تبلیغات
وبلاگicon
ققنوس در آتش - مطالب ابر سعدی
 

در فواید خاموشی (حکایت 10)

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1390-02:32

 

 

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

 

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

 

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.



دنبالک ها: گنجور 

حکایت در شناختن دوست و دشمن را

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
چهارشنبه بیست و پنجم خردادماه سال 1390-02:26

 

 

شنیدم که دارای فرّخ تبار

ز لشکر جدا ماند روز شکار

 

دوان آمدش گله‌بانی به پیش

بدل گفت دارای فرخنده کیش

 

مگر دشمن است این که آمد به جنگ

ز دورش بدوزم به تیر خدنگ

 

کمان کیانی به زه راست کرد

به یک دم وجودش عدم خواست کرد

 

بگفت ای خداوند ایران و تور

که چشم بد از روزگار تو دور

 

من آنم که اسبان شه پرورم

به خدمت بدین مرغزار اندرم

 

ملک را دل رفته آمد بجای

بخندید و گفت: ای نکوهیده‌رای

 

تو را یاوری کرد فرخ سروش

وگر نه زه آورده بودم به گوش

 

نگهبان مرعی بخندید و گفت:

نصحیت ز منعم نباید نهفت

 

نه تدبیر محمود و رای نکوست

که دشمن نداند شهنشه ز دوست

 

چنان است در مهتری شرط زیست

که هر کهتری را بدانی که کیست

 

مرا بارها در حضر دیده‌ای

ز خیل و چراگاه پرسیده‌ای

 

کنونت به مهر آمدم پیشباز

نمی‌دانیم از بداندیش باز

 

توانم من، ای نامور شهریار

که اسبی برون آرم از صد هزار

 

مرا گلّه‌بانی به عقل است و رای

تو هم گله‌ی خویش داری، بپای

 

در آن تخت و ملک از خلل غم بود

که تدبیر شاه از شبان کم بود



دنبالک ها: گنجور 

غزل پارسی در سده‌ی هفتم

نوشته شده توسط :مصطفی غلامی
پنجشنبه یکم اردیبهشتماه سال 1390-06:26

 

کاروان می‌رود و بار سفر می‌بندند

تا دگربار که بیند که به ما پیوندند

 

خیلتاشان جفاکار و محبان ملول

خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند

 

آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور

عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند

 

طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین

مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند

 

ما همانیم که بودیم و محبت باقی‌ست

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

 

عیب شیرین دهنان نیست که خون می‌ریزند

جرم صاحب نظران است که دل می‌بندند

 

مرض عشق نه دردیست که می‌شاید گفت

با طبیبان که در این باب نه دانشمندند

 

ساربان رخت منه بر شتر و بار مبند

که در این مرحله بیچاره اسیری چندند

 

طبع خرسند نمی‌باشد و بس می‌نکند

مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند

 

مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست

شمع می‌گرید و نظّارگیان می‌خندند

 

سعدی

 

 

هرکه مجنون نیست از احوال لیلی غافل است

وانکه مجنون را به چشم عقل بیند عاقل است

 

قُرب صوری در طریق عشق بُعد معنوی‌ست

عاشق ار معشوق را بی‌وصل بیند واصل است

 

اهل معنی را از او صورت نمی‌بندد فراق

وانکه این صورت نمی‌بندد ز معنی غافل است

 

کی بمنزل ره بری تا نگذری از خویش ازآنک

ترک هستی در ره مستی نخستین منزل است

 

گر چه من بدنامی از میخانه حاصل کرده‌ام

هر که از میخانه منعم می‌کند بی‌حاصل است

 

ای که دل با خویش داری رو به دلداری سپار

کانکه دلداری ندارد نزد ما دور از دل است

 

یاد ساحل کی کند مستغرق دریای عشق

زان که این معنی نداند هر که او بر ساحل است

 

عاشقان را وعظ دانا عین نادانی بود

کان که سرّ عشق را عالم نباشد جاهل است

 

ترک جانان گیر خواجو یا برو جان برفشان

ترک جان سهل است از جانان صبوری مشکل است

 

خواجوی کرمانی

 

 

کجایی؟ ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد، من رفتم

بیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد، من رفتم

 

نگارا، بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی

ز من دلخسته یاد آور، شبت خوش باد، من رفتم

 

ز من چون مهر بگسستی،  خوشی در خانه بنشستی

مرا بگذاشتی بر در، شبت خوش باد، من رفتم

 

تو با عیش و طرب خوش باش، من با ناله و زاری

مرا کان نیست این بهتر، شبت خوش باد، من رفتم

 

مرا چون روزگار بد ز وصل تو جدا افکند

بماندم عاجز و مضطر، شبت خوش باد، من رفتم

 

بماندم واله و حیران میان خاک و خون غلتان

دو لب خشک و دو دیده تر، شبت خوش باد، من رفتم

 

منم امروز بیچاره، ز خان و مانم آواره

نه دل در دست و نه دلبر، شبت خوش باد، من رفتم

 

مرا گویی که: ای عاشق، نه ای وصل مرا لایق

تو را چون نیستم در خور، شبت خوش باد، من رفتم

 

همی گفتم که: ناگاهی، بمیرم در غم عشقت

نکردی گفت من باور، شبت خوش باد، من رفتم

 

«عراقی» می‌سپارد جان و می‌گوید ز درد دل:

کجایی؟ ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد، من رفتم

 

عراقی


ادامه مطلب

دنبالک ها: گنجور 


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


صفحات جانبی:


آخرین پستها:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:






 
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسان
مرجع ابزارهای وبلاگ نویسانابزارهای متنوع وبلاگدریافت کد لودینگ برای وبلاگ
br