تاج و تخت گردد و آسایش گستر و دادگر شود و هماره کامیاب و پیروزمند باشد. همچنین از نیروی این نور است که کسی در کمالات نفسانی و روحانی آراسته شود و از سوی خداوند برای رهنمایی مردمان برانگیخته گردد.»[۲۷]

 

اگر بپذیریم که مقوله سیاست مهم ترین سوژه برای مورخان در همه اعصار بوده است و اگر این اعتقاد را هم داشته باشیم که اگر امکان گزارش تحولات سیاسی برای مورخان وجود داشته باشد، بازار تاریخ نگاری رونق می گیرد، می توانیم این ادعا را بکنیم که در ایران باستان بوسیله سلطه تفکر فره ایزدی مورخان امکان پرداختن به تاریخ پادشاهان را به سهولت و بر اساس استقلال رای و اندیشه خود نداشتند و همین وضعیت می توانست یکی از موانع اصلی در رونق گرفتن تاریخ نگاری به شمار رود. وضعیتی که عکس آن را در یونان باستان شاهد بودیم و به جهت نبود تفکر قدسی در باره قدرت و قدرتمداران، مورخان به سهولت و با طیب خاطر بدان می پرداختند. قدرتمندان که هیچ، حتی خدایان هم در یونان فاقد قداست خلل ناپذیر بودند و مورخان امکان تاختن به خدایان را هم داشتند. نبود خدای مقدس، کتاب مقدس و سلطان مقدس برای یونانیان اجازه داده بود تا فارغ از محدودیت های اعتقادی، با رویکرد عقلانی در باره هر چیزی بنویسند و اظهار نظر کنند. در حالی که خدایان در یونان در میادین شهرها و در میان مردم زندگی می کردند، در ایران خدایان که هیچ، بل پادشاهان حتی دور از چشم مردم و در پشت پرده ها در مکانی نزدیک به خدا در بالای زیگورات ها اقامت داشتند تا با دیده نشدن، مقام الوهی برای خدا تدارک ببینند.

 



ادامه مطلب

دنبالک ها: تاریخ ما 

پیشدادیان (اولین پادشاهان عالم)

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه چهارم تیرماه سال 1390-16:48


http://myth.tarikhema.ir/images/2011/06/Zartosht2.jpg

نخستین دودمان فرمانروا در تاریخ اساطیرى و حماسى ایران زمین «پیشدادیان» بودند. پیشداد به معنى «اولین کسى که قانون آورده است». در شاهنامه فردوسى نخستین پادشاه پیشدادى «گیومرث» (کیومرث) (کیومرس) بود که در متون اوستایى و باستانى نخستین انسان آریایى و اولین فرمانروا بوده و مطابق متون اساطیرى بعد از اسلام نخستین مرد کیومرث و نخستین زن «مردیانه» بود. بعد از او به ترتیب هوشنگ و جمشید به جهاندارى مى رسند. ضحاک تازى بعد از آنکه جمشید را شکست مى دهد، مدتى بر ایران حکومت مى کند و فرزندان جمشید را اسیر مى نماید. اما دچار قیام کاوه آهنگر و فریدون مى شود. بعد از زندانى شدن ضحاک در دماوندکوه، فریدون، منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب به فرمانروایى و سردارى مى رسند. بعد از زوال پیشدادیان یکى از نوادگان منوچهر به نام کیقباد به کمک رستم قهرمان داستان هاى حماسى ایران، فرمانروایى خاندان کیان را پایه ریزى مى کند.

 

 کیومرث

 

طبق متون اوستایى او آدم ابوالبشر است و اولین انسانى است که از «اهورامزدا» (داناى بزرگ) که خداوند یکتا است اطاعت کرد. مورخین اسلامى او را گلشاه لقب داده اند که به معنى فرمانرواى کوهستان است. در ادبیات بعد از اسلام او را نخستین کشورگشا معرفى کرده اند. نخستین بزرگى که کشور گشود- سرپادشاهان کیومرث بود. فردوسى درباره او مى گوید: کیومرث چون ابتدا در کوه اقامت داشت پلنگینه (پوست پلنگ) مى پوشید و در اشعارش مى گوید: کیومرث شد بر جهان کدخداى _ نخستین به کوه اندرون ساخت جاى سر تخت و بختش برآمد ز کوه _پلنگینه پوشید خود با گروه. مى گویند بنیاد شهرسازى از او است. شهرهاى اسطخر، دماوند و بلخ را او بنا کرد. چون فرزندش سیامک به دست دیوان کشته شد، بعد از مرگ کیومرث پادشاهى به نوه اش «هوشنگ» رسید.

 

 هوشنگ

 

هوشنگ در اوستا «هائو شیانگها» (Haoshyangha) ذکر شده. بعضى از مورخین او را اولین پیشداد (اولین قانونگذار) معرفى مى کنند، زیرا بر هفت اقلیم فرمانروایى مى کرد. درباره معنى اسم او اختلاف است. فردوسى هوشنگ را برگرفته از هوش و فرهنگ مى داند و در این باره مى گوید: گرانمایه را نام هوشنگ بود _ تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود زبان شناسان باستانى و شرق شناسان اروپایى «هائو شیانگها» را به معنى «فراهم سازنده منازل خوب» آورده اند، چون او بود که شهر هاى شوش و بابل را بنیاد نهاد. در زمان او آهن و آتش کشف شد و ابزار هاى جنگى آهنى فراهم آمد. فردوسى در باب کشف آتش مى گوید که هنگام پرتاب سنگ براى کشتن مار آن سنگ به سنگ دیگرى برخورد کرد و اخگرى پدید آمد. فروغى پدید آمد از هر دو سنگ _ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ. چون تهیه آتش براى زندگى مشکل بود، به دستور هوشنگ آتشکده هایى در فارس، آذربایجان و خراسان برپا کردند تا مردم بتوانند، آتش آماده از آن بردارند. داستان هوشنگ درباره کشف آتش نشان مى دهد که ایرانیان آتش پرست نبوده اند ولى آتش را از جهت روشنایى و گرمى بخشیدن به زندگى آدمیان حفظ مى کردند و سعى در نگهدارى آن داشتند.به انگیزه کشف آهن در دهم بهمن جشن سده را برپا مى داشت، یعنى زمانى که پنجاه شب و پنجاه روز تا اول بهار (عید نوروز) باقى بود. فردوسى درباره جشن سده مى گوید:ز هوشنگ ماند این سده یادگار _ بسى باد چون او دگر شهریار /در زمان او مردم توانستند که از پوست حیوانات لباس تهیه نمایند.

 

 تهمورث

 

 دیوبند سومین پادشاه پیشدادى تهمورث (طهمورث) است به معنى دلیر ملقب به «زیناوند» به معنى دارنده سلاح و زین. در تاریخ طبرى و مروج الذهب مسعودى آمده است که در زمان او بودا در هند ظهور کرد. او بت پرستى را برانداخت و چون بر دیوان مازندران غلبه کرد، دیوان به او سواد خواندن و نوشتن آموختند لذا به آنان امان داد. در زمان او مردم ریسندگى و بافندگى آموختند. رستم دستان از پهلوانان دوران پیشدادیان که در شاهنامه از او به تفصیل نام برده شده

 

 جمشید

 

جمشید فرزند تهمورث چون رویش مانند «شید» (خورشید) مى درخشید به جمشید به معنى درخشنده معروف شد. او نیز مانند فرمانروایان قبلى پیشدادى از «فره ایزدى» (تائید الهى) و پشتیبانى «اهورامزدا» برخوردار بود. طبق روایات فردوسى زمانى که طول روز و شب برابر شد (اول فروردین) را نوروز نامید و جشن نوروز را برپاى داشت، در دوره حکمرانى او انواع سلاح هاى آهنى ساخته شد.تهیه انواع لباس از ریسیدن نخ هاى پنبه اى، ابریشمى و پشمى رواج یافت. سنگ هاى گران بها از معادن استخراج گردید. دارو ها و عطریات متفاوت شناخته شد. فن پزشکى به اعلا درجه در آن زمان رسید. در ساختمان سازى انقلابى روى نمود چون دیوان مازندران ساختن خشت و آجر و نحوه به کارگیرى گچ و سنگ را به آریایى ها آموختند. از این رهگذر قصر هاى باشکوه در ایران بنا گردید. مردم به چهار طبقه تقسیم شدند. ۱- آموزیان (دانشمندان و دینداران.) ۲- نیساریان (سپاهیان و لشکریان). ۳- نسودیان (برزگران) ۴- آهنوخوشان (پیشه وران). جام جم (جام گیتى نما) که به وسیله آن جمشید مى توانست وقایع هفت اقلیم را در آن ببیند، در زمان او بود، این جام بعد ها به کیخسرو و دارا رسید. اما زمانى رسید که جمشید از باده قدرت سرمست شد و طورى کبر و غرور بر او چیره شد که خود را جهان آفرین خواند و مورد قهر الهى قرار گرفت و ضحاک تازى را بر او چیره ساخت. از این جهت بود که فردوسى طوسى گوید:شما را ز من هوش و جان در تن است _ به من نگرود هرکه اهریمن است/گر ایدون که دانید من کردم این _ مرا خواند باید جهان آفرین/زمانى که در جام جهان بین هر چه را که اراده مى کرد، مى دید غرورش زیادتر شد:/پس آن جام برکف نهاد و بدید _ در او هفت کشور همى بنگرید.ضحاک جمشید را کشت و دو خواهر او به نام هاى «شهرناز» و«ارنواز» اسیر کرد و سپس به زنى گرفت. بعد از آنکه کاوه و فریدون قیام کردند و ضحاک را در دماوندکوه به بند کشیدند، فریدون از نژاد جمشید به حکمرانى ایران رسید.

 

 قیام کاوه و جهاندارى فریدون

 

هنگامى که ضحاک براى خوراک مار هاى روى شانه هایش همه فرزندان کاوه آهنگر را قربانى کرده بود و فقط یک فرزند براى کاوه مانده بود و پیش شاه ستمکارى چون ضحاک گفت (یکى بى زبان مرد آهنگرم _ ز شاه آتش آید همى بر سرم). شاه توجهى نکرد و کاوه چون آهنگر بود پیشبند چرمى خود را که از پوست شیر بود بر فراز چوبى برافراشت و از آن پس به عنوان «درفش» (پرچم) از آن سود جست. مردم به دور کاوه و درفش او گرد آمدند به طورى که بر سپاه ضحاک پیروزى یافت و ضحاک متوارى شد و از ایران خارج شد و از دجله گذشت تا از خشم ایرانیان در امان بماند. کاوه با قیام خود خواست که «فریدون» فرزند «آبتین» را که از نژاد جمشید بود به فرمانروایى ایران انتخاب نماید. لذا فریدون به تعقیب ضحاک پرداخت (به اروندرود اندر آورد روى _ چنان چون بود مرد دیهیم جوى) (اگر پهلوانى ندانى زبان _ به تازى تو اروند را دجله خوان) فریدون خود را به سرزمین تازیان رسانید ضحاک را دستگیر و او را در دماوندکوه زنجیر کرد. در داستان کاوه و فریدون چیزى که مهم است، ایجاد پرچم ایران است، چون کاوه در تاریخ اساطیرى ایران با درفش خود حماسه آفرید و ضحاک عرب را شکست داد و به دست فریدون که از نژاد ایرانى بود در دماوند کوه زندانى نمود. از آن زمان به بعد پرچمى که او ساخته بود به «درفش کاویان» معروف شد. کاوه کسى است که سرداران ایران به درفش او تیمن مى جستند. ابومنصور ثعالبى مورخ قرن پنجم در باب این درفش عین روایت فردوسى را آورده و گفته است: «فریدون پس از آسودگى از کار ضحاک چرم کاوه را به جواهر بیاراست و درفش کاویان نامید.» فریدون فرزند آبتین که مادرش فرانک بود، دوره دوم جهاندارى پیشدادیان را آغاز کرد و بعد از او مهم ترین زمامداران پیشدادى عبارت بودند از منوچهر، نوذر، زاب و گرشاسب. فریدون چون در مهرماه بر ضحاک غلبه کرد و بر تخت نشست آن روز را عید و جشن آن روز را مهرگان خواندند.

 

 تقسیم سرزمین فریدون بین فرزندانش

 

 فریدون در زمان جهاندارى اش کشورش را بین پسرانش به شرح زیر تقسیم کرد تا با خیال آسوده بتواند به بندگى اهورامزدا (خداى یگانه) بپردازد. ایران را به «ایرج» داد، توران (ترکستان) را به «تور» و شام و روم را به «سلم» سپرد. چون ایران از ترکستان و شام آباد تر بود سلم و تور بر ضد ایرج متحد شدند و در جریان جنگى ایرج را کشتند و جنازه او را پیش پدر فرستادند. فردوسى در این باب مى گویدنهفته چو بیرون کشید از نهان /به سه بخش کرد آفریدون جهان)(یکى روم و خاور دگر ترک و چین/سوم دشت گردان و ایران زمین )(نخستین به سلم اندرون بنگرید /همه روم و خاور مر او را گزید)(دگر تور را داد توران زمین /ورا کرد سالار ترکان و چین)و زان پس چو نوبت به ایرج رسید / مر او را پدرشهر ایران گزید)در زمان پادشاهى منوچهر براى پایان دادن به اختلاف مرزى بین ایران و توران مقرر شد که آرش کمانگیر تیرى از مازندران یا از فراز دماوندکوه پرتاب کند و آن تیر هرجا که بر زمین افتاد مرز ایران و توران باشد. در شاهنامه از آرش نامى برده نشده است ولى در متون اوستایى ارخش و در کتاب الکامل ابن اثیر «ایرش» و در منابع دیگر به ویژه تاریخ طبرى «ارشش با تیر» و در مجمل التاریخ والقصص «آرش شواتیر» آمده است. در دانشنامه ادب فارسى بخش آسیاى میانه به سرپرستى حسن انوشه بعد از آن که همه روایات تاریخى و اسطوره ها را در کنار هم مى گذارد به این نتیجه مى رسد که افراسیاب پادشاه توران با منوچهر فرمانرواى ایران قرار گذاشتند، تیرى که از فراز البرزکوه (دماوندکوه) به سمت مرز توران پرتاب گردد، مرز ایران و توران را تعیین کند. آرش بر بالاى قله دماوند رفت و با آن که مى دانست پس از پرتاب تیر جان از کالبد او خارج مى شود، تیر را پرتاب کرد. این تیر از بامداد تا نیم روز برفت و در کنار جیحون بر درخت گردویى فرود آمد و مرز ایران و توران معین شد. در بیشتر منابع اسلامى جاى فرود آمدن تیر را مرو نوشته اند و محل پرتاب آن را آمل، سارى، تبرستان نوشته اند و در منابع اسلامى سیزدهم تیر (تیرروز) را روز پرتاب تیر قید کرده اند.عاقبت «منوچهر» در جنگى سلم و تور را کشت و خود بدون رقیب جانشین فریدون شد.

 

 منوچهر ظهور رستم و حوادث پهلوانى بعد از آن

 

 منوچهر سردارى داشت به نام «سام» که امیر زابلستان و سیستان بود. او پدر زال و جد «رستم» پهلوان نامى ایران است و بخش عمده شاهنامه، دلاورى هاى او را دربرگرفته است. زال زر چون مو هاى سرش سفید بود، سام این طفل سفیدموى را به علت داشتن چنین وضعیتى نپذیرفت و او را به غارى در البرزکوه نهاد. «سیمرغ» او را در آن غار بزرگ کرد، بعد ها سام به البرزکوه رفت و او را با خود به زابلستان آورد و زال در زابلستان با «رودابه» دختر «مهراب» پادشاه کابل ازدواج کرد و در نتیجه این وصلت «رستم» به دنیا آمد. درباره تولد رستم، فردوسى نکته اى را بیان کرده که بسیار مهم است. چون جنین رستم در شکم رودابه بزرگ بود و تولد او مشکل بود، حکیم فردوسى در بخش زاده شدن رستم از سیمرغ چون حکیمى حاذق نام مى برد که دستور مى دهد که ابتدا رودابه را با مى مست گردانند تا بیهوش شود (چون در آن زمان داروى بیهوشى نبود) سپس پهلو را شکافته و رستم را از بطن مادر خارج کنند. این عمل را سزارین مى گویند و معتقدند که ابتدا سزار کنسول رومى به این روش متولد شده است. در صورتى که باید دانست، رستم چند هزار سال قبل از سزار به این روش به دنیا آمده است. در واقع باید عمل سزارین را رستمینه نامید. فردوسى در این باب از توصیه سمیرغ تا تولد رستم را به شعر مى سراید (نخستین به مى ماه را مست کن/ز دل بیم و اندیشه را پست کن)(تو بنگر که بینادل افسون کند/ز پهلوى او بچه بیرون کند)(بیامد یکى موبد چیره دست/مر آن ماهرخ را به مى مست کرد) و اینکه چرا نام نوزاد را رستم گذاشتند این است که وقتى نوزاد به دنیا آمد رودابه گفت از این غم برستم (از این درد راحت شدم) لذا فردوسى مى گوید (به گفتا به رستم غم آمد به سر نهادند رستمش نام پسر)دلاورى هاى رستم از عهد منوچهر تا روزگار بهمن فرزند اسفندیار معروف است. در روزگار کیقباد، کیکاوس و کیخسرو از خود دلاورى ها نشان داد. زمانى که در جست وجوى اسب خود رخش که دزدیده شده بود به شهر سمنگان رسید او تهمینه دختر پاشاه آنجا را به زنى گرفت و از این ازدواج سهراب متولد شد که سرانجام در یک نبرد تن به تن زمانى که رستم نمى دانست با فرزند خویش نبرد مى کند، او را کشت. رستم پس از آن شود تورانى ها را شکست داد. رستم دو برادر داشت به نام هاى «زواره» او در جنگ ها یاور برادر خویش، رستم بود. برادر دیگر شغاد نام داشت که عاقبت رستم را کشت.

 

 از حکومت نوذر تا گرشاسب و پایان سلسله پیشدادى

 

طبق روایات فردوسى نوذر فرزند منوچهر چون از رسم پدر سرپیچى کرد، لشکریانش بر او شوریدند و ایران زمین در مقابل توران ضعیف شد و افراسیاب تورانى به ایران لشکر کشید و نوذر را کشت. بعد از مرگ نوذر، زو(زاب) پسر تهماسب به پادشاهى مى رسید. گرشاسب فرزند زو آخرین پادشاه پیشدادى است که مجبور بود همواره جلو سپاه افراسیاب ایستادگى نماید. او آخرین پادشاه پیشدادى است. با مرگ گرشاسب، پیشدادیان منقرض و کیانیان به جهاندارى مى رسند.



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر قوم های باستانی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:36


 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

اشاره:

در باورهاى اسطوره‏اى، جهان به عنوان یک مخلوق که ساخته و پرداخته دست خدایان است؛ آغازى دارد و انجامى. آغاز جهان، آفرینش آن است که در اساطیر مختلف به شیوه‏هایى گوناگون شکل مى‏گیرد. حوادث پایانى جهان مرگ این دنیاست، و جهان مانند هر مخلوق دیگر، پس از چند صباحى حیات، ویران خواهد شد. اما در پس آن ویرانى شروعى دیگر نهفته است که چرخه حیات به صورت مطلوب‏تر دوباره به حرکت درخواهد آمد، همانند انسان که روزى به‏وجود آمده و روزى مى‏میرد و پس از مرگ دوباره زندگى خواهد کرد.

 

آنچه در پى خواهد آمد نگاهى است اجمالى به باور اساطیرى اقوام و ملل مختلف جهان درباره پایان جهان.

 

اساطیر پایان جهان یا رستاخیز در بین بسیارى از اقوام و ملتها رایج است. این اساطیر مى‏توانسته است به دو صورت: اول به قیاس با آفرینش و آغاز جهان و دوم ـ که صبغه‏اى فلسفى دارد ـ براساس وضعیت جامعه انسانى به‏وجود آمده باشد. در نوع اول چون انسان براى جهان آغازى قائل است که طى آن جهان به دست خدایان به‏وجود مى‏آید، به ناچار پایانى نیز خواهد داشت؛ زیرا براى اذهان بشرى تصور ابدیت و ازلیت مشکل بوده است به همین جهت جهان را محصور بین دو حادثه آفرینش و قیامت تصور مى‏کرده‏اند. این دیدگاه به نوبه خود از عوامل طبیعى و تجربه روزمره انسان پدید مى‏آید؛ زیرا همه چیز در اطراف انسان در حال کون و فساد و ایجاد و تباهى است. طبیعى است که این عادات ذهنى که بر پایه مشاهده طبیعت استوار است، براى انسانها به صورت قانون درآید که بتوان آن را به همه چیز تعمیم داد. در این میان، آنچه که از حوادث جارى این جهان، پایه اصلى قیاس براى تصور آغاز و انجامى براى جهان شده است، خود انسان، زندگى، خلقت، مرگ و جهان پس از مرگ است؛ یعنى انسان با قیاس از زندگى خویش که از دو طرف محدود به آغاز و انجام است براى جهان نیز این الگوى پیدایش و مرگ را جارى و سارى دانسته است.

 

دیدگاه دوم که باعث اعتقاد به پایانى براى جهان شده است؛ ناشى از توجیه و بیان فلسفه جامعه انسانى است. انسان تا زمانى که در این جهان زندگى مى‏کند پیوسته در کنار خوشیها، گرفتار مرارتها و تلخیهاى زندگى است. همیشه در کنار خوبیها، بدیها را مى‏بیند که گاه غالب و گاه مغلوبند. ظلم، قدرت، ثروت، شهوت، شهرت، آنچنان در زندگى اجتماعى انسان ریشه دوانیده است که زندگى را بر اکثریت مردم سخت و مشکل کرده است، گذشته از آن که بقیه نیز مشکلات خویش را دارند. بنابراین، چنین وضعیتى هرگز نمى‏توانسته است انسانها را قانع کند و چون این ناهماهنگیهاى جامعه، از نظر انسانها به هیچ عنوان قابل اصلاح نبوده است، دست به خلق و تصور جهانى آرمانى زده‏اند؛ دنیایى که در آن همه خیر مطلق است و شر را در آن راهى نیست. چون این مدینه فاضله در این جهان و با این مردمان قابل تصور نیست، پنداشته‏اند که به ناچار روزى فرا مى‏رسد که خدا یا خدایان دست به کار مى‏شوند و این نظم موجود را که در واقع بى‏نظمى است، بر هم مى‏زنند و طرحى نو درمى‏اندازند. در آن هنگام است که دو جهان شکل مى‏گیرد: یکى براى نیکان و دیگرى براى بدان و هر دو ابدى‏اند.

 

اساطیر پایان جهان، در بین برخى از ملل مانند هندوها و یونانیها واقعا پایانى براى جهان است. پایانى که در طى آن همه چیز، چه نیک و چه بد، از بین مى‏رود و بار دیگر که خدا قصد آفرینش جدیدى کند همه چیز را دوباره از نو مى‏آفریند. اما در باورهاى دیگر اقوام مانند زرتشتیان، پایان جهان در واقع مرگى عمومى است که انسانها، بعد از آن به جاودانگى مى‏رسند. در واقع بنا بر این عقیده، آن حادثه، پایان عمر جهان نیست؛ بلکه تحولى عظیم در جهت بهبودى و عدالت‏گسترى است.

 

پایان جهان با حادثه‏اى ماوراء طبیعى صورت نخواهد گرفت بلکه همین عوامل طبیعى مانند باد، باران، زلزله و آتش هستند که در آن زمان رخ مى‏دهند و جهان را به ویرانى مى‏کشند. این حوادث در هر منطقه جغرافیایى که اسطوره پایان جهان دارند، با همان عواملى رخ مى‏دهد که براى مردمان آنجا آشناست؛ مثلاً در سرزمین پر بارانى مانند هند، بارانهاى طولانى است که سرانجام همه را در خود فرو خواهد برد و به عمر جهان خاتمه خواهد داد و یا در اساطیر اسکاندیناوى، زمستانى پیوسته و طولانى در پایان جهان رخ خواهد داد و پرواضح است که در آن منطقه، زمستان و سرماى طولانى مدت، بیشتر ایام سال را دربر مى‏گیرد.

 

در ادامه، اساطیر مربوط به پایان جهان را به تفکیک ملتها و اقوام بیان مى‏کنیم و اگر به ادیان آسمانى و دیدگاه آنان در این باره اشاره شود، قصد اسطوره پنداشتن آنها نیست بلکه صرفا جهت آگاهى و اطلاع بیشتر ذکر مى‏شوند.

 

الف) اساطیر یونان

یونانیان عمر حیات انسان را به پنج نسل تقسیم کرده‏اند. آنها معتقدند که نسل آخر که ما در آن زندگى مى‏کنیم، نسل آهن است. در این دوره، مردمان در پلیدى و زشتى زندگى مى‏کنند. طبیعت آنها نیز به سمت پستى و بدى گرایش دارد و در طى نسلهاى متمادى بدتر نیز مى‏شوند و هر نسلى پلیدتر از نسل قبلى است. در آن هنگام که انسانها از ارتکاب بدى، ناراحت نشوند و یا در پیشگاه بینوایان احساس شرم نکنند، «زئوس» که امیدى در اصلاح آنان نمى‏بیند، مردمان را از بین خواهد برد۱٫

 

رواقیون فرقه‏اى با گرایشهاى فلسفى و عرفانى بوده‏اند که در یونان کهن مى‏زیسته‏اند. بن‏مایه‏هاى اصلى عقاید آنان، همان اساطیر یونان کهن است با قدرى چاشنى نجوم و دیگر علوم جدید آن زمان. آنها درباره پایان جهان دیدگاهى مبتنى بر علم هیأت آن روزگار داشتند. آنها مى‏گفتند: هرگاه سیارات در دوره ثابتى از زمان به همان جایگاه پیشین خود و طول و عرضى که در آغاز داشتند، برسند؛ آتش‏سوزى پدید مى‏آید و هر آنچه را که وجود دارد، نابود مى‏کند. سپس کیهان درست با همان نظم و ترتیبى که پیش از آن داشته است، بار دیگر از نو برقرار مى‏شود؛ ستارگان دوباره در مدارهاى خود مى‏گردند و هر یک گردش خود را بى‏هیچ تغییرى در همان مدت زمان پیشین، انجام مى‏دهد. «بالبوس» به عنوان سخنگوى این مکتب مى‏گوید: «فلاسفه مکتب ما بر این باورند که تمامى جهان در آتش خواهد سوخت و این حادثه در آخرالزمان روى مى‏دهد. سپس از این آتش الهى، جهان جدیدى زاده مى‏شود و از نو با شکوه و جلال پدیدار مى‏گردد». زمان میان یک آتش‏سوزى و آتش‏سوزى بعدى؛ یعنى طول عمر کیهان را حرکت سیارات و ستارگان تعیین مى‏کرد و آن را سال بزرگ مى‏نامیدند. آنها معتقد بودند آتش‏سوزى زمانى صورت مى‏گیرد که خورشید و ماه و این پنج ستاره۲، دوره خود را تمام کنند و به همان وضعیت سابق خود، که در آغاز جهان داشته‏اند، باز گردند. عده‏اى طول این سال را ۱۰۸۰۰، برخى ۲۴۸۴ و عده‏اى طول آن را ۶۴۸۰۰۰۰ سال برآورد کرده‏اند۳٫

 

منابع :

 ۱ .همیلتون، ادیت (۱۳۷۶)، سیرى در اساطیر یونان و روم، ترجمه عبدالحسین شریفیان، تهران: انتشارات اساطیر، ص۹۱٫

 

۲ .منظور از پنج ستاره، زمین، عطارد، زهره، زحل و مشترى مى‏باشد.

 

۳ .اولانسى، دیوید (۱۳۸۰)، پژوهشى نو در میتراپرستى، ترجمه مریم امینى، تهران: نشر چشمه، ص۱۱۵٫

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر هند

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:26


 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

در باورهاى هندوها، دو نوع قیامت وجود دارد: یکى قیامت بزرگ که پایان واقعى عمر عالم است و دیگر قیامتى است که جهل انسانها را به خاطر فساد و تباهى اخلاق فرا مى‏گیرد. هندوها عمر جهان را به ادوارى تقسیم مى‏کنند. هر دوره را یک «مهایوگا» مى‏نامند که شامل چندین یوگاست. هر یوگا شامل یک دوره از نسل حیات بشرى است و مى‏توان هر یوگا را برابر یکى از ادوار یونانى؛ مانند نسل زرین، سیمین، آهن و قرار داد. این دورانها یا یوگاها را براساس وضعیت اخلاقى جامعه بشرى دسته‏بندى کرده‏اند. عصر ما که در اساطیر یونان عصر آهن است از نظر هندوها «کالى یوگا» نام دارد. در پایان این یوگا که پایان یک مهایوگا نیز مى‏باشد، «ویشنو»، خداى بزرگ در دهمین و آخرین تجلى خود، به نام «کالکى» ظاهر خواهد شد۸٫ «در این دوره، زندگى اجتماعى و معنوى به نازل‏ترین حد، سقوط مى‏کند و موجبات زوال نهایى را فراهم مى‏سازد. در این عصر مردمان کوته‏بین داراى قدرت هستند و از قدرت خویش، نهایت استفاده را مى‏کنند. فرمانروایان رعایاى خویش را مى‏کشند و مردمان همسایگان خویش را. هیچ چیز معنوى را ارزشى نیست، حتى برهمنان را یاراى خاموش کردن آتش هوسهاى مردمان نیست و آنان به راه خود مى‏روند. مردمان جویاى زر و زورند و ارزشهاى واقعى را بهایى نیست دزدان و غارتگران، قوانین فرمانروایى را وضع مى‏کنند و خود فرمانروا مى‏شوند.

 

سرانجام تمدن و شهروندى نیز از میان مى‏رود و مردمان به زندگى حیوانى روى مى‏آورند. جز پوست درختان، جامه‏اى نمى‏پوشند. از میوه‏هاى جنگلى تغذیه مى‏کنند و همه چیز در معرض نابودى قرار مى‏گیرد.

 

این مرحله از انحطاط، «ویشنو» سوار بر اسبى سفید و به هیأت انسان بر زمین نمایان مى‏شود. سراسر جهان را سواره و با شمشیرى رخشان و آخته در مى‏نوردد و بدى را نابود مى‏کند و با نابود کردن جهان، آفرینشى دیگربار آغاز مى‏شود تا در مهایوگاى آتى، بار دیگر فضیلتها، ارزش یابند۹». ویشنو در این تجلى از موبدى به نام «ویشنو یاشاس» ( Visnu Yasas ) متولد خواهد شد، همانگونه که در تجلیات قبلى خویش به صورت برخى از قهرمانان و بودا متولد شده است. مدتى پس از ظهور کالکى، خشم شیوا (خداى مرگ و نابودى) به اوج خواهد رسید و جهان و هر چه در آن است به قعر نابودى فرا خواهد رفت. البته اینگونه ویرانى مربوط به قیامت بزرگ است که در پایان هر هزار مهایوگا اتفاق مى‏افتد. در آن زمان است که نابودى واقعى جهان رخ مى‏دهد. در پایان این عصر بزرگ هزار مهایوگایى «شیوا» ویرانگر عالم است. هر چند او را تجلى ویشنو به حساب آورده‏اند، اما او از خدایان کهن و متعلق به عصر آریائیان هند است. او بر مجموعه عالم، شبى را حاکم مى‏گرداند که از نظر زمانى، معادل یک روز از عمر جهان است. نخست از پرتو خورشید آغاز مى‏کند و براى مدت صد سال چنان آن را شدت مى‏بخشد و گرمایى تا بدان اندازه سوزان ایجاد مى‏کند که تمامى آبهاى سطح زمین بخار مى‏گردد. به روایتى دیگر که در مهابهاراتا آمده است، «افق برافروخته و آتشین خواهد شد. هفت یا دوازده خورشید در آسمان پدیدار خواهند شد و دریاها را خشک خواهند کرد. زمین خواهد سوخت و آتش «سام وارتاکا» ( Sam Vartaka ) همه عالم را از بین خواهد برد۱۰». به واسطه تابش صد ساله خورشید، هر سه جهان؛ یعنى آسمان، زمین و جهان زیرین، خشک مى‏شوند و مى‏سوزند.

 

ى عالم را پر مى‏کند و با پایان یافتن صدمین سال، هیچ موجود زنده‏اى برجا نمى‏ماند. پس از این گرماى سخت، «شیوا ـ رودرا» ابرهایى توفانزا و مرگبار مى‏فرستد. این ابرها که با رعد و برق هراسناک همراهند، بر فراز زمین به حرکت درمى‏آیند و خورشید را مى‏پوشانند و جهان را در تاریکى فرو مى‏برند. رگبارى از بارانهایى سیل‏آسا براى مدت صد سال شب و روز باریدن مى‏گیرد تا این‏که همه چیز در اعماق آبهاى به‏وجود آمده از این سیل ویرانگر، محو مى‏شود. به‏جز این دریاى ویرانگر، تنها پروردگار اعظم، ویشنو، است که همچنان حیات دارد. زمانى که همه عالم و خدایان دیگر نابود شدند، تخمى طلایى و بزرگ پدیدار مى‏شود که بذر تمامى اشکال حیات را در خود دارد. پس از آن که هر سه جهان در اعماق آب فرو رفتند، ویشنو بادى خشک مى‏فرستد. این باد براى صد سال وزیدن مى‏گیرد و ابرهاى توفانى را مى‏پراکند. بقیه سالهایى که، از این هزار مهایوگا ـ که شب عمر جهان است ـ باقى مى‏ماند، ویشنو به خواب مى‏رود و جهانى نیز همراه با او آرام مى‏گیرد۱۱٫

 

اسطوره هندى درباره پایان جهان، هر دو دلیلى را که براى بوجود آمدن اساطیر پایان جهان، ذکر کردیم در خود دارد: آن که «قیامت بزرگ» است و در پایان هزار مهایوگا رخ مى‏دهد، در برابر داستان آفرینش پدید آمده است و دیگرى که «قیامت کوچک» است و پایان عمر یک مهایوگاست، توجیه و تفسیرى فلسفى براى پاسخ به ایرادات و نابسامانیهاى اجتماعى مى‏باشد که در طى آن به خاطر وضعیت غیر قابل بهبود اجتماع، خداوند تصمیم به نابودى نوع بشر مى‏گیرد. آنچه که در این دو نوع قیامت قابل توجه است، بر خلاف اساطیر دیگر ملل متمدن؛ مانند ایرانیان و عبریان، پایان جهان در اساطیر هند به قصد نابودى صورت مى‏گیرد و زندگى دیگرى براى مردمان فعلى در پس آن ویرانى متصور نیست؛ زیرا در آفرینش بعدى همه چیز از نو شکل مى‏گیرد، بدون حضور موجودات قبل؛ در حالى که قیامت در اساطیر ایرانى و دیگر ادیان یک تحول عظیم به قصد اصلاح جهان و جامعه انسانى است نه نابودى کامل مردمان و جهان.

 

منابع :

 

۸ .تجلیهاى دیگر ویشنو به صورت برهما، مانو، بودا و بوده است.

 

۹ .ایونس، ورونیکا (۱۳۷۳)، اساطیر هند، ترجمه باجلان فرخى، تهران: انتشارات اساطیر، ص۱۲۵٫

 

۱۰٫الیاده، میرچا (۱۳۶۲)، چشم‏اندازهاى اسطوره، ترجمه جلال ستارى، تهران: انتشارات توس، ص۶۸ .

 

۱۱٫روزنبرگ، دونا (۱۳۷۵)، اسطوره‏هاى خاور دور، ترجمه مجتبى عبداللّه‏نژاد، مشهد: انتشارات ترانه، ص۱۹٫

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر اسکاندیناوى

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:19


 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

اساطیر اسکاندیناوى در بسیارى از داستانها و بن‏مایه‏هاى خویش، فوق‏العاده به اساطیر زرتشتى نزدیک است. در اساطیر زرتشتى در پایان جهان، به یک گرگ عظیم‏الجثه و یک مار غول‏پیکر برمى‏خوریم که در دوران «اورشیدر» و «هوشیدر ماه» از بین مى‏روند که این دو موجود عجیب در اساطیر اسکاندیناوى نیز ایفاى نقش مى‏کنند. در باورهاى مردمان اسکاندیناوى یک غول یا ضد خدا به نام «لوکى» وجود دارد که در آغاز جهان، توسط خدایان به بند کشیده شده است و در پایان جهان بندها را مى‏درد و به نبرد با خدایان برمى‏خیزد و یادآور ضحاک ایرانى است که توسط فریدون در دماوند به بند کشیده شده است و در پایان جهان آزاد مى‏شود و باعث ویرانى بخشى از آفرینش و برهم زدن نظم جهان مى‏گردد. در اساطیر زرتشتى در پایان عمر جهان، هر خدا با ضد خویش به نبرد برمى‏خیزد و آن را نابود مى‏کند، شبیه این حادثه را مى‏توان در اساطیر اسکاندیناوى سراغ گرفت، با این تفاوت که در عقاید اسکاندیناویها همیشه خدایان پیروز نیستند؛ مثلاً «فریا» به نبرد «سورت» مى‏رود که چون خوب مسلح نیست از ابر بر خاک مى‏افتد؛ «تور» با «یورمون گاند»، مار غول‏پیکر جهانى، نبرد مى‏کند که زهر مار او را از پاى در مى‏آورد و «اودین»، خداى بزرگ، طعمه گرگ «فنریر» مى‏شود. در اساطیر هر دو ملت سخن از زمستانهاى طولانى در میان است که به خاطر طولانى بودن آن زمستانها، عده بى‏شمارى از مردمان هلاک مى‏شوند. در این هنگام است که قهرمانانى که به عنوان یاریگر خدایان براى چنین روزى نگهدارى شده‏اند به یارى خدایان مى‏آیند. براساس اساطیر ایرانى، «ور» که ساخته جمشید است، در گرد آمده‏اند تا پس از این زمستانهاى طولانى به روى زمین آیند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهایى، یاور خدا، اهورا مزدا، و دیگر ایزدان باشند. در اساطیر اسکاندیناوى نیز، جنگجویان زبده، که توسط «اودین» انتخاب شده‏اند در تالارى بزرگ گردهم آمده‏اند تا در نبرد نهایى یاریگر او باشند.

 

اساطیر اسکاندیناوى به خاطر این که در قرن دهم میلادى؛ یعنى هنگامى که مسیحیت در آن منطقه رواج یافته بود، مکتوب و منظوم شده‏اند از تأثیر این دین برکنار نمانده‏اند؛ مثلاً قبل از حوادث پایانى جهان، سخن از وحشتى است که در باورهاى مسیحى با آمدن ضد مسیح یا دجال شکل مى‏گیرد. خورشید به تیرگى مى‏گراید؛ ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند و آتش تا به آسمان زبانه مى‏کشد. نمونه‏هاى همه این حوادث را در روایات مسیحى مى‏توان یافت.

 

واقعه پایان جهان در باور اسکاندیناویها، «رگناروک» (سرنوشت خدایان) نام دارد. در حوادثى که در پایان جهان رخ خواهد داد، خدایان از بین خواهند رفت و روزگار نهایى این جهان با نشانه‏هایى هولناک آغاز و زمستانى سخت حادث خواهد شد که «فیم بول‏وتر»؛ به معنى «زمستانى هیولایى»، نامیده مى‏شود سه زمستان پى در پى که هیچ تابستانى در بین آنها نخواهد بود. کشمکش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتى درون خانه‏ها. ماه و خورشید در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالى که گرگها، آنها را دنبال مى‏کنند تا بخورند. یکى از گرگها خورشید را قورت خواهد داد که باعث مصیبت انسانها خواهد شد. گرگى دیگر ماه را مى‏گیرد و مانع از حرکت او مى‏شود. ستارگان از آسمان بر زمین فرو خواهند افتاد. سراسر زمین و کوهها چنان به لرزه درخواهند آمد که درختان از زمین کنده خواهند شد. بر اثر این لرزشها، زنجیرها از هم مى‏درند و گرگ «فنریر» آزاد مى‏شود. مار جهانى، «یورمون گاند» با حالتى هجومى از اعماق دریا بالا مى‏آید و امواجى عظیم پدید مى‏آورد که کشتى «ناگل فار»۴ را به این طرف و آن‏طرف پرتاب مى‏کند. این کشتى حامل غولى به نام «هرایم» است که معلوم نیست چه کسى است. «لوکى» که از بند رها شده است سکاندار آن کشتى است. گرگ «فنریر» دهان را چنان باز کرده که آرواره بالایش بر آسمانها و آرواره پائینش بر زمین است. «همیدال»، یکى از خدایان، در شیپور خود مى‏دمد تا خدایان را به شوراى جنگ فرا خواند. این شیپور و دمیده شدن در آن گویا از عناصرى است که از باورهاى مسیحى وارد اعتقادات این مردم شده است.

 

زیرا در مکاشفه یوحنا، از دمیده شدن در شیپور سخن به میان آمده است. خدایان مسلح مى‏شوند، اما دیر شده است. «فریا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد مى‏کند، اما به خوبى مسلح نیست و از ابر بر زمین مى‏افتد. «تور» سعى مى‏کند «یورمون‏گاند» را از بین ببرد، اما مغلوب زهر هیولا مى‏شود و جان مى‏سپارد. «فنریر»، «ادوین» را قورت مى‏دهد. «ویدار» فرزند «اودین»، انتقام مرگ پدرش را باز مى‏ستاند؛ او پاى خویش را بر آرواره این گرگ مى‏نهد و او را دو شقه مى‏کند. «گارم» که یک سگ شکارى هیولا مانند است و «تایر» که از دیوان است، یکدیگر را مى‏کشند. «لوکى» و «همیدال» که از دشمنان قدیمى همدیگرند، یکدیگر را مى‏کشند. سپس «سورت» بر سراسر زمین آتش مى‏پراکند و همه جا را مى‏سوزاند. «رگناروک» در واقع پایان کار خدایان کهن است اما پایان کار جهان نیست. اگر کسى پرهیزکار بوده باشد، در فضایى شادى‏بخش خواهد زیست. زندگى آنها مى‏تواند در تالارى به نام «بریمیر» و یا تالار زرین دیگر به نام «سندرى» ادامه یابد. در برابر این جهان نیکى و خوشى، محلى ناخوشایند به نام «ناستروند» به معنى «سواحل جسد» قرار دارد که درهایش به سمت شمال باز مى‏شود. منفور بودن شمال نیز از عناصر مشترک با اساطیر ایرانى است؛ چون در اساطیر ایرانى، شمال جایگاه دیوان است که خود به محل نخستین زندگى ایرانیان مربوط است که شمال آن را یخبندانهاى سیبرى فرا گرفته بوده است و در اساطیر اسکاندیناوى نیز شمال منفور است؛ زیرا جایگاه سرماى بیشتر و زمستان طولانى‏تر است. این تالار از مارهاى درهم بافته‏اى ساخته شده که زهرشان ساختمان را آلوده کرده است. کسانى که در این محل مأوا مى‏گزینند، سوگندشکنان و قاتلان ددمنش‏اند. اما نوعى تجدید حیات دیگر نیز وجود دارد که در ادبیات رؤیاگونه زیر بیان شده است:

 

او شاهد برآمدن زمینى دوم است

 

از دل دریا بار دیگر سبز

 

آبشاران فرو مى‏ریزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمى‏آیند

 

و در آبهاى جارى کوهستان، ماهى شکار مى‏کنند.

 

ایس‏ها (خدایان) بار دیگر در آیداوول۵ دیدار مى‏کنند

 

و از مار جهانى نیرومند سخن مى‏گویند

 

و به یاد مى‏آورند داوری‌هاى نیرومند را

 

و رازهاى کهن خود، خدایان بزرگ را [باز مى‏گویند].

 

پس از طى این دوره، عصرى طلایى فرا خواهد رسید. فرزندان خدایان کهن، میراث خود را باز خواهند یافت و انسان که با تغذیه از ژاله صبحگاهى از آن آتش‏سوزى فراگیر پایانى، نجات یافته است؛ نسل جدیدى بر زمین به‏وجود خواهد آورد۶٫ این حوادث، در اشعارى که براى نمونه از مجموعه «شعر ادایى» انتخاب شده است چنین بیان مى‏شود:

 

خورشید به تیرگى مى‏گراید و زمین در دریا غرق مى‏شود

 

و ستارگان داغ از آسمان فرو مى‏افتند

 

و آتش تا به آسمان زبانه مى‏کشد

 

آنگاه ملکوتى نو و زمینى نو

 

با زیبایى شگفت‏انگیز، دوباره متجلى مى‏شود

 

و خانه‏ها سقفى از طلا مى‏یابند

 

و کشتزارها میوه‏هاى رسیده مى‏دهند

 

و شادى ابدى بر همه جا سایه مى‏گسترد

 

در آن هنگام فرمانروایى فردى فرا مى‏رسد که از اودین نیرومندتر است و اهریمن نیز نمى‏تواند بر او چیره شود:

 

که بزرگتر از همه است

 

و من جرأت نمى‏کنم نامش را بر زبان آورم

 

و اندک هستند کسانى که مى‏توانند وراى زمان

 

پس از شکست اودین را ببینند۷٫

 

منابع :

 

۴ .«ناگل فار» به معنى «ناخن ـ کشتى» است و اعتقاد بر این بود از ناخنهاى گرفته شده مردگان ساخته مى‏شود.

 

۵ .«آیداوول» به معنى «دشت همیشه سبز» است یعنى جایى که «اودین»، «ویلى» و «و» پس از ساخت نخستین جهان در آنجا گرد هم نشسته‏اند.

 

۶ .پیج، ر.ى (۱۳۷۷)، اسطوره‏هاى اسکاندیناوى، ترجمه عباس مخبر. تهران: نشر مرکز، تلخیص از صفحات ۸۴ تا ۸۹ .

 

۷ .همیلتون، ادیت، پیشین؛ ص۴۳۳٫

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

پایان جهان در اساطیر بومیان آمریکا

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-19:17


  

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴

 

از بین اقوام بومى ساکن آمریکاى جنوبى دو قوم «مایا» و «آزتک»، براى دنیا پایانى قائل‏اند. آزتکها تقویمى دارند که براساس آن در روزهاى مشخصى عمر هر یک از ادوار قبلى جهان به پایان رسیده است. هر یک از دنیاهاى قبلى داراى خورشیدى مشخص بوده‏اند که در پایان آن دوره، آن خورشید نیز نابود شده است. به نظر آنان، علت ویرانیهاى پیشین، اختلاف بین دو ایزد مهم این قوم؛ یعنى «کتسال کوآتل» و «تسکاتلیپوکا» بوده است. هر کدام از آن دو، اقدام به آفرینشى مى‏کند و دیگرى آن را ویران مى‏سازد. آنها تاریخ حدوث ویرانیهاى قبلى را چنین مشخص کرده‏اند: «ببر ـ ۴»، «باد ـ ۴»، «باران ـ ۴» و «آب ـ ۴» و دنیاى ما، دنیاى پنجمین خورشید است که روزى به نام «زلزله ـ ۴» ویران خواهد شد۱۲٫

 

آزتکها در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، انتظار وقوع این حادثه هولناک را داشته‏اند. در پایان هر دوره پنجاه و دو ساله، مراسم بیدار ماندن اضطراب آلودى برپا مى‏کرده و آتشى مى‏افروخته‏اند. آنها معتقد بودند که اگر برپایى این آتش جدید با موفقیت همراه نشود، ستارگانى هیولایى به نام «تسى تسى میمه» کنترل جهان را به دست مى‏گیرند۱۳٫

 

مایاها نیز به چهار دوره براى جهان اعتقاد داشتند و فکر مى‏کردند سه دوره قبلى با حادثه‏اى به پایان رسیده‏اند. به نظر آنان در دوران اول، فقط کوتوله‏ها مى‏زیستند. آنها فکر مى‏کردند که این کوتوله‏ها شهرهاى بزرگى را که آثار آنان برجاى مانده است، ساخته بوده‏اند. زمان آنها در تاریکى بود؛ زیرا هنوز خورشید خلق نشده بود. هنگامى که خورشید تابیدن گرفت، همه آنها به سنگ تبدیل شدند و دنیاى آنان با طغیان آب ویران شد. در دومین دنیا، مجرمان و متخلفان مى‏زیستند که باز طغیان آب آن را ویران کرد. در دنیاى سوم تنها مایاها مى‏زیستند که نژاد قبلى این قوم بوده‏اند و با آب ویران شده است. چهارمین دنیا، عصرى است که همه انسانها در آن زیست مى‏کنند که باز با طغیانى دیگر ویران خواهد شد۱۴٫ مایاها در پایان هر سال ۳۶۵ روزه، انتظار این ویرانى را مى‏کشیدند. به همین خاطر پایان سال براى آنان، زمانى بسیار خطرناک بود و در هول و اضطراب به سر مى‏بردند. شاید این اضطراب پایان سال مایاها را بتوان با مراسمهاى آشوب و هرج‏ومرج بین‏النهرین باستان قیاس کرد. در بین‏النهرین باستان نیز مردمان در پایان سال و قبل از عید «اکیتو»، که در اوایل بهار برپا مى‏شد، به کوچه‏ها و خیابانها مى‏ریختند که آن را سمبل آشفتگى و هرج و مرج نخستین کیهانى مى‏دانستند که به عقیده آنان خدایان از آن آشفتگى نخستین، جهان را نظم بخشیده‏اند که به مناسبت این نظم جهانى، عید اکیتو برپا مى‏شد.

 

منابع :

۱۲٫کندرى، مهران (۱۳۷۲)، دین و اسطوره در آمریکاى وسطا (پیش از کلمب)، تهران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگى (پژوهشگاه)، ص۱۵۰٫

 

۱۳٫توب. کارل (۱۳۷۵)، اسطوره‏هاى آزتکى و مایایى، ترجمه عباس مخبر، تهران: نشر مرکز، ص۱۹٫

 

۱۴٫کندرى، مهران، پیشین؛ ص۲۴۳ .

 

برگرفته از : کتاب آفرینش و مرگ در اساطیر/ تهران: انتشارات اساطیر۱۳۸۴



دنبالک ها: تاریخ ما 

زنان در بند؟ خیال‌پردازى درباره حرم زنان هخامنشی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-12:03


 

 

اگر متن استر در مورد زنان همبستر شاه بزرگ را با متون کلاسیک مقایسه کنیم، درمى یابیم که این متن در ایجاد ایده حرم در دربار شاه بزرگ، که آن را مانند حرمسراهاى سلاطین عثمانى، آکنده از خواجه سرا و همبستر توصیف یا بیشتر تصور مى کنند، تأثیر بسزا داشته است. بر مبناى چنین پیشفرضهایى بود که در نخستین کاوشها این تصور پدید آمد که در تخت جمشید حرمسرایى کشف شده است. یعنى بناى مجزایى که فرض مى شد زنان در حجره هاى مجزاى آن زندگى مى کردند.

 

شک نیست که شهبانوان سلطنتى و شاه به طورکلى سراهاى خاص در اختیار داشتند. در شرح ماجراى قتل بردیا هرودوت از سراى مردان ( andre n ) سخن مى گوید ( کتاب ۳ بند۷۸ ۷۷ ) ، که از سراهاى اختصاص یافته به زنان مجزاست ( کتاب ۳، بند ۶۸) . وجود سراهاى مجزا در داستانى که هرودوت درباره ورود دموکدس به دربار شرح داده است، به طور ضمنى وجود دارد: پزشک یونانى را خواجه اى به نزد زنان شاه مى برد ( کتاب ۳، بند ۱۳۰ : para tas heatou gynaikas ) . به توضیح هرودوت درباره دوران کودکى پارسیان نیز باید توجه کرد:« کودک پیش از پنجسالگى در برابر پدر ظاهر نمى شود، بلکه در اندرون، نزد زنان اقامت می گزیند » ( para tesi gynaixi ؛ کتاب ۱ و بند ۱۳۶ ) .

 

پلوتارک هنگام صحبت درباره۳۶۰ همبستر شاه این توضیح را ارائه مى دهد:

 

بربرها در مورد امورى که به بى عفتى مربوط مى شود، به شدت حساس اند تا آن حدکه نه فقط اگرکسى به یکى از همبستران شاه نزدیک شود و یا او را لمس کند به مرگ محکوم مى شود، بلکه حتى اگر از ارابه هاى سرپوشیده اى که آنان را حمل مى کند جلو بزند و یا با آن تماس بیابد مرگ انتظارش را مى کشد (اردشیر، کتاب ۲۷، بند ۱).

 

این عبارات ما را به یاد مکر تمیستوکلس، که پلوتارک آن را روایت کرده است، مى اندازد. پلوتارک، پس از آنکه غیرت بربرها را ( که الیانوس نیز به آن اشاره کرده است ) مجدداً خاطرنشان مى کند، شرح مى دهد که این مرد آتنى براى فرار از بازرسى بر ارابه سرپوشیده ای نثسست ؛ همراهان او هماره به بازرسان جواب مى دادند که داخل ارابه « دختری یونانى الاصل است که او را از ایونیا براى یکى از اصیلزادگان درگاه شاهى مى برند »و پلوتارک تصریح مى کند:

 

بربرها نه فقط از زنان خود ( hai gemetai ) بلکه از زنانى که به سیم خریده اند نیز به شدت مراقبت مى کنند. آنان در خانه ( oikoc ) در انزواى کامل به سر مى برند، و هنگام سفر، آنان را در ارابه های چهار چرخه اى ( harmamaxai ) که دورشان را از هر سو روکش گرفته اند، جا به جا مى کنند. ( تمبستوکس، کتاب ۲۶، بند ۵) .

 

پلوتارک که بسیار به مسئله پا کدامنى زنان علاقه مند، است در زندگى اردشیر به آن مى پردازد و مى گوید که وى نخستین شاهى بود که به همسرش استاتیرا اجازه سفر در ارابه روباز را داد (اردشیر، کتاب ۵، بند ۶ ؛ ر. ک. اخلاق، f 173). همین پلوتارک است که تصریح کرده است که زنان عقدی شاه، وقتى در ضیافتى شرکت مى‌کردند، هنگام می‌گسارى (symposion ) که وقت ورود همبستران و رامشگران بود، تالار را ترک مى گفتند (اخلاق،۱۴۰b ).

 

تفسیرهایى که اطلاعات نویسندگان کلاسیک را مى آراید هر چه باشد (ر.ک. هرودوت، کتاب ۵، بند ۱۸) دلیلى براى رد خود اطلاعات وجود ندارد. اما در عین حال بایسته است اصلاحات مهمى در آنها اعمال کنیم. تمام زنان کاخ را نباید در یک گروه نامتمایز درآمیخت. ما چیز زیادی درباره زندگى همبستران شاه نمى دانیم. نگارنده کتاب استر آنان را در خانه اى که آن را « خانه زنان » مى نامد، به صحنه آورده است ؛ دو خانه این نوعى وجود دارد، یکى از آنها تحت نظر هیجاز خواجه است. در این خانه دختران جوان را براى همبسترى با شاه آماده مى کنند. دیگرى که « خانه دوم زنان » نامیده مى شود، تحت نظر شعشغاز « مستحفظ متعه ها » است. زنان پس از آنکه شبى را در کنار شاه مى گذرانند، به آن باز مى گردند ( باب دوم، آیه ۲ ۱۷ ). این اصطلاحى است که پلوتارک نیز آن را در مورد همبستران خشثرپاون ساردیس به کار مى برد ( تمیستوکلس ، کتاب ۳۱، بند ۲ ). الیانوس در مقایسه شاه بزرگ با یک نوع ماهى دریایى به چنین وضعى اشاره مى کند: زنان او در اتاقهاى مجزا زندگى مى کنند ( طبیعت جانوران، کتاب ا، بند۱۴).

 

این تصویرى است که از قطعه هاى متعدد نویسندگان باستان بر مى‌آید. در این قطعه ها از زنانه شدن خلق و خوى شهریاران شرقى، نظیر نینواس سخن رفته است « که فقط زنان و خواجه سرایانش او را مى دیدند » یا حتى سارداناپالوس که با همبستران خود زندگى مى کرد، مانند زنان لباس مى پوشید و همراه آنان پشمریسى مى کرد (athenee XII,528e-f ).

 

واژه gynaik – nitisواژه اى است که معمولاً مفهوم حرم از آن استنباط مى شود. در ا ین مورد همانندیهای خاورمیانه ای متضاد است. باید توجه داشته باشیم که در مصر دوران فراعنه واژه هایى که معمولاً حرم ترجمه مى شد، در واقع به معناى چیز دیگرى بود: یکى از آنها، به ویژه به گروههاى خنیاگران برمى گشت که زن و مرد، هر دو را، دربرمى گرفت. اما به نظر مى رسد که در مجموعه اسناد مارى ، واژه اى وجود دارد که مفهوم « منزوى » ( سکرتوم ) را مى رساند و مى تواند به معناى زنان منزوى در فضایى خاص ( توبغوم: « اندرونى » ) باشد. پس مى توان پذیرفت که بعضى از عناصرى که درکتاب استر آمده است، اعتبار دارد. همبستران شاه در سراهاى اختصاصى به سر مى بردند و اگر بخواهیم سخن هراکلیدس را تمام و کمال بپذیریم، باید بگوییم که سراهاى آنان را حیاط سیبداران از سراهاى شاه مجزا مى گرد ( athenee XIII,514b ) .

 

اما شهبانوان و شاهدخت‌ها بدون تردید در سراهاى خود محبوس نبودند. الواح تخت جمشید گواه نقل مکان مکرر آنان است. آنان براى سفر جیره هایى دریافت مى کنند که با جیره مردانى ( شوهر، پدر ) که گاهگاه با آنان سفر مى کنند، تفاوتى ندارد. این زنان، ولو به دلیل فعالیت برای اداره امورخانه، که شامل زمین و خدمتکاران است، استقلال بیشترى دارند. در میان آنان، باز باید از آموتیس خواهر خشیارشا و زن بغه بوخشه نام ببریم که به نوشته دینون « زیبانترین زن آسیا و نیز بى پرواترینشان بود » ( athenee XIII,609a ). کتسیاس نیز ماجراجوییهای خارج از چارچوب زناشویى وى را که موجب شکایت همسرش نزد خشیارشا شده بود، شرح داده است : « پس از مرگ بغه بوخشه وى نیز مانند مادرش آمستریس طالب همنشینى با مردان شد » و با آپولونیدس پزشک رابطه برقرار کرد. اگر قضاوت نویسندگان یونانى را درباره آنان به کنار بگذاریم، این مثالها حداقل ثابت مى کنند که شهبانوان و شاهدختهاى ایرانى مانند راهبه هایى زندگى نمى کردند که در حجره محبوس باشند.

 

به طور کلى زنان اشراف‌زاده بایست آموزش و پرورش خاصى مى‌دیدند. کوئینتوس کورسیوس روفوس در کوکبه داریوش سوم از وجود زنان « مسئول تعلیم کودکان خاندان سلطنت » ( کتاب۳ ، فصل ۳، بند۲۳ ) ، بالاخص دختران جوان ( کتاب سوم، فصل ۱۳، بند ۱۲ ) سخن گفته است. از آن گذشته، کتسیاس نام رکسان، خواهر تریتوخمس، داماد اردشیر دوم را ذکر مى کند ؛ و در مورد او مى گوید که « بسیار زیبا و درکمانکشى و زوبین افکنى در زمره ماهرترین کسان بود» . این اشاره منحصر به فرد و بسیار جالب است و متضمن آن است که دختران نیز مانند پسران از تعلیم و تربیت جسمانى برخوردار مى شدند و طى آن در هنرهاى رزمى سنتى آموزش مى دیدند. باید توجه داشته باشیم که در موکب داریوش سوم، شهبانوان و شاهدختها در معیت « زنان سوار بر اسب » اند ( کوئینتوس کورسیوس، کتاب ۳، فصل ا، بند ۲۲) و به نوشته همین شخص ( کتاب ۵، فصل ۳، بند ۱۹) : « زنان پارسى پشمریسى دستى را بدترین اهانت تلقى مى کنند» . اگر به این سخنان این را نیز بیفزاییم که زن جنگجو جزوى از داستانهاى فولکلوریک ایرانى است، وسوسه مى شویم که نتیجه گیرى کنیم کهدختران جوان اشرافزاده هرچند در کاخ سلطنتى یا در خانه همسر خود سراهاى خاصى دراختیار داشتند، اما به هیچ وجه مهیاى زندگى در انزوا نبودند، حتى اگر اصطلاح حرمسرا را به سبب راحتى کار بتوان حفظ کرد، باز باید دانست که فقط در مورد همبستران سلطنتى مصداق دارد.

 

این نتیجه گیریها لا اقل بعضاً در بازنماییهای تصویری شاهد مثالى مى یابد. به دلایلى که قبلاً در مورد آنها تأکید ورزیده ایم، از غیبت بازنماییهاى زنانه در هنر درباری نباید تعجبى به خود راه دهیم. این بازنماییها را بر چیزهاى دیگر مى توان یافت. چندین مهر از تخت جمشید به دست آمده است که آنها را متعلق به شهبانو ایردبمه دانسته اند. بازنماییهایى که بر آن دیده مى شود آنها را از باز نماییهاى موجود بر مهرهاى متعلق به مردان متمایز نمى کند. در یکى از آنها صحنه شکار بازنمایى شده است ( مهرهاى PFS 51 ). این صحنه بر مبناى مدلى ساخته و پرداخته شده است که ما را به یاد مهرکورش انشان مى اندازد ( PFS 93 ) . بر روى مهر دیگرى ( که مأموران وابسته به ایردبمه آن را به کار برده اند ) صحنه بارعامى یافت مى شود که در آن فقط زنان وجود ندارند. البته این صحنه آشکارا از مراسم رسمى دربار هخامنشى نسخه بردارى شده است: این صحنه یادآور اجبار به تعظیم در دربار، احتمالاً حتى در داخل گروه شهبانوان و همبستران است ( ر.ک. athenee XIII,556b ). به مهرى متعلق به ایرتشدونه، بن مایه شناخته شده پهلوان سلطنتى یافت مى شود. کاربرد مهر و مضامین تصویر شناختى آن یک بار دیگر گواه مقام و موقعیت شهبانوان و شاهدختهاى سلطنتى در دربار هخامنشى است. لازم است اهمیت یکى از این صحنه ها را یادآور شویم. این صحنه بر فرشى که از پازیریک به دست آمده ( و آشکارا از هنر هخامنشى ملهم است ) نقش شده است و دو زن را نشان مى دهد که در برابر مجمرى پایه دار دعا مى خوانند.

 

منبع : امپراطوری هخامنشیان اثر پی یر بریان



دنبالک ها: تاریخ ما 

تجارت در دوره ساسانیان

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه یکم تیرماه سال 1390-11:29


 

تمرکزگرایی دولت ساسانی تغییرات مهمی در تجارت آن دوره ایجاد کرد، علاوه بر آن استقلال شهرهای کاروانی سوریه و بین‌النهرین نیز از بین رفت. عموما بازرگانی تحت حکومت ساسانیان همراه با سلسله مراتب قانونی، به خوبی سازماندهی شده بود.

 

در اواخر سده چهارم میلادی تهاجم بدویان به آسیای مرکزی و ایران شرقی به طور قابل ملاحظه‌ای مانع تجارت در شرق شد. اما با این وجود ، توسعه دیوان سالاری پایدار در هر دو امپراتوری بیزانس و ساسانی و رشد اهمیت تجارت بین آن ها و همچنین تجارت با شرق دور به پیشرفت در طول دوره خسرو اول (۷۹ _ ۵۳۱ م) و جانشینانش کمک کرد.

 

در این مدت «سغدیان» فعال‌ترین بازرگانان جاده ابریشم بودند. چینی‌ها، میوه، شراب، آثار فلزی (به خصوص از آهن)، زره، ظروف شیشه‌ای و همه نوع سرگرمی‌های سغدی را وارد می‌کردند. برای مثال اسلوب و مضامین هنری ایران ساسانی با طرح طاووس نر و اسب‌های بالدار روبه‌روی هم بر جامه‌های کتان ظاهر شد که در آسیای مرکزی، چین و حتی ژاپن عمومیت داشت. با این وجود اشیای کمی از این نوع و با منشاء ایرانی باقی مانده است.



ادامه مطلب

دنبالک ها: تاریخ ما 


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


صفحات جانبی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:






 
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسان
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسانابزارهای متنوع وبلاگدریافت کد لودینگ برای وبلاگ
br