تبلیغات
وبلاگicon
ققنوس در آتش - مطالب ابر حسین منزوی
 

غزل یکصد و چهل و پنجم

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
دوشنبه بیست و ششم تیرماه سال 1391-01:47

  

 

شاعر! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت

تو مشکلی و هرگزت آسان، کسی نشناخت

 

کنج خرابت را بسی تـَـسخـَـر زدند اما

گنج تو را، ای خانه‌ی ویران کسی نشناخت

 

جسم تو را، تشریح کردند از برای هم

اما تو را ای روح سرگردان! کسی نشناخت

 

آری تو را، ای گریه‌ی پوشیده در خنده!

وآرامش آبستن توفان! کسی نشناخت

 

زین عشق ورزان نسیم و گلشن ات، نشگفت

کای گردباد بی سر و سامان! کسی نشناخت

 

وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز

ای خود تو هم یزدان و هم شیطان، کسی نشناخت

 

گفتند: این دون است و آن والا، تو را، اما

ای لحظه‌ی دیدار جسم و جان! کسی نشناخت (1)

 

با حکم مرگت روی سینه، سال‌های سال

آن جا، تو را در گوشه‌ی یمگان، کسی نشناخت (2)

 

فریاد «نای»ت را و بانگ شکوه‌هایت را

ای طالع و نام تو نا هم خوان! کسی نشناخت (3)

 

بی شک تو را در روز قتل عام نیشابور

با آن دریده سینه‌ی عرفان، کسی نشناخت (4)

 

ای جوهر شعر تو، چون نام تو برّنده!

ذات تو را ای جوهر برّان، کسی نشناخت (5)

 

روزی که می‌خواندی: مخور می محتسب تیز است!

لحن نوایت را در آن سامان، کسی نشناخت (6)

 

وقتی که می‌کندند از تن پوستت را نیز

گویا تو را زان پوستین پوشان، کسی نشناخت (7)

 

چون می‌شدی مخنوق از آن مستان، تو را ای تو

خاتون شعر و بانوی ایمان! کسی نشناخت (8)

 

آن دم که گفتی، باز گرد ای عید! از زندان

خشم و خروشت را، در آن زندان، کسی نشناخت (8)

 

چون راز دل با غار می‌گفتی تو را، هم نیز.

ای شهریار شهر سنگستان، کسی نشناخت (9)

 

حتــّا تو را در پیش روی جوخه‌ی اعدام

جز صبحگاه خونی میدان، کسی نشناخت (10)

 

هرکس رسید از عشق ورزیدن به انسان گفت

امّا تو را، ای عاشق انسان! کسی نشناخت.

 

 

1. مکن در جسم و جان منزل که این دون است و آن والا

قدم زین هر دو بیرون نه ، نه این جا باش ، نه آن جا

« سنایی غزنوی »

 

2. ناصر خسرو قبادیانی

3. مسعود سعد سلمان

 

4. عطار نیشابوری

5. سیف فرغانی

 

6. حافظ : اگر چه باده فرخبخش و باد گلبیز است

به بانگ چنگ مخور می که محتسب تیز است

 

7. عمادالدین نسیمی از پیروان نهضت حروفیه که به دستور یکی از اعقاب تیمور ظاهرا ، پوست از تنش ، زنده زنده کندند .

 

8 . فرخی یزدی : سوکواران را مجال بازدید و دید نیست

بازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست

 

9. م. امید و شعر قصه ی شهر سنگستان :

 

سخن می گفت سر در غار کرده

شهریار شهر سنگستان...

 

10. خسرو گلسرخی...



دنبالک ها: سلطان غزل 

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
یکشنبه ششم شهریورماه سال 1390-22:58

 

 

شهر، منهای وقتی که هستی، حاصلش برزخ خشک و خالی

جمع آیینه ها ضربدر تو، بی عدد صفر، بعد از زلالی

 

می شود گل در اثنای گلزار، می شود کبک در عین رفتار

می شود آهویی در چمنزار، پای تو ضربدر باغ قالی

 

چند برگی است دیوان ماهت، دفتر شعرهای سیاهت؟

ای که هر ناگهان از نگاهت، یک غزل می شود ارتجالی

 

هر چه چشم است جز چشم هایت، سایه وار است و خود در نهایت

می کند بر سبیل کنایت، مشق آن چشم های مثالی

 

ای طلسم عدد ها به نامت، حاصل جزر و مد ها به کامت!

وی ورق خورده ی احتشامت، هر چه تقویم فرخنده فالی!

 

چشم وا کن که دنیا بشورد، موج در موج دریا بشورد!

گیسوان باز کن تا بشورد، شعرم از آن شمیم شمالی

 

حاصل جمع آب و تن تو، ضربدر وقت تن شستن تو

هرسه منهای پیراهن تو، برکه را کرده حالی به حالی

 

حسین منزوی



دنبالک ها: موج وحشی 

غزل پارسی در دوران معاصر (3)

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
شنبه هفدهم اردیبهشتماه سال 1390-21:58


تو را با غیر می‌بینم، صدایم در نمی‌آید

دلم می‌سوزد و کاری ز دستم بر نمی‌آید

 

نشستم، باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم

تحمّل می‌رود اما شب غم سر نمی‌آید

 

توانم وصف مرگ جور و صد دشوارتر زان، لیک

چه گویم؟ جور حسرت چون به گفتن در نمی‌آید

 

چه سود از شرح این دیوانگی‌ها، بی قراری‌ها؟

تو مه، بی مهری و حرف منت باور نمی‌آید

 

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور، ای زلف

که این دیوانه گر عاقل شود، دیگر نمی‌آید

 

دلم در دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین

خدا را از چه بر من رحمت، ای کافر، نمی‌آید؟

 

مهدی اخوان ثالث (م.امید)




انگار با من از همه کس آشناتری

از هر صدای خوب برایم صداتری

 

آیینه‌ای به پاکی سر چشمه‌ی یقین

با اینکه روبروی منی و مکدّری

 

تو عطر هر سپیده و نجوای هر نسیم

تو انتهای هر ره و آن سوی هر دری

 

لالای پر نوازش باران نم نمی

خاک مرا به خواب گل سرخ می‌بری

 

درهای ناگشوده‌ی معنای هر غروب

مفهوم سر به مهر طلوع مکرّری

 

هم روح لحظه‌های شکوفایی و طلوع

هم روح لحظه‌های گل یاس پرپری

 

از تو اگر که بگذرم، از خود گذشته‌ام

هرگز گمان نمی‌برم از من، تو بگذری

 

من غرقه‌ی تمامی غرقاب‌های مرگ

تو لحظه‌ی عزیز رسیدن به بندری

 

من چیره می‌شوم به هراس غریب مرگ

از تو مراست وعده‌ی میلاد دیگری

 

اردلان سرفراز





ادامه مطلب

دنبالک ها: آوای آزاد 


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


صفحات جانبی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:






 
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسان
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسانابزارهای متنوع وبلاگدریافت کد لودینگ برای وبلاگ
br